از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

فرزند خاک و زمین

باشو

باشو ، غریبه ای کوچک

فیلم مهم و غریبه

به غریبیه خود باشو

به غریبیه بهرام بیضایی

بیضایی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

شیشه جلو

بلاخره و بعد از مدت ها یه چیز بدرد بخور دیدم که ارزش داشته باشه راجع بهش بنویسم.

این کار هنری ، اثر آریا تابنده پور هست و  در نگارخانه ی باغ کتاب تهران به نمایش دراومده.

کما اینکه من هیچ جایی اثری از این ایده ندیدم و نمی دونم واقعا هنرمند قصد داشته چنین چیزی رو بتصویر بکشم یا نه ( که خیلی خوشبین نیستم بهش)

ولی داشتم فکر می کردم ، چنتا شیشه جلوی ماشین نیازه تا بتونیم عکس های کوچیک عزیزانمون که هر ساله در تصادفات جاده ای کشته می شن رو پشت اون ها قرار بدیم. چنتا شیشه جلوی شکسته نیازه تا ما بفهمیم که باید یه جور دیگه رانندگی کنیم!

چنتا عکس دیگه قراره بره زیر این شیشه تا ما بلاخره متوجه شیم ، قدر خودمون رو باید بیشتر بدونیم.

باید حواسمون به خودمون بیشتر باشه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

یادگیری

اینکه کجام و دارم به کجا میرم و آیا در مسیر درستی هستم ...

سوالیه که هر چند وقت یکبار از خودم می پرسم.

 تفکر سیستمی

پیتکر سنکه، یکی از مهمترین دانشمندان تفکر سیستمیه ( برای اطلاعات بیشتر راجع به سنکه و تفکر سیستمی می تونید به سایت متمم مراجعه کنید.)

 

داشتم فکر می کردم که احتمالا اون زمانی  که داریم یه چیز جدید بدردبخور یاد میگیریم، ینی داریم پیشرفت می کنیم

حالااگه می خوایم از بقیه ی جلو بزنیم و بیشتر پیشرفت کنیم، باید تلاش بیشتری در جهت یادگیری داشته باشیم.

 

پ.ن1 : تنها دلیلی که باعث میشه واقعا و با اطمینان به راهم ادامه بدم اینه که تو این مملکت همه فقط نق میزنن! و وضع زندگی شون همین مزخرفاتیه که هست!

اینجوری میشه اطمینان داشت که راهه اونا قطعا غلطه.

نمی گم راهه من درسته ، ولی خب حداقلش اینه که با خندیدن و شاد بودن خودم حس بهتری دارم ، تصورم هم اینه که خروجی بهتری از مدل قبلی هم داشته باشه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

نولان ، متفاوت تر از همیشه

دانکرک

اول از همه باید بگم که تمام اون هایی که فیلم رو روی کامپیوترهای شخصی و حتی تلویزیون دیدن نمی تونن هیچ اظهار نظری راجع به این فیلم بکنن! چون هیچی از این فیلم نفهمیدن! به معنی مطلق کلمه ، هیچیه هیچی!

حتی من هم که این فیلم رو روی پرده ی عادی دیدم نمی تونم بگم خیلی چیز خاصی فهمیدم !

این فیلم ساخته شده برای پرده ی عریض آی مکس .

ساخته شده برای جلوه گری تصویر روی یک اسکرین بسیار بزرگ

ساخته شده تا نشون بده عظمت و قدرت سینما رو

این فیلم رو باید با حواس کامل دید

وقتی که اطرافت کامل سیاهه و تو هستی و ساحل دانکرک

صدای فیلم

صدای گوشخراش اسلحه

هواپیما و همه چیز آدم رو منکوب می کنه

و از طرفی

موسیقی شاهکار فیلم

روی تمپوی ساعت ، ضربان قلب ، کشیدن چیزی روی جسمی سخت و ... همه و همه تو رو معلق نگه می داره

مثل اتفاقی که برای ساحل نشینان دانکرک میوفته

معلق در فضایی که هرلحظه آلمان ها می تونن بهشون حمله کنن ، ولی نمی کنن!!! و اون ها به طرز عجیبی سالم از مهلکه بیرون میان

از طرفی فیلم ، یک داستان ضد جنگ هم هست. داستانی نه درباره ی یک حمله و پیروزی بزرگ ، داستانی نه حتی درباره ی یک دفاع جانانه!

نه

داستان علی رغم تصور خودم قبل از شروع فیلم ، جز لحظاتی خالی از صحنه ی خفن و بزرگ اکشن یا هر چیزی شبیه به اینه

داستان ، داستان قتل عامیه که صورت نمی گیره

داستان آدم هاییه که کشته نمی شن

نولان رو میشه در زمره ی فیلمسازان ایده اولوژیک دسته بندی کرد ، پس حتما ته فیلم نولان حرفش رو می زنه

اونجایی که سربازان جبهه ی دانکرک دارن با قطار برمیگردن به خونه هاشون و یکی از سربازا به اون یکی میگه روزنامه رو بخون! چون جرات نمی کنه خودش بخونه و بفهمه که همه تو کشورشون دارن به اون ها میگن ترسو! اما بر خلاف تصور اون هیچکس به اون ها نمی گه ترسو ، در انگلیس برای اون ها جشن میگیرن و همه از اون ها تعریف می کنن ، از طرفی نمای هواپیمای آتیش گرفته ی انگلیسی ها رو می بینیم و خلبانی که دستگیر میشه!

داستان داستان جنگ و خونریزی نیست!

دانکرک اصلا فیلم جنگی ای نیست!

 فیلمیه درباره ی بقای نوع بشر!

همین!

نولان هم بنظرم اگه می خواست جای یه نفر باشه و حرف بزنه ، جای اون پیرمرد نابینایی می بود که به سربازای نجات یافته از دانکرک پتو می داد و ازشون تشکر می کرد ، بدون اینکه نگاهشون کنه!


(راستش از اینجا به بعد نقل به مضمون نیست ، چون واقعا دقیق یادم نمیاد چی گفت ، ولی یه چیزی تو این مایه ها بود)

یکی از سربازا که این حرکت رو می بینه به اون یکی می گه این چرا داره بدون اینکه ما رو ببینه از ما تشکر می کنه ، ما که پیروز نشدیم؟!

اون یکی بهش می گه :" از نظر اون همین که بودیم کافیه!"

 


و اما نظر من:

کار نولان به عنوان ساخت فیلمی پرهزینه در هالیوود ، بدون اینکه هیچ باجی بدی ( فیلم حتی بازیگر زنی به اون معنی نداره که بخواد اوروتیک باشه / فیلم خیلی کم از صحنه ی نبرد خشن و جنگ و  خونریزی بهره می بره) شاهکاره

نولان شاید تنها کسیه که می تونه در هالیوود و با بودجه های هالیوودی فیلم تجربی بسازه! اونم یه فیلم ضد جنگ

به طور کلی و فارغ از نتیجه ، تلاش نولان باعث شدع فیلمی ساخته بشه که به ذات سینما خیلی نزدیک تره ، این فیلم رو باید در سینما دید ، شاید نولان بتونه آغاز گر موجی باشه که باعث زنده موندن و رشد دوباره ی سالن های سینما در مقابل شبکه نمایش خانگی باشه

اما با ذکر تمامی این نکات ، می خوام انتقادات شدید خودم رو از فیلم آغاز کنم:

فیلم سرشار از ایرادات فیلمنامه ایه ، یه جاهایی حتی منطق درستی هم درکار نیست ، هرچند که نوشتن داستان راشامون طور قطعا کار راحتی نیست و برادران نولان نشون دادن علی رغم ایده های فوق العاده ای که همیشه در فیلم هاشون دارن ، هنوز نمی تونن یک فیلم نزدیک به بدون اشتباه ( فیلمنامه ی بدون اشتباه در طول تاریخ نداشتیم ) بنویسن

فیلم تلاش می کنه به فضای آثار کوبریک نزدیک بشه و خبری از داستان ، به اون سبک و سیاقی که ما از نولان انتظار داریم در این فیلم وجود نداره ، یعنی مطابق معمول ما با چند شخصیت و روابط محمود اون ها در طول فیلم طرف نیستیم ، بلکه با یک اتفاق و یک لوکیشن به نام دانکرک طرفیم که راستش مثلا من خودم با آدم ها می تونم همذات پنداری کنم ، ولی راستش تا حالا که نتونستم با هیچ لوکیشنی ، علی الخصوص لوکیشنی مثل دانکرک در اون ور دنیا همذات پنداری کنم.

به این دو دلیل و احتمالا خیلی دلایل دیگه که خارج از فهم منه ، بنظرم فیلم دانکرک کار نمی کنه ، مخاطبای عادی نمی تونن باهاش ارتباط بگیرن و این بنظر من ، ینی باخت

بنظر من دانکرک فیلم خوبی نیست

هرچند جاه طلبانه است و ممکنه پایه ای باشه برای اتفاقی بزرگتر




 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

نسل من ، فرزندان تکنولوژی 2

پیش نویس:  بخش اول این مطلب

در قسمت اول تا اینجا گفتم که این اینترنت بود که باعث  شد من کتابخون بشم . حالا و در بخش دوم می خوام داستان سال های آینده رو سریعتر براتون تعریف کنم تا به امروز برسیم.

از اون موقع به بعد ، من تقریبا آدمی محسوب میشم که همیشه و هر روز سایت ها رو چک می کنه و علی رغم اینکه شاید دیگه به اون شدت کتاب نمی خونه و مجله و روزنامه کم مطالعه می کنه ، ولی هر روز وبسایت ها رو مرور می کنه و اطلاعاتش رو با اونها بالامی بره.

حقیقتش اینه که خیلی ها بهم می گن اطلاعات عمومی بالایی دارم ( این قضیه نه اتفاق مثبتی محسوب میشه در عصر اینترنت ، نه منفی)

بدون شک دلیل اون این گیک بودن من و خوره ی تکنولوژی بودن منه!

من  تا همین چند سال پیش هر روز وب سایت کافه بازاریابی رو مرور می کردم.

هر روز لنزک رو می خوندم.

 

بخش زیادی از اطلاعات من راجع به حوزه ی تبلیغاتمربوط می شه به دانشی که من از سایت کافه بازاریابی کسب کردم

 وصد البته بخش اصلی اطلاعات من راجع به عکاسی از سایت لنزک بدست اومده.

داشتم فکر می کردم اگر من امروز یه چیزایی در این حوزه ها بلدم ، مدیون این سایت ها و مدیون اینترنتم. من و هم نسلان من فرزندان اینترنتیم  و واقعا به تکنولوژی مدیونیم.

من حتی خیلی سرکلاس اساتید سینما ننشستم ، ولی انگار که سر کلاس تعداد زیادی شون نشستم! چرا که حرف ها و کلاس های بسیاری شون رو بصورت اینترنتی پیگیری می کردم .

من مدیون محمد رضا شعبانعلی و روز نوشته های اونم . نزدیک به دوسال هست که دارم هر روز به سایتش سر می زنم و تصور میکنم ، آدم هایی مثل شعبانعلی باعث  شدن سطح دانش و تفکر در این مردم بالاتر بره و ما مردم بیشتر بفهمیم . من خودم که بشخصه خیلی به شعبانعلی و متمم مدیونم.

یا یکی دیگه از سایت های دیگه ای که این روزها بهشون سر می زنم ،سایت یه سری دختر بک پکر بلاگر هستن که اسم سایتشون سبک تره 

 یا سایت سیزدهم که اونم صاحبش یه پسرهیچهایکره  بلاگر خیلی باحاله.

خیلی جالبه که از وقتی که در طی این دو ، سه ساله این بلاگ ها  راه افتادن، موج حرکت های اینجوری ( کوچ سرفینگ  ، هیچهایک ، بک پک و ... ) تو کشور راه  افتاده ،ینی  اصن بنظرم  این بلاگ ها یکی از مهمترین عواملی بودن که تونستن این موج ها رو در کشور راه بندازن ، خلاصه ، بنظرم من و آدم هایی مثل من ، به  این نویسنده ها و بلاگر ها و به طور کلی به اینترنت و تکنولوژی مدیونیم . اگر این گردش آزاد اطلاعات در این روزگار نبود ، یقین دارم که ما امروز از خیلی از چیزهای باحالی که امروز بلدیم مطلع نبودیم و به شخصه ، خیلی خوشحالم که در این عصر زندگی می کنم.

البته ، ناگفته نمونه که من همیشه یکی از مخالفان جدی بعضی جنبه های تکنولوژِی بودم و همه می دونن ، کلا آدمی نیستم که خوب جواب تلفن بدم! و کلا با اینستا و تلگرام و ... مخالفم!!!

 

 

خلاصه

تمام حرفی که داشتم تلاش می کردم بزنم اینه که این روزا سواد و نگرش و بینش و حتی علایق آدم ها رو می شه متناسب با بلاگ و سایت هایی که هر روز می خونن متوجه شد . (قدیما می گفتن سطح یه آدم رو از دوستاش میشه متوجه شد ،  حالا بنظرم مهمتر از دوستاش ، از سایت ها و بلاگ ها میشه نام برد) پس بنظرم خیلی باید حواسمون باشه که چه مطالبی رو از چه منابعی می خونیم .

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

نسل من ، فرزندان تکنولوژی 1

پیش نویس: این مطلب دو بخش خواهد داشت.

یکی از نشونه های گذر عمر و پیر شدن اینه که کم کم اون چیزایی که از دوران بچگی باهاشون بزرگ میشی و  برای مدتی ، تمام یا حداقل بخش اعظمی از زندگیت رو تشکیل میدن، دیگن وجود ندارن یا اونجوری دیگه مورد توجه نیستن.

مثلا هری پاتر

مجموعه کتاب هایی که خیلی از جوون های نسل من و البته نسل های بعدتر از من باهاش بزرگ شدن و هرکدوممون احتمالا خاطرات زیادی ازشون داریم ( بعدا سعی می کنم در پستی جداگونه از خاطرات هری پاترم براتون بگم.)

اما امروز می خوام یه داستان دیگه براتون تعریف کنم. داستان تابستون 88 ، یعنی سالی که از اول دبیرستان به دوم دبیرستان می رفتم و روز 1 تیر ، در یک مسابقه ی فوتبال و بدلیل تکل وحشیانه ی یکی از دوستان!!! دستم شکست!  (احتمالا از خودتون می پرسید مگه رو دستت تکل زد که دستت شکست! )  و دو هفته ی بعد و در شرایطی که هنوز دستم تو گچ بود، به دلیل انجام مسابقه ی فوتبال با برادر گرامی در خانه پای راستم شکست! و تنها سه هفته بعد از این اتفاق ، در شرایطی که تازه گچ دستم رو باز کرده بودم و هنوز پام تو گچ بود ، در حین مسابقه ی پینگ پنگ (بازهم با برادرم) مجددا دستم دچار آسیب شد ( به دلیل شدت درد اول فک کردم شکسته! ولی بعدا فهمیدیم به این دلیل که این دستم مدت ها در گچ بود، عضلاتم آمادگی کافی رو نداشتن و به شدت دچار کشیدگی شده بودن)   

البته ، نمی خوام از بدشانسی و خونه نشینی یا چیزی تو این مایه ها صحبت کنم.

بلکه می خوام از کلی اتفاق خوب بگم که در طول اون تابستون برام رخ داد.


در زمان خونه نشینی و تایمی که نمی تونی کاری بکنی ، خصوصا در دوران نوجوونی که احتمالا خیلی کار خاصی نداری و انقدر در زمینه ی تخصصی صاحب نظر نیستی که خودت چیزی تولید کنی ، خوندن کتاب یکی از بهترین کارای دنیاست.

اما من که همچین هم کتاب خون نبودم! ینی دقیق تر بگم ، کتاب خوندن رو کار آدمای بیکار می دونستم ( البته نا گفته نمونه ، هنوزم خیلی نظرم تغییر نکرده!!!)

اون سال هم یادمه تازه مادرم یه لپ تاپ خریده بود ( اون موقع (سال 88) یه لپ تاپ با کانفیگ بالا واقعا تا اندازه ای لاکسچری بود و هرکسی نمی تونست بخره )

وضع اینترنت دایال آپ هم که هر روز یا لنگر کشی می خورد بهش ، یا اگه شاینس میاوردیم و لنگر بهش نمی خورد، پای کسی میرفت رو سیم ، همچین تعریفی نداشت و با توجه به درگیری های سیاسی هم که بین گروه های مختلف در جریان بود و من سعی می کردم در این درگیری ها دخالت پیدا نکنم

،بهترین راه رو وب گردی دیدم.

اون دوران هنوز بگی نگی تب هری پاتر داغ بود  و هرچند که کتاب آخر ، دوسال قبل اومده بود ، ولی فیلم ها ادامه داشتن و هر دو، سه سال فیلم های بعدی مجموعه میامدن .(  فک کنم فیلم ششمین کتاب اون سال اومد)

سایت دمنتور

تصویر این روزهای سایت دمنتور


اون دوران طرفداران هری پاتر سایتی داشتن در ایران به اسم دمنتور که مخصوص طرفداران این مجموعه بود و بچه ها تو سایت اخبار جدید رو کار می کردن و تو تاپیک ها که به نوعی حکم پدر شبکه های اجتماعی مثل تلگرام بودن ، با هم چت می کردن و به تبادل نظر می پرداختن و یه جایی اون وسط مسطا بود که من دیدم یه وبسایتی راه افتاده با نام twilight.ir  که اون هم یه مجموعه کتاب مثل هری پاتر بوده که از روش فیلم هم داشتن می ساختن و اون موقع قسمت اولش هم دراومده بود.

سایت توایلایت

تصویر اون روز های سایت توایلایت


منم شروع کردم به گشتن دنبال فایل پی دی اف فارسی کتاب ها

یادم نمیره ،در عرض چند روز دو کتاب اول رو خوندم. اون موقع هنوز کتاب های سوم و چهارم ترجمه نشده بود و سایت برای اولین بار بود که می خواست همچین کاری رو انجام بده

یادش بخیر که هر جمعه شب (امیدوارم که روزش درست یادم مونده باشه) با چه ذوق و شوقی مینشستم پای سیستم تا فصل جدید بیاد و بتونم دانلودش کنم. یادمه چند باری که علی رقم همیشه فصل جدید بنا به دلایلی به موقع آماده نمی شد جوری دمغ می شدم که بیا و ببین!

فصل اول کتاب کسوف که بچه های سایت ترجمه کرده بودن رو به یاد قدیما اینجا گذاشتم.

واسه نسل من که خیلی چیزا رو تو تلویزیون نمی دید و سرعت اینترنت هم هنوز انقد بالا نبود که بشه باهاش کاری کرد! ما تنها جایی که راجع به عشق می تونستیم بفهمیم کتابا بود! ( شما یادتون نمیاد ، دوران ما بدست آوردن فیلمای خارجی همچین هم کار راحتی نبود. انگار میخواستی مواد مخدر بخری! هر روز طرح می ذاشتن  و فیلما رو از تو مغازه هایی که زیرزیرکی فیلم میاوردن جمع می کردن ، یه وقتایی که نایاب می شد ، مجبور بودی از دست فروشا به شکل مخفیانه دوبرابر قیمت! بخری و تازه هیچ تضمینی نبود که کیفیت فیلم چی باشه ( فیلم پرده ای رو جای 1080 می انداختن به آدم ) و اصن کیفیت هیچی ، زیرنویس داشت ، نداشت ، سینک بود ، نبود هم هیچی!  اگه همه ی این مسائل درست بود ، زمان ما!!! نگاه کردن به این فیلما خیلی تفاوتی با نگاه کردن به فیلمای پ*و*ر*ن نداشت ، در نتیجه اگه پدر و مادرت تو رو موقع دیدن این فیلما میدیدن حسابت با کرام الکاتبین بود! ( البته نا گفته نمونه هنوزم در این مملکت افرادی هستن که در چرخه ی تکامل بشریت تا به امروز ، در تاریخ خاصی ماندگار شدن  (تکامل پیدا نکردن این افراد) و دیدشون نسبت به قضایا به همون شکلیه که عرض کردم)

البته ، اگه بخوام صادق باشم اون موقع هیچی از فیلم و کتابای عاشقانه و اصن خود عشق و اینجور چیزا نمی فهمیدم. البته ، اگه بخوام دقیق تر بگم ، راستش همین الان هم نمی فهمم!

ولی خب اینترنت باعث شد من اون خونه نشینی اجباری برام تبدیل به یکی از بهترین تابستون های عمرم بشه  و منو تبدیل کرد به یه آدم تقریبا کتاب خون!

پایان بخش اول

 

پ.ن 1 : با اجازه تون این بخش اولی که دارید مشاهده می کنید رو 3 هفته طول کشید تا بنویسم ، ینی هر بار وسط نوشتنش یه اتفاقی می افتاد و نمی تونستم کاملش کنم! یه بار یکی زنگ می زد ، یه بار یکی وسط نوشتن سر و کله اش تو کافه پیدا می شد که چند سال بود ندیده بودمش ، یه بار هم هیچی نمیومد به ذهنم! البته ، این که یه بار وسط نوشتن این متن زلزله اومد هم بی تاثیر نبود!

پ.ن 2: بخش دوم مطلب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

زلزله

دیشب ، یه نیمچه زلزله ای تهران رو لرزوند!

همه ترسیدن!

چه مادر اون دوستی که وسط مکالمه این دوستمون با من فریاد " زلزله ، زلزله  "سر داد و یهو تلفن کلا قطع شد!

چه اون دوستم که از صدای جیغ زن همسایه متوجه زلزله شد و ارشمیدس وار! از حمام ،مستقیم  راه حیاط رو انتخاب کرد !

چه اون خانواده ای که لحظاتی بعد  ، زنبیل بدست راهی خیابان شده بودن !

و چه اون عزیزانی که دیشب با سرعت 120 تا و به قیمت رد شدن از هم! سعی می کردن زودتر راه خروج از این شهر رو پیدا کنن و خودشون رو با فرار به مناطقی که عمرا اگه دست زلزله به اونا برسه ( نظیر یک کارخونه متروک در ورامین ، زمین کشاورزی الموت و ... ) خود را از مهلکه نجات دهند. (ناگفته نمونه بسیاری از همین جاهایی که دوستان میخواستن دیشب برن خودشون روی گسل های اصلی بودن! )

این مسایل همه و همه نشون دهنده ی یک چیزه!

ما چقد خوبیم!

بنظر من ، دیشب علی رقم تصور عامه اتفاقی که افتاد واکنش سریع مردم نسبت به زلزله نبود! اصلا! ینی راستش تنها چیزی که من ندیدم این بود!

دیشب مردم تونستن صف های پمپ بنزین چند کیلومتری درست کنن ، به کسب و کارهای شب گردی نظیر لبو و باقلا فروشی ها سروسامون بدن و حسابی آش فروشی ها رو خوشحال کنن و یک شب رو ، به معنای نزدیک تری از همیشه ، "با هم" تجربه کنن ، شاید توی ماشین که طبیعتا جای خیلی راحتی نیست ، شاید زیر چادر و شاید حتی درون خانه، اما لرزان و نگران از ترس زلزله ای که هر لحظه ممکنه این جمع فوق العاده ی خانواده یا دوستانه رو بهم بزنه  ( اونایی که دیشب تنها بودن هم نگران نباشن! ینی راستش من خودمم از جمع اونام!)

و تمام این اتفاقات دقیقا  یک شب قبل از یلدا، شبی که سنت سالیان دراز ما ایرانی هاست اتفاق افتاد و ما به این بهونه تونستیم  این با هم بودن رو جشن بگیریم و تقدیسش کنیم.

 البته ، اگر ذکر خاطر دوستان مکدر نمیشه ، دلم نمیاد یه نکته ی کوچیک رو یادآوری نکنم :

یک ملت جواب زحمت ها و تلاش های خودش رو در طی سالیان خواهد گرفت ، جوامعی که در طی سالیان دراز ، کار کردن ، زحمت کشیدن و سعی کردن کشوری بسازن که بتونن با خیالت راحت در اون زندگی کنن ، قطعا  تفاوت معنا داری با جوامعی خواهند داشت که بر مبنای مفت خوری و فروش مواد خام به ثروت دست پیدا کردن و تونستن هنوز بقا داشته باشن .

به تعبیر یکی از دوستان ، بعضی ملت ها محتوم به انقراض هستند!

 

پ.ن 1 : من خودمم از آدم های همین شهرم ،  پس مقصرم.

پ.ن 2 : یلدا مبارک

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

داش آکل

میگفت تنها چیزی که میتونه کمر یه مرد رو خم کنه ، یه زنه

میگفت مرد که غم داره ، ینی یه دنیا غم داره

میگفت دور از مردونگی و مروته

دور از مرام و معرفته

دور از لوتی گری یه که آدم خیانت کنه

 

میگفت قبل از این جریان ، من بودم و یه طوطی

حالا هم همون منم و همون طوطی

ولی خب نه من دیگه اون آدم قبلی ام

نه اون طوطی دیگه طوطی قبل هه

 

نمی گفت

ولی همه که می دونستن اون تنها لوتی واقعی این شهره

 

نمی گفت

ولی تو دلش می گفت که وقتشه که بره

وقتشه برای همیشه بره

 

نمی گفت

و کمتر کسی هم می دونست که داش آکل دم آخری گفت:

"مرجان ، عشق تو منو کشت"




پ.ن : بینظیره موسیقی منفرد زاده در این فیلم موسیقی داش آکل

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

یادداشتی بر دو فیلم

لحظاتی که فقط باید لمسشون کرد، بوشون رو استشمام کرد و در هواشون تنفس کرد تا حسشون کرد .

شیطنت ها و کشفی که یک جریان عاشقانه رو واقعی می کنه ، کشف همدیگه ،رقص و پایکوبی، بازی های بدون کلام که شمایل تئاتر های فیزیکال فوق العاده رو داره و تعدادی لحظه ی محصور کننده ی واقعی


مثل زمانی که یک زوج با خودرو میرم وسط بوفالوها ، ماشین رو خاموش می کنن و ساکت ، بالای سقف ماشین  میشینن تا بوفالو ها بیان نزدیک ، تا بتونن حسشون کنن

فیلم مملو از صحنه ها و نمایش های این شکلیه. طلوع و غروب چشم نواز خورشید ، مزارع گندم و دویدن و رقصیدن در مراتع مسحور کننده تنها بخشی از نماهای بسیار زیبای فیلمه

فیلم ، نماهای داخلی پرحرارت هم کم نداره و خانه ی شخصیت های فیلم یکی از یکی زیباترین و مناسب ترن ، نماهای ضدنور،قاب در قاب و حرکت های دوربین فیلم های ترنس مالیک هم که همیشه شاهکاره.

شاید اگر می خواستم طبق معمول نق بزنم میگفتم این که فیلم نیست! یه سری نمای خوشگل! با یه  سری نریشن! خب که چی مثلا ! آخه این چه نحوه ی داستان گوییه! چرا این ترنس مالیک انقد همه ی داستاناش استایل کلید اسراری دارن!!!( منظورم از این حرف این نیست که خدایی ناکرده سطح داستان هاش در سطح داستان های کلید اسراره!!! منظورم اینه که مضمونا خیلی آدم اخلاق گرا ، اون هم از نوع خیلی واضح و رو اش هه ) یا اصن چرا برخلاف فیلم های خارج از جریان اصلی اینجوری ، چرا بازیگرا ، نورها ، لباس ها ، عطرها ، خونه ها ، اصن همه چی انقد خوشگل لاکسچری و گرون و تجملاتیه! ( خودم میدونم الزاما خوشگل و لاکسچری هم معنی نیستن!!!)

ولی بیخیال همه ی اینا! استثنا نمی خوام غور اینجوری بزنم! 

میخوام تعریف کنم! جانانه و حسابی!

زندگی یعنی این! یعنی لمس تک تک همین لحظات عادی ، یعنی همین شناخت و کشف و شهود ، یعنی همین تک لحظه هایی که زندگی بعضی آدما حتی یه دونه اش رو نداره

زندگی ، یعنی فرصتی برای کشف همدیگه ، برای کشف خویشتن

زندگی ، تو اون تک لحظه هایی خلاصه میشه که انگار خیلی هم زمینی نیست! انگار یه چیزی فراتر از توعه که داره اون لحظه رو رقم می زنه

زندگی ، ینی هجوم آدرنالین در رگ هات ، وقتی می چرخی ، می دوی و می رقصی

ینی وقتی تو دست کسی رو که دوست داری گرفتی و نمی تونی هیجان و گرمای تک تک سلولات رو ساکت کنی! با خودت می گی: نکنه بفهمه!  اصن بفهمه! والا! چه ایرادی داره!

خلاصه ، به سوی شگفتی پر از شگفتیه

پر  از لحظاتی که از تجربه و لمس تک تک اون ها بعید می دونم که به راحتی سیراب شید ، انقدر که این لحظات خوبن و شگفتی ساز

اما در کمال شگفتی این فیلم اصلا فیلم خوبی نیست! 

 

 

 

پ.ن: امروز یه فیلم دیگه هم دیدم به نام "زیر آسمان برلین"

زیر آسمان برلین هم مثل داستان لمس لحظه ها بود. لمس لحظه هایی که خیلی ها ی دیگه ، حتی فرشته ها هم به داشتنشون غبطه می خورن! فقط کافیه یه جوره دیگه به قضیه نگاه کنیم. فقط کافیه لمس کنیم لذت این لحظات به ظاهر عادی زندگی رو . فقط کافیه یه جور دیگه به زنده بودنمون ، به تمام کارهای روزمره مون ، به داست داشتن و دوست داشته شدنمون ، به زیبایی پدر ، مادر و برادرمون ، به عاشق شدنمون ، به کارمون ، خونه مون ، کشورمون ، صدای خیابون ، مردم

فقط کافیه به زندگی یه جور دیگه نگاه کنیم.  هرچند که انقدر کار سختی هست که کمتر انسانی میتونه این کار رو انجام بده شاید سهراب سپهری و چند نفر دیگه فقط!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

فراموشی

آقا ما یه دوستی داریم که خیلی اوضاعش خرابه!

بعد از اینکه چند هفته پیش کیف پولش رو گم کرد (هنوز درگیر زنده کردن کارت های شناسایی داخلشه)

 چند روز پیش میره تا در نشستی در یکی از ساختمان های ارشاد شرکت کنه و بر دانش خودش بیافزاید. غافل از اینکه بعد از نشست نه تنها چیزی بر اون افزوده نشده بوده! که یه چیزی هم ازش کم شده بوده!

این دوستمون خیلی نایس سوار مترو میشه و دقیقا میره اون ور تهران و وسط شلوغی ها و بیکاری مترو بوده که با خودش میگه چیکار کنم که حوصله ام سر نره!

یه بشگن میزنه و میگه آهاااا

فهمیدم

بزار صدای ویس نشستی که توش شرکت کردم و گوش بدم و اونجاست که دست در کیف مبارک میکنه و میبینه ای دل غافل! جا تره و رکوردر نیست!

آنجاست که نعره ای سر می دهد ( در دل البته! ) و سعی می کند راهی به بیرون پیدا کند. اما ایدل غافل که این مترو، استوار مترویی بود و نمی شد وسط حرکت از توش پرید بیرون!

خلاصه این رفیق ما تو حرکت از توش نمی پره و بعدش می پره! بعدم کلی وایمیسته تا مترو جهت مقابل بیاد و بتونه تمام مسیر رو برگرده، غافل از اینکه ساعت هشت شب دیگه همه رفتن خونشون و هیشکی ، جز نگهبان حضور نداره ( البته باز خدا رو شکر که نگهبان حضور داره) خلاصه این دوستمون برمیگرده و به نگهبان میگه ، ولی نگهبان علی رغم  قول مساعدش برای همکاری در رو باز نمی کنه و میگه نگاه می کنم،اگه بود میزارم ، فردا صب بیا بگیر!

این دوست فلک زده ی ما تمام شب از استرس کلللی فایل حساس و مهم ( اصن بیخیال رکوردر یک میلیونی)درست خوابش نمی بره تا بلاخره فرداش میره و به نگهبانی میگه : آقا شما رکوردر ندیدید؟!

اول می برنش محل سالن جلسات که احتمالا اونجا جاش گذاشته بود رو بگرده. نبود! بعد یکی یکی از مسئول جلسه بگیر تا آبدارچی و ... رو باهاشون صحبت می کنه. اونا هم می گن همچین چیزی رو ندیدن.

ولی خدایی یه چیزی که رفیقم می گفت این بود که، کارمندان اونجا واقعا خیلی همکاری کردن و علی رغم تمام چیزی که از ادارات دولتی می شنویم، همه بسیج شدن تا کمک کنن این رکوردر رفیق ما پیدا بشه و حتی کار به دیدن دوربین ها هم رسید تا اینکه بلاخره تونستن اون دوستی که دیشب شیفت بود رو پیدا کننن و اون پرده از این راز بزرگ برداره! نگهبان دیشب رکوردر رو پیدا کرده و تو کمد نگه داشته!

جدا دمه همشون گرم

حالا همه ی اینا رو بزارید کنار و تصور کنید این داستان بلند بالا رو  این دوستمون داره بیرون از خانه ی هنرمندان تعریف می کنه که یهو یادش میاد

گوشی اش نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعله، این دوست مزبور یهو می پره میره و بعد از چند دقیقه متوجه میشیم ، ایشون گوشی شون رو در سالن سینمای خانه ی هنرمندان جا گذاشتن!

میخوام بگم ، خدا به جوونای این دور و زمونه رحم کنه واقعا!

می خوام بگم واقعا مراقب مصرف بیش از اندازه باشید!

اصن چی می زنید خدایی؟!!!!!!!!!!!!!

 

پ.ن1: رکوردر این دوستمون در تمام طول اون مدت باز بوده و صداها رو ضبط کرده، به همین مناسبت صدای پیدا شدن رکوردر رو براتون می زارم.


صدای پیدا شدن


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی