از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

اهمیت جغرافیا در آثار اصغر فرهادی

پیش نوشت 1: متن حاضر با تمرکز بر سه فیلمی که دوباره بعد از مدت ها دیدم (جدایی، فروشنده و چهارشنبه سوری) نوشته شده، ولی در این متن اشاراتی به درباره ی الی هم خواهد شد. هرچند که مطمن نیستم چقدر حافظه ی داغون من درباره ی فیلم هایی که سال ها پیش دیده قابل استناد باشه.

پیش نوشت ۲: چون در ادامه کمتر انتقادی به فیلم های فرهادی می کنم و شاید متن مقداری ستایش آمیز به نظر بیاد، جا داره تاکید کنم که من نه تنها از شیفتگان سینمای فرهادی نیستم، که اتفاقا از سینمای فرهادی بدم میاد. (دلیلش کاملا سلیقه ای است)

پیش نوشت ۳: تصور نمی کنم اگر علاقه مند به سینما نیستید،‌ این یادداشت کوچکترین جذابیتی براتون داشته باشه.

این یادداشت بخش های مهمی از داستان این فیلم ها را لو خواهد داد.

چهارشنبه سوری، داستان خیانت حمید فرخ نژاد به همسرش، هدیه تهرانی است. خیانتی که ضلع دیگر آن را پانته آ بهرام بازی می کند. اما این داستان هرگز امکان رخ دادن نداشت، اگر فرخ نژاد و بهرام همسایه نبودند. این فیلم هرگز متریال کافی برای تعریف داستان نداشت، اگر هدیه تهرانی نمی توانست از راه دریچه ی حمام صدای منزل پانته آ بهرام را به شکلی غیردقیق بشنود.

فیلمنامه نویس تمام مدت فیلم با المان های مختلفی بازی می کند که همه ریشه در موقعیت جغرافیایی وقوع داستان، یعنی همسایه بودن این دو خانه دارد. از ماجرای ورود ترانه علیدوستی به خانه تا آرایشگاه رفتن و ماجرای دروغ بلیط هواپیما و ... همه استفاده ی درست از جغرافیای داستان است.

جدایی نادر از سیمین، از یک پیرنگ اصلی تشکیل شده است. ادعا شده پیمان معادی، ساره بیات را هل داده و ساره بیات به همین دلیل، فرزند در شکمش را از دست داده است.

اینجا حتی نوع معماری ساختمان هم در تعریف داستان نقش ایفا می کند. خانه دورتا دور یک نورگیر بنا شده و نقاط مختلف خانه از این طریق به هم دید دارند. بسیاری از نگاه های کارکتر های فیلم که بینشان رد و بدل می شود، از طریق همین نوع خاص معماری است. حتی شاید بتوان ماجرای شنیدن حرف های ساره بیات توسط پیمان معادی را بی ارتباط با نوع معماری و جغرافیای داستان ندید.

فیلمنامه نویس حتی از قدیمی بودن آپارتمان و عدم وجود آسانسور و فرهنگ آپارتمان نشینی سنتی تر ایرانی (خیلی در آپارتمان های امروزی مرسوم نیست که همسایه ها انقدر صمیمی باشن، البته باز هم بستگی داره به ساختمون و هماسیه ها) برای تعریف  داستان بهره برده.

اگر ساختمون آسانسور داشت دیگه دختر بچه آشغال رو روی پله ها نمی کشید، پله ها کثیف نمی شد، همسایه اعتراض نمی کرد، ساره بیات مجبور نمی شد زمین رو تمیز کنه و در نهایت، روی زمین خیس لیز بخوره و احتمالا، بچه اش سقط بشه.

فیلم های فرهادی همین قدر کنترل شده و مهندسی شدن و دقیقا از هر المانی برای پیشبرد داستان استفاده می کنن.

در فیلم فروشنده هم، خانه ای که در ابتدا در حال فرو ریختنه و زوجی که مجبور میشن از خونه ی خوب خودشون، به یک بالا پشت بوم و یک خانه ی کوچیک نامناسب نقل مکان کنند، مشخصا تاکید زیادی روی جغرافیای داستان داره و اصلا در یک پنت هاوس اعیانی چنین داستانی امکان وقوع نداشت. خانه باید این می بود تا به داستان بخورد. اصلا پیرنگ اصلی داستان برپایه ی اهمیت جغرافیا و مکان در این فیلم است.

نکته ی مهمی که در تمامی این آثار وجود دارد، موضوع جا به جایی و تغییر موقعیت فیزیکی است. در چهارشنبه سوری، خانواده قصد سفر به دوبی را دارند و مشغول خانه تکانی اند.

در درباره ی الی، کارکترها به سفر رفته اند و در ویلایی مخروبه در کنار دریای خزر اقامت دارند.

در فیلم جدایی نادر از سیمین، سیمین قصد دارد به همراه خانواده اش مهاجرت کند.

در فروشنده خانه ای ترک برداشته و در حال ریختن است. لذا مرد و زن مجبور به اقامت در مکان دیگری می شوند.

ناگفته پیداست که در تمامی موارد بالا، اتفاقی فراتر از یک تغییر موقعیت جغرافیایی در جریان است و در حقیقت به شکلی استعاری، همه ی این موارد نمادی از تغییر فاز داستان است.

در پایان باید گفت، فرهادی نه تنها یکی از بهترین کارگردانان و فیلمنامه نویسان ایران محسوب می شود، که بنظر بنده در سطح جهان یکی از بهترین هاست و دلیل بسیاری از جوایزش ( شاید استثناهایی نظیر جوایز فیلم فروشنده هم وجود داشته باشند ) سطح متفاوت آثاراو از سایرین است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

پیاده روی

در تمامی این سال ها پیاده روی تو کوچه ها، محلات و خیابون

گم شدن در شهر

براش یکی از جذاب ترین تفریحات بود

همیشه سعی می کرد بعد از یک روز خسته کننده ی کاری

غروبا خودشو غرق کنه یه گوشه از شهر

ولی یه مدته ساختمونا نمی زارن

نه که همه شون یهو سبز شده باشن و یا جلوی راه پرسه زدنش رو گرفته باشن

ولی وقتی راه می افته تو شهر و اطرافشو می بینه

مدام از خودش می پرسه

ینی ممکنه من با این شرایط

بتونم هرگز یه دونه از این واحد کوچولوها، نه یه جای عجیب غریب، یه جای متوسط تو همین شهر داشته باشم

همون موقع است که صدای بوق یک ماشین افکارش رو پاره می کنه

نه

اینجوری رانندگی کردن آدم ها در این مملکت چیز جدیدی نیست

حتی اینم چیز جدیدی نیست که در هر بار پیاده روی، فقط خدا باید رحم کنه که آدم زیرچرخ های یکی از همین ارابه های مرگ که در عنان احشامه قرار نگیره

ولی مشکل اینه که آیا می تونی یه روزی، تو ام یه ماشین مشتی ممدلی بخری؟

اینه که باعث میشه سرشو بندازه پایین و با سرعت بیشتری، فقط راه بره

به سمت کجا؟

خودشم نمی دونه

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید مولایی

پنجره ای در یک گوشه ی جهان

چند وقتی هست، این پنجره ها سرگرمی ام شدن. خیلی وقتا ساعت ها خیره میشم بهشون و گذشت زمان رو به کل فراموش می کنم.

http://window-swap.com/window

 

پی نوشت۱: حواستون باشه از ایران برای باز کردن هر پنجره ای در هر جای جهان، باید به قند شکن مجهز باشید.

پی نوشت۲: فک کنم خیلی معلومه جدیدا کم حرف شدم. حتی بعضا یه وقتایی احساس می کنم دارم بی حرف میشم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

خسرو سینایی

می دونی دو تا زن داره؟

این اولین چیزی بود که در حرف های درگوشی ما شاگرداش رد و بدل می شد!

حتی یکی از بچه ها اصرار داشت که نه، استاد سه تا زن داره!

جالب اینکه به هرکس هم که می گفتم شاگرد فلانی ام، چشماش برق می زد و می گفت:

می دونی دو تا زن داره؟ می دونی زن هاش با هم زندگی می کنن؟

انگار تمام تلقی ما از اون آدم و جهان بینی اش در همین مساله خلاصه می شد.

یادمه آخرین روز کلاس، یک فیلم اتوبیوگرافی از خودش نشونمون داد.

فیلمی درباره ی یک آکاردیونیست خوشحال

یادمه در اون بخشی که درباره ی روابطش بود، ما فهمیدیم داستان به این سادگی ها هم نیست. اون عمیقا عاشق گیزلا بود. فرح اصولی هم عمیقا عاشق گیزلا و خسرو بود و ....

من از ریز جزییات رابطه شون خبر ندارم. به من هم ربطی نداره و اصلا برام مهم هم نیست.

فقط می خوام بگم، ما بعضی وقتا دوست داریم همه چیز رو تا سطح فهم خودمون پایین بکشیم تا سر میز ناهار و شام، یه سوژه ای واسه حرف زدن پیدا کنیم.

در تمام اون شیش ماهی که شاگردیش رو کردم، از نه صبح تا پنج عصر که کلاس داشتیم، اولین چیزی که دربارش فهمیدم اینه که: این آدم یه هنرمند واقعیه

دومین چیزی که ازش فهمیدم این بود که: این آدم فوق العاده با اخلاقه

هرگز ندیدم غیبت و بدگویی هیچ کدوم از همکاراش رو جلوی ما بکنه. ما همه می دونستیم جریان اصلی تولید و اکران سینما اون رو کنار گذاشته و تمام منابع رو، به نزدیکان خودش می ده. ولی استاد هرگز جلوی ما نام نبرد از اون آدما.

سال ها خسرو سینایی رو بردن و اوردن و خون به دلش کردن تا قطار زمستانی رو بسازه. همین الان اسم قطار زمستانی رو سرچ کنید تا ببینید چند بار خبر تولید این فیلم رفته روی خبرگزاری ها، ولی آخرش هم باهاش همکاری نکردن و استاد با کار ناتموم رفت.

در تمام طول دوره، یکبار نشد استاد دیر بیاد. حتی یک دقیقه. ولی بین بچه های کلاس، درصد قابل توجهی بودن که یا نمی اومدن، یا یک خط درمیون می اومدن یا بعضا همیشه دیر می اومدن.

نمی دونم چی باید بگم، نمی خوام هم بگم خیلی با استاد درباره ی نوع نگاه به سینما هم نظر بودم و هستم، ولی یک چیزی رو خوب می دونم. خسرو سینایی عاشق گونه ی منحصر بفردی از سینما بود و مهم بود براش که فیلم خودش رو بسازه. در تمام وجوه زندگی اش آرتیست بود، شعر می گفت، موسیقی می ساخت و فیلمبرداری می کرد.

درک عمیقی از هنرهای تجسمی داشت و به اتریش رفت تا معمار بشه، ولی از کنسرواتوار سر دراورد و در نهایت، به عنوان کارگردان شناخته شد.

یک عالمه شاگرد تربیت کرد و کافیه گذرتون تنها یک بار به یکی از به اصطلاح بزرگان سینمای ایران خورده باشه تا بفهمید، خسرو سینایی، حکم درختی رو داشت که انقدر پربار بود که هرگز غرور و تبختر اون ها رو نداشت. آروم و بی صدا کار خودش رو می کرد و به دور از جریان اصلی سینمای ایران بود. اصلا مرام، منش و پرنسیپ این آدم زمان تا آسمون با "بزرگان سینمای  ایران" تفاوت داشت.

نمی دونم، راستش حتی انقدر نمی دونم که بتونم یک متن چفت و بست دار بنویسم. دارم تلاش می کنم که هر آنچه از ذهنم می گذره رو بدون نظم و ترتیب بنویسم تا بتونم فراموش کنم.

ولی این چند ماهه به طرز غریبی در هر لحظه با خودم زمزمه می کنم:

اگر هنر نبود، حقیقت ما رو نابود می کرد.

نیچه

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

ملاقات با استاد

آخرین باری که استاد رو دیدم آذر ۹۸، داخل یکی از راهروهای پردیس سینمایی چارسو، زمان جشنواره سینما حقیقت بود.

با وجود اینکه به قول خود استاد بعد از اون تصادفی که سال ها پیش سر صحنه ی فیلمبرداری داشتن، ستون فقرات و کمرشون دیگه هرگز مثل اون روز اول نشد، ولی استاد مثل همیشه لبخند به لب داشتن و تلاش می کردن با عصا و احتمالا کمک یکی از شاگردانشون، از پله ها پایین بیان و به تماشای فیلم بعدی بنشینن.

پاییز ۹۴ بود که مدرسه ملی سینما راه اندازی شد و ده نفر با فاند مدرسه برای دوره ی کارگردانی سینما زیر نظر خسرو سینایی انتخاب شدن.

ده نفری که ظاهرا قرار بود فیلم سازای آینده مملکت بشن!

جدا قرار بود چی بشیم و چی شدیم؟!

خیلی هامون (از جمله من) دقیقا هر آنچیزی شدیم که به همه می گفتیم: نه، ما با همه فرق می کنیم. ما اینجوری نمیشیم!

یادمه اون سال استاد سینایی امید داشت. خیلی. سر کلاس همیشه از اینکه قراره به زودی فیلم قطار زمستانی که سال ها با لهستان و ایران دربارش مذاکره کرده بود رو بلاخره بسازه میگفت. میگفت شرایط داره خوب میشه. میگفت انقدر قول های مثبتی این ور اون ور برای پروژه های دیگش بهش دادن که نمی دونه اگه همشون بشه، چجوری می خواد این همه فیلم رو بسازه!

همیشه هم در این سال ها هرجایی شاگردانش رو می دید، کلی تحویلمون می گرفت و اگر بهش می گفتیم که داریم فیلم های خودمون رو میسازیم و از خواسته هامون کوتاه نیومدیم ، گل از گلش شکفته میشد.

ولی چی شد؟ نه هیچ کدوم از اون قول ها جدی بود (و استاد این اواخر عمیقا دیگه از فیلمسازی نا امید شده بودن)

و نه ما شاگردانش هرگز اثری با معیارها و استاندارد هایی که استاد کار میکردن ساختیم.

حتی دیگه اثری از مدرسه ملی سینمای ایران نیست!‌

بنظرم از حمید فرخ نژاد گرفته تا مهدی احمدی و یه عالمه شاگرد کوچیک و بزرگ دیگه باید از خودشون این سوال رو بپرسن که:

آیا من شاگرد خوبی بودم؟

دروغ چرا

من از بالای پله های چارسو دیدم دارن می رن پایین

ولی نتونستم برم جلو

می ترسیدم منو یادش نیاد

می ترسیدم که ازم بپرسه بلاخره مستندی که شونصد ساله داری میسازیش تموم شد؟

می ترسیدم ازم بپرسه خب مگه نمی گی تلویزیون برنامه دارید، بگو کی و کدوم شبکه است ببینم شاگرد سابقم چقدر سینما بیشتر یادگرفته؟

می ترسیدم که شاگرد خوبی نبوده باشم

او رفت

و ما ماندیم

 

روحش شاد

عکس متعلق به تولد استاد سینایی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

پیش نوشت۱: در این چند ماهه چند پست پر و پیمان نوشتم. اما در لحظات آخر ترجیح دادم هر کدام را به دلایلی منتشر نکنم و به جایش از فلان فیلم و فلان تاتر بگویم. به طرز غریبی احساس می کنم حرف های قدیمی خودم را نمی توانم تحمل کنم و از این به بعد تصمیم دارم دست به عصا تر حرف بزنم یا حداقل هر حرفی را که میزنم، این نکته را در نظر بگیرم که احتمالا نظرم روزی عوض خواهد شد.

پش نوشت ۲: قبلا و اینجا قول دادم درباره ی بچه مهندس بنویسم. این پست یکی از آن پست هایی است که نوشتم، اما ترجیح دادم در شرایط فعلی منتشر نکنم. شاید زمانی دیگر

با این تفاسیر و صرفا برای به روز شدن وبلاگ، کمی کیارستمی بازی درمی آورم و تلاش می کنم بخش هایی از دیوان حافظ  که بیشتر دوست دارم را به اشتراک بگذارم:

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 

 

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

 

 

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

به احترام جواد ظریف (در ستایش عملگرایی)

پیش نوشت ۱: مطابق با رویه ی این وبلاگ، قصد نوشتن درباره ی مسایل سیاسی ندارم. این روزها تلاش می کنم تا روی خودم کار کنم و به جای توجه به مسایل گذرای سیاسی و اجتماعی، مسیرهای کلی تر تاریخی و اجتماعی را ببینم و افق دیدم را به بلند مدت محدود کنم. بلاخره همیشه و در هر دوره ای اتفاقاتی افتاده! روح و ذهن آدم بیشتر از این چیزها ارزش دارد که بیخودی مشغول شود. کم کم دارم لمس میکنم که ما قرار نیست کار خاصی در دنیا بکنیم. در نتیجه سعی میکنم خودم را به گونه ای سرگرم کنم تا قبل از مرگ، حس بهتری به خودم داشته باشم و احساس کنم کار مفیدی کرده ام. نوشتن این پست درباره ی آقای سفیر هم چیزی خارج از این سرگرمی ها نیست .

پیش نوشت ۲: این متن کاملا از یک اعتقاد شخصی می آید و بر پایه ی شهود من از چند سال کار کردن در یک سیستم بروکراتیک دولتی است. بنابراین کاملا متوجه ام که افرادی که تمام عمر در بخش خصوصی حضور داشته اند یا هنوز طعم کار کردن جدی را (منظورم بازی بازی هایی که خیلی وقت ها آدم ها انجام میدن نیست) نچشیده اند، اعتقادی به این حد از عملگرایی نداشته باشند.

پیش نوشت ۳: به طور کلی تمام سیاستمدارن جهان را نمی فهمم. یعنی نمی فهمم که چرا یک آدم خوب باید شغلی را انتخاب کند که مجبور باشد به همه درباره ی کارهایش پاسخ دهد. در نتیجه در تمام طول زندگی ام از درک اینکه چرا ممکن است یک انسان خوب سیاستمدار شود، ناتوان بوده ام. به تعبیری دیگر، بنظرم صرفا یک آدم باید بخواهد از قدرت سو استفاده کند تا سیاستمدار شود. وگرنه آن آدم فردی منطقی نیست و احتمالا دیوانه است. طبیعتا ترجیح میدهم افسار کشور در اختیار یک دزد باهوش قدرت طلب باشد تا یک دیوانه ی احمق.

چرا که بلاخره یک دزد باهوش قدرت طلب می داند که دزدی مادام اش نیازمند حرکت اتوبوس در جاده است و یک دیوانه ی احمق اتوبوس را به ته دره هدایت می کند.همه ی این روضه ها را خواندم که بگویم: این متن با تمام این پاردوکس های ذهنی نوشته شده، اما تلاش کرده ام در ادامه برای لحظاتی این تناقضات را به فراموشی بسپارم.

هنوز پنج سال از زمانی که مردم در اینستاگرام عکس ظریف را می گذاشتند و او را قهرمان می دانستند ،نمی گذرد. افرادی نظیر دکتر سریع القلم همان موقع بارها و بارها از ضعیف بودن یک توافق سیاسی، آن هم نه سر بزرگترین اختلاف ما با آمریکا (مساله ی اسراییل)، بلکه صرفا توافق بر سر یک مساله ی جزیی (مسایل هسته ای) نوشتند. توافقی که هم به دلیل بی برنامگی دولت و هم به دلیل دلواپسان همیشه در صحنه کار به جایی نبرد و نتوانست سرمایه ی خارجی زیادی وارد کشور کند. با آمدن ترامپ همان شکل کار هم ملغی شد و همه چیز از بین رفت.

هرچه قدر که بنظرم آن روزها آن حد از تعریف و تمجید از ظریف اشتباه بود، بنظرم امروز تعریف و تمجید از ظریف مهم و بجاست.

این مساله شاید هیچ مبنای درستی هم نداشته باشد و صرفا به نگاه دراماتیک من به قهرمان برمی گردد. ظریف امروز تنهاتر از همیشه است. نه طبیعتا چهره ی مورد علاقه ی اپوزیسیون است و نه در بخش مهمی از جمهوری اسلامی جایگاهی دارد. حتی گر تا پایان دوره اش هم استیضاح نشود و استعفا ندهد، از سال دیگر باید اوقات فراغت و بازنشستگی اش را بگذراند.

اگر می خواستم یک فیلم بسازم، بنظرم تنها چنین شخصی می توانست پروتاگونیست فیلم در این روزگار باشد. او هرگز پیروز نبود و نیست. حتی پس از به نتیجه رساندن برجام، مورد هجوم سخت ترین انتقادات بود. امروز که دیگر هیچ.

چند ماه قبل از دوستی که از نزدیک با او رفت و آمد دارد شنیدم، جواد ظریف خسته است. خیلی خسته.

خسته از اینکه نه به او اجازه می دهند با آمریکا مذاکره کند و نه هم می تواند بیخیال شود و شکست را بپذیرد. سیزیفی است که بی کار نمی نشیند. حتی اگر هزاران بار سنگ فرو بغلتد.

زندگی فیلم  هالیوودی نیست. قرار هم نیست ته داستان سیزیف سنگ را سرجایش بنشاند. بعد در یک نمای لانگ شات سیزیف با عینک آفتابی و در شرایطی که باد به پالتویش می خورد، با لبخند و سیگار برگی بر لب در ضد نور از پشت کوه پدیدار شود!

سیزیف عریان است و هرگز هم موفق نمی شود سنگ را بالای کوه بگذارد. اما بیخیال هم نمی شود. او یک پراگماتیسم است.

کامو خودش هم می گوید سیزیف قهرمان این دوران است. بنظرم آدمهای سیزیف گونه، همه قهرمانان عصر حاضرند.

ظریف دستاورهای بزرگی داشت. خیلی بزرگ. حداقل می توانیم بگوییم تلاش های بزرگی داشت.

او هرجایی می توانست می رفت. مذاکره می کرد و سعی می کرد با فهم درستی که دو طرف از هم پیدا می کردند، مشکل را حل کند. این کارکرد را در تد تاک دانشگاه امیرکبیر هم توضیح داد.

او اولین چهره ی سیاسی مهم ایران بود که به واقع از شبکه های اجتماعی استفاده می کرد. (تا پیش از این سیاسیون یکی از کارمنداشون رو مسئول می کردن تا افاضاتشون رو در شبکه های اجتماعی منتشر کنه) او یک چهره ی رسانه ای بود. رسانه ی بزرگی در جهان نبود که با او مذاکره نکرده باشد. او هر آنچه داشت و نداشت گذاشت تا ما به اینجا نرسیم. (که رسیدیم البته)

او حتی با استعفایش از شان و جایگاه وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی دفاع کرد. او نمی خواست مثل بخش زیادی از نظام سیاسی، صرفا فرمایشی باشد. (متاسفانه هرچه قدر گشتم نتونستم مصاحبه ی خیلی جالبی که بعد از این جریان انجام دادن رو پیدا کنم.)

ظریف یکشنبه هم درست و اصولی از مواضعش در مجلس  دفاع کرد، برای اینکه بفهمیم او این روزها مجبور است به چه افرادی توضیح دهد بد نیست نگاهی به اینجا بیندازید.

هرکسی که امروز شناختی از ساختار سیاسی و اداری ایران داشته باشد، یک چیز را میداند. در ایران تصمیمات را افرادی میگیرند و افرادی دیگر فحشش را می خورند. (شاید اگر می خواید دید کاملتری نسبت به این مساله داشته باشید بد نباشه به بحث هایی که دکتر جواد طباطبایی درباره ی تاریخ حاکمیت دوگانه در ایران انجام داده، نگاهی بیندازید.)

جواد ظریف در جایگاهی است که مورد هجوم انواع توهین ها قرار می گیرد. او امروز حتی به اندازه ی چهار پست اینستاگرام هم مورد تمجمید هیچ کس، حتی افراد به قول معروف فرهیخته تر جامعه هم نیست. جامعه ی اجتماعی امروز ما توانایی تشخیص اینکه باید روی چه چیزی تمرکز کند را ندارد. (البته اگر از فرض هدایت شدن فشار اجتماعی صرف نظر کنیم)

گزارش ملی پلاسکو ، گزارش ملی سیلاب، گزارش تحقیق و تفحص مجلس از صندوق های بازنشستگی و گزارش مجلس از صنایع خودروسازی  چقدر خوانده و مورد بحث در فضای عمومی قرار گرفته اند؟

چقدر توسط جامعه ی اجتماعی فرهیخته تر مورد بحث و اصلا  نقد قرار گرفته اند؟

وقتی فشار اجتماعی عوض این چیزها به سمت بدنیا آمدن بچه ی رامبد جوان در کانادا و سن ازدواج ۲۸ سال می رود، طبیعی است که نباید انتظار اتفاق مثبتی داشته باشیم.

درباره ی لزوم خوانده شدن این گزارش ها با یکی از دوستانم حرف میزدم که متنی که برای استادش فرستاده بود را برایم ارسال کرد. استاد برای اینکه نظر دانشجویش را بداند، گزارش ملی سیلاب را برای او فرستاده بود. دوستم هم البته حسابی از خجالت گزارش درآمده بود و آن را یک گزارش عوامانه دانست که یک عالمه غلط در اصطلاحات و املا و ... دارد. حالا اینکه چقدر آمار چنین گزارشی می تواند درست باشد، خودتان قضاوت کنید.

هرچند که ظاهرا تمام انتقادات دوست من درست بود و اتفاقا استادش هم با متانت تمام همه را قبول کرده بود، اما یک نکته وجود داشت که من هرچه تلاش کردم نتوانستم به این دوستم بفهمانم.

استادش برای اینکه کمکی به کیفیت نظام حکمرانی کرده باشد، بخش هایی از آن گزارش را نوشته بود. با وجود اینکه خیلی از بخش های دیگر گزارش را هم قبول نداشت. ولی تلاش کرده بود در چارچوبی که اجازه داشت، کاری بکند.

با نق زدن که کاری پیش نمی رود. اگر فکر می کنید می توانید زیر میز بازی بزنید و بازی جدید بچینید، بسم الله. ولی اگر بخواهم بخشی از آن چیزی که از مطالعه ی تاریخ معاصر ایران (برای تکمیل یک پروژه نزدیک به چهار سال هست که مشغول مطالعه ی تاریخ ایران از سال ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۷ هستم) فهمیدم را خلاصه کنم، باید بگویم:

آدم هایی که چنین حرف هایی میزنند، یک سری آدم بی سواد و غیرواقع بین اند که اگر هم موفق شوند، در نهایت به یکی از دو سناریوی پیش نوشت ۳ میرسند.

راستش از ادامه دادن بحث با آن دوست منصرف شدم. چون گزارش هم محرمانه است، نمی توانیم هیچ بحث و نظری درباره ی آن داشته باشیم. چون حتی نمی توانیم گزارش را بخوانیم! (بنظرم اسم گزارش ملی سیلاب رو بهتره به گزارش غیرملی سیلاب تغییر بدن. این چه جور گزارش ملی ایه که حتی ملت حق خوندنش رو ندارن!)

دو راه داریم.

 یا کلا بیخیال شویم و عوض حرص و جوش خوردن، زندگی خودمان را بکنیم.

یا اینکه در سیستم بمانیم و تلاش کنیم مثل سیزیف، کاری کنیم. آن هم در شرایطی که عالم و آدم بهمان سنگ میزنند.

این پست را به احترام جواد ظریف، در نامتناسب ترین زمان ممکن منتشر می کنم. در زمانی که اتفاقا جامعه برخلاف ۹۲ که به سمت تماسح می رفت، به سمت چند قطبی شدن و رادیکال شدن قطب های مختلف پیش میرود. (البته این واکنش جامعه کاملا طبیعی و به دلیل جواب نگرفتن از مساحمه است)

 

پانوشت: قصد بت ساختن از جواد ظریف ندارم. قطعا به هر آدمی، خصوصا فردی که در قدرت حضور دارد نقد هست. ولی من در تمام طول تاریخ جمهوری اسلامی، کمتر کسی را سراغ دارم که انقدر درست و اصولی دفاع کرده باشد.

توهین به جواد ظریف در مجلس شورای اسلامی

توهین به یک شخص نیست

توهین به آخرین بازمانده های تفکر منطقی در جمهوری اسلامی است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

ماندگاری گوزن ها، ماندگاری چپ در ایران

انتخاب مجدد گوزن ها درسال ۹۸ از سوی منتقدان (پیش از این در سال ۸۸ هم در نظرسنجی مجله فیلم از منتقدان سینمای ایران به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران انتخاب شده بود) بحث های زیادی ایجاد شد. (اگر کمی می خواید از حاشیه ها بدونید شاید این قسمت از پادکست ابدیت و یک روز براتون جالب باشه.)

حقیقتا دوباره دیدن این فیلم برای من این سوال رو ایجاد کرد چه طوری چنین فیلم شعاری (یه لحظاتی احساس می کردم نویسنده و کارگردان اثر استاد ایرج ملکیه!) عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران رو، اون هم نه توسط مخاطبین و افرادی که شناختی از سینما ندارن، بلکه توسط افرادی که حرفه شون نوشتن و نقد سینماییه بدست اورده؟

این یادداشت در ادامه داستان فیلم را لو خواهد داد. پس اگر تا بحال فیلم را ندیده اید حتما از شما دعوت می کنم پیش از خواندن ادامه ی متن گوزن ها را تماشا کنید.

داستان فیلم درباره ی قدرت، جوانی با عینک (به مثابه چریک های چپ) و کیف بدست است که به نظر می آید در جریان دزدی از یک بانک زخمی شده. او به سید، دوست دوران دبیرستانش پناه می آورد. سید که در گذشته پسری لوتی بوده، امروز به مردی بنگی بدل شده که برای مردن لحظه شماری می کند. بعد از کنار هم قرار گرفتن قدرت و سید (اسامی همین قدر شعاری و نمادین انتخاب شدن) سید دچار تغییر می شود، او در برابر نظمی که در آن زندگی می کند، دست به عصیان می زند. مواد فروش را می کشد، صاحب خانه را در اتحاد با سایر همسایه ها زیربار کتک می گیرند و در پایان، تیر می خورد و در کنار قدرت، با هم می میرند.

بنظرم پیش از طرح بحث بهتر است لحظاتی از داستان را هایلایت کنیم.

فاطی، نامزد سید به قدرت می گوید ایکاش یه یخچال داشتیم. قدرت می گوید چرا با همسایه ها پول نمیزارید روی هم و یه یخچال مشترک نمی خرید؟

ظلم و ستم صاحب خانه بر مردم فقیر و نحوه ی برخورد قشر بورژوا در تقسیم گوشت بین مردم به تحقیر آمیز کننده ترین شکل ممکن به نمایش درمی آید.

متحد نبودن مردم در برخورد با صاحب خانه (یکی بنگیه، یکی افسره و می گه به من مربوط نیست، زن یکی ارتباط پنهانی داره با صاحب خونه و ازش طرفداری می کنه و ...)

خود داستان ظاهرا حرف خاصی برای گفتن ندارد، ولی کلی فرامتن دارد. در زمان اکران فیلم معروف بود که گوزن ها اشاره به طرح مشهور گوزن های بیژن جزنی به مناسبت واقعه ی سیاهکل دارد. از طرفی چریک های فدایی معروف بودن به رابین هود بازی، یعنی اینکه پول می دزدیدن و بین مردم پخش می کردن. پایان فیلم هم با دستور ساواک به کلی عوض میشه و اصلا سینما رکس آبادان در جریان این فیلم آتیش میگیره.خلاصه، برای اینکه بفهمیم گوزن ها چرا در زمان خود انقدر فیلم مهمی بوده شاید بد نباشه این یادداشت مجله فیلم رو بخونیم:

گوزنها یکی از فیلمهای جنجالی و بحث انگیز زمان خود است. جنجال به سبب محتوای سیاسی منتسب به آن، و تغییر و حذف چند قسمت از فیلم، از جمله پایان آن، به هنگام نمایش عمومی در زمان رژیم گذشته پدید آمد و بحث انگیزی از ویژگیهای همیشگی فیلمهای کیمیایی بوده است. نسخه اصلی فیلم، در سومین جشنواره جهانی فیلم تهران به نمایش در آمده بود (و بهروز وثوقی جایزه نخست بازیگری جشنواره را گرفت) بنابراین وقتی نسخه تغییر یافته گوزنها به نمایش درآمد، مثل همیشه این موضوع دهان به دهان گشت و بیننده در نمایش عمومی، با گوزنها به عنوان فیلمی روبرو شد که معنای اصلی نه در آنچه می بیند، بلکه در آن قسمتهایی است که ندیده است! میوه ممنوعه نیز، همیشه جاذبه داشته و کیمیایی هم هیچگاه بدش نیامده که تماشاگرش در مواجهه با هر فیلم او بداند که چند صحنه از فیلمش سانسور شده و یا موضوعی در آن، به اجبار تغییر یافته است. فیلم، می تواند با تمثیلهایش، علاوه بر آنچه در ظاهر می گذرد، معنای دوم هم داشته باشد. قدرت زخمی که پس از نگاه به بی تفاوتی شاگردهای مدرسه سابق خودش، خونش را به دیوار مدرسه می مالد. سید، جوان برومند دیروز که امروز مرد ضعیف و درمانده ای شده. قدرت آگاه (با آن عینکش)، سید را نسبت به موقعیتش و منجلابی که در آن غرق شده آگاه می کند و او را علیه مسبب بدبختی های خود و دیگران (اصغر قاچاقچی) می شوراند. اما همه این تمثیلها در تن دادن کیمیایی به تغییر پایان فیلمش به آن صورت، رنگ می بازد. اگر در معنای آن تمثیلها تعهدی نهفته است، آن "پایان خوش" چیست؟ همینجا باید یادآور شد که انتساب هرگونه "به تمسخر گرفتن پایان خوش با آن صحنه پایان فیلم"، مردود است. گوزنها در شکل کنونیش، که همان فصل پایان نخستین نسخه را نیز در انتها دارد، نوشداروی پس از مرگ سهراب است اما به سبب بار عاطفی قوی فیلم و احاطه ای که کیمیایی بر تکنیک دارد، فیلمی گرم و دلنشین است. این جذابیت نه به جهت بار سیاسی فیلم، که هم چنان که گفته شد، به دلیل غلبه ایست که فیلم بر عاطفه تماشاگر می کند

اما مشکل اینجاست که چرا گوزن ها هنوز هم فیلم مهمی است؟

چند وقت قبل برای یک ارایه مجبور بودم راجع به نقد مارکسیستی بخونم و تحقیق کنم. حقیقتا نقد به اصطلاح مارکسیستی ما، صرفا یک نقد عقب افتاده و سطحی از بخشی از تفکرات مارکسه.

در صورتی که خود منتقدان چپ اروپایی هم دیگه اونجوری نگاه نمیکردن. (مکتب فرانکفورتی ها، آلتوسر و جرج لوکاچ رو به عنوان آدم های مختلفی از جریان نقد مارکسیستی ببینید و مقایسه شون کنید با مهمترین تئوریسین تفکرات مارکسیستی در ایران، یعنی احسان طبری)

جالب اینه که شما هنوز رگه های واضحی از اون تفکرات رو حتی در انتخاب کلمات جریان نقد امروز سینمای ایران می بینید. (به حرف های جواد طوسی در تحلیل گوزن ها در خانه سینما دقت کنید)

هر آن چیزی که امثال شریعتی و آل احمد برای جامعه ی ما توضیح می دادن، صرفا روایتی دم دستی از تفکرات مارکسیستی بود. متاسفانه شما امروز از نظرات اقتصادی مردم تا نوع نظر دادنشون درباره ی هنر، هنوز نفوذ این تفکرات رو می بینید.

اما مساله و دغدغه ی این یادداشت هیچ کدوم از این ها نبوده و نیست.

مساله اینجاست که اگر جامعه و حتی طبقه ی روشنفکری ایران امروز، پذیرای این حرف ها نبود، آیا این حرف ها می تونست انقدر امروز قدرتمند و ریشه دار باشه؟

دغدغه اینجاست که کمونیست حداقل از دهه ی نود میلادی در بخش بزرگی از جهان نابود شده، ولی در ذهنیت بسیاری از مردم و به اصطلاح روشنفکران ایرانی هنوز باقی است.

آیا این مساله خطرناک نیست؟

پی نوشت: حواسم هست که در این پست نوشته بودم که درباره ی دلایل موفقیت سریال بچه مهندس خواهم نوشت. به محض اینکه سرم کمی خلوت بشه حتما اینکار رو خواهم کرد. اما نکته این یادداشت هم کاملا در راستای یادداشت بچه مهندس قابل دسته بندیه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

مستند فالگوش

کرونا هر خیر و برکتی که نداشت، باعث شد یه عالمه کتاب و فیلم و تور مجازی موزه ها به رایگان در دسترس مردم قرار بگیره. (صدقه سری این قضیه قبلا درباره ی تاتر سالگشتگی نوشتم)

جشنواره فیلم برلین هم به همین مناسب، ده روز رو به مرور سینمای ایران اختصاص داده. بسیاری از فیلم هایی که نشون دادن رو از هرجایی میشه دانلود کرد و دید.

ولی چندتاشون تا حالا در دسترس عموم نبوده. مثلا مستند فریاد رو به باد که در این پست هم یادداشتی دربارش نوشته بودم.

یکی از بهترین فیلم هایی که در این چند وقته دیدم، بدون شک مستند فالگوشه. آرشیو بی نظیر با یک تدوین خوب و یک روایت درست تونسته خوانشی از انقلاب و از قاب سینما، دوربین ها و راش ها برامون تعریف کنه که بسیار جالبه.

فالگوش یک مستند مستقله و انصافا جهت گیری آشکار سیاسی نداره، چیزی که در دنیای فیلم مستند کمتر پیدا میشه.

 اگر  علاقه ای به دیدن روایت های کمتر گفته شده از انقلاب ۵۷ دارید، فالگوش رو به هیچ وجه از دست ندید. محمد رضا فرزاد که اینجا درباره ی مستند گو و گور ازش نوشته بودم، در پژوهش و گسترش روایت های آرشیوی از اون دوره ی ایران، بی نظیره و از متن و فیلمنامه ی چفت و بست دارش، می شه فهمید که چرا برلین این فیلم رو انتخاب کرده.

پانوشت: برای دیدن فیلم ها به قند شکن! مجهز باشیدwink

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

سریال سرباز

در سال های اخیر، معمولا سریال شبکه سه پرمخاطب ترین یا حداقل دومین سریال پرمخاطب تلویزیون در ایام ماه رمضان میشد. اما امسال نشد! این مساله و یه عالمه انتقادی که به سریال سربازوجود داشت باعث شد، دو قسمت این سریال رو ببینم.

ناگفته پیداست که تمام این نوشته روی دیدن صرفا دو قسمت از یک سریال بنا شده و بنظرم اگر برای وقت خودتون ارزش قایلید، بیخیال ادامه ی متن بشید.

هادی مقدم دوست، نویسنده ی شناخته شده ایه و در کنار حمید نعمت الله  آثار زیادی ساخته. جالبه که در این ایام، بازپخش سریال وضعیت سفید که اثر دیگه ای از این دونفره ، موفق تر از سریال سرباز عمل کرده.

البته، برای اولین بار مقدم دوست کارگردانی رو در این سریال تجربه کرده و تا پیش از این همیشه برعکس بوده. نعمت الله کارگردانی میکرده و به همراه مقدم دوست فیلمنامه رو می نوشتن.

ولی الان مقدم دوست کارگردانی کرده و به همراه نعمت الله فیلمنامه نوشته شده. (البته فیلم سر به مهر و یه سری کار اپیزودیک جمع و جور هم مقدم دوست در این ایام کارگردانی کرد)

نکته ای که پیش از هرچیزی باید بگم اینه که آرایش غلیط بنظرم پایین تر از متوسط و شعله ور خیلی بد بود. 

ولی در قحط الرجال سینمای ایران تیم خوبی ان. بی پولی فیلم خوبیه. من وضعیت سفید رو کم دیدم و بخش هاییش رو که دیدم دوست نداشتم. ولی خیلی ها سریال وضعیت سفید رو دوست داشتن.

با گفتن این مقدمه ها، برسیم به سرباز

بزرگترین مشکل سریال

عدم وجود تنش مناسب  در طول داستانه

البته یک عالمه مشکلات ریزتر وجود داره مثله:

این پادگانه یا هتل؟

داستان پزشک عمومی که قلمبه سلنبه حرف میزنه و رانندگی بلد نیست و با زنش مشکل داره! چه جذابیتی ممکنه داشته باشه؟

مقدم دوست برای استفاده از فرم جدید روایی و استفاده از نریشن طهماسب به این شکل ریسک کرده، ریسکی که جواب نداده.

اصلا کلا اینکه ما صدای ذهن شخصیت ها رو انقد می شنویم کار رو خراب کرده

تصاویر کارت پستالی هم خیلی کمکی به کار نکرده

در حقیقت کاملا مشخصه مقدم دوست برای ساخت اثرش خیلی تلاش کرده

قاب بندی های زیبا

شوخی های موقعیت و کلامی (عموما ناموفق)

حتی سعی کرده به اصطلاح! امروزی باشه و از پیام های شبکه های اجتماعی در ساختار داستان استفاده کنه.

ولی اثر ضربه ی اصلی اش رو از فیلمنامه و پیرنگ های اون میخوره.

فیلمنامه ای فاقد فراز و فرود و در خوش بینانه ترین حالت فیلمنامه ای به سبک جریان های هنری سینمای اروپا

چنین سریالی سنخیتی با پخش از  شبکه سوم تلویزیون ایران بعد از افطار می تونه داشته باشه آیا؟

حقیقتی که شاید نخواهیم بپذیریم اینه که، سریال ستایش بسیار پربیننده بود.

در همه ی فصل ها

هرچند از دیدگاه منتقدان سطح بسیار نازل و مبتذلی داشت. ولی به شدت دیده میشد و همین کافیه.

ستایش مملو از فراز و فرود های خانوادگی، انتقام، تعلیق (معمولا یک فصل سریال طول میکشه تا فلانی بفهمه بهمانی چه بلایی سرش اورده) و از همه مهمتر، خورده شدن حق شخصیت اوله داستانه.

به طرز غریبی ما مردمی هستیم که خودمون رو در وجود شخصیتی می بینیم که حق اش خورده شده!‌

آدم ساده و مظومی که با تلاش و پشتکار توطه ها رو شکست میده و به جایی که میخواد میرسه. در نهایت هم اون بچه ی بدی که در تمام این سال ها اذیتش کرده بود رو می بخشه. (هرچند که هممون می دونیم در دنیای واقعی چنین اتفاقاتی نمی افته)

فیلمفارسی ها هم همین بودن. نشون به اون نشون که نویسنده ی ستایش، سعید مطلبی، قبل از انقلاب نویسنده ی فیلمفارسی ها بوده.

خیلی پوپولیستیه که فکر کنیم بعد از یک اتفاق بن مایه های فکری یک ملت عوض میشه. هیچ چیز جز گذر زمان اصول فکری ملت ها رو عوض نمی کنه و سلیقه ی مخاطب قبل از انقلاب با مخاطب بعد از انقلاب هیچ تفاوتی نکرده (طبیعتا داریم درباره ی طبقه ی متوسط و پایین به لحاظ فکری میگیم)

نکته ی دیگه ای که وجود داره اینه که خب زندگی واقعی ما، چه ربطی به یک فیلم و سریال روشنفکرانه داره؟چقدر از زندگی آدم دهه چهل رو میشه در خشت و آینه ی ابراهیم گلستان دید؟

مخاطب اون روز، روشنفکرانه ترین فیلمی که می فهمید، قیصر بود. قیصری که می خواد بره انتقام بگیره و یکی رو بکشه! شاید چنین روایتی در یک جامعه ی مدرن که در اون قانون برقراره شوخیه.

ولی در جوامعی مثل ما، شاید التزام به قانون شوخی باشه.

این چیزیه که دکتر هوشنگ کاووسی نفهمید.

زندگی ما خودش فیلمفارسیه. خودمون رو رووی صحنه می بینیم که خوشمون میاد. خودمون رو جای جومونگ یا یانگوم می بینیم. پس خوشمون میاد و طرفدارش میشیم.

هرچند که یک نکته رو نباید فراموش کرد. جامعه ی ایران، خصوصا نسل های جدید به سرعت در حال تغییرند. اون ها ستایش نمی بینند. سرباز هم نمی بینند.

نسل جدید با فرندز و بیگ بنگ توری بزرگ شده.

نسی که داستان های متفاوتی شنیده، قطعا متفاوت فکر می کنه و به زودی

متفاوت عمل می کنه

انقدر متفاوت که از وسط شکاف نسلی میشه رود کارون جاری کرد!

پانوشت 1: یکی از بزرگترین مشکلاتی که دارم، اضافه نویسیه. باید یادبگیرم خلاصه بنویسم.

ایشالا به مرور تمرین های کوتاه نویسی ام رو سخت تر می کنم.

پانوشت 2: در یادداشت بعدی خواهم نوشت که چرا فکر میکنم، مخاطب سنتی خود کارکتر بچه مهندس رو دوست داره و مخاطب مدرن تر، ازش متنفره.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی