از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

درد و دلی درباره ی کار بخش زیادی از ما

خیلی وقته یه ایده داره روی ذهنم سنگینی میکنه! اما شاید بیشتر به این دلیل که از تبعات صریح نوشتن درباره ی اون میترسم یا شاید واقعا نمی دانم کار درست در این باره چیه

ترجیح دادم نوشتنم رو به تاخیر بندازم تا بتونم در این باره بیشتر ببینم و فک کنم و احیانا بخونم!

نمی دونم ، آیا شما هم مثل من هرروز فروشنده های از خود راضی ای می بینید که  فک می کنن خودشون سازنده یا مخترع کالا هستن و با هزار  و یک افاده گوشی اپل رو بهتون میدن یا یه نرم افزار میریزن روش یا ...

در صورتی که در خوشبینانه ترین حالت،اون ها یوزر های خوبی هستن!  همین!

یا میری بقالی

تنها کار مفیدی که طرف میکنه اینه که پاش رو بندازه رو پاش و باقی پول تو رو بهت برگردونه  که قطعا این کار رو یه ماشین هم خیلی سریعتر و هم خیلی بهتر می تونه انجا بده!

نمی دونم! قطعا این حرفم خیلی ها رو می رنجونه ، ولی به نظرم اگه دوپارامتر عاطفه و احساس رو کنار بزاریم که باعث میشه وجود خیلی ها تو زندگی مون معنا پیدا کنه ، جز تعداد اندکی ، واقعا علت وجود بسیاری از انسان ها در این دنیا و کارکردشون رو درک نمی کنم!

ما الان ماشینمون خراب میشه ، ای سی یو می فهمه کجاش خرابه! میریم دیاگ میزنیم ! میگه کجاش رو عوض کن! تعمیر کار هم در نقش یک بازوی مکانیکی غرغرو و پر رو قطعه رو عوض میکنه!

دیگه این مسخره بازیا چیه آخه؟!!!

تو فقط ابزار دست ماشین هایی! کمکشونی!همییییین!

بقیه هم همین طوره! از پزشکش گرفته که ملزمه طبق پروتوکول ها از بیمار دیتا بگیره (چه به شکل شرح حال،چه معاینه و چه آزمایش) و بعد طبق پروتوکول ها اونو درمان کنه (یا با اشتباه پزشکی بکشدش! ) اتفاقا بحث خطای پزشکی هم زمانی مطرحه که پزشک به یکی از همون پروتوکول های ریز پزشکی پایبند نبوده باشه!

خب قطعا تا چند سال دیگه هوش مصنوعی به حدی میرسه که این کار های پیش پا افتاده رو ربات ها می تونن انجام بدن! (اگه حتی هنوز نتونن)

ببینید کارتون چیه و آیا ربات ها (منظور الزاما ربات های الان نیست! )می تونن انجامش بدن یا نه؟!

و بنظرم بیاید قبول کنیم! خصوصا در کشور های جهان سوم

خیلی از ما به هیچ عنوان ماندگار نخواهیم شد!

چون کار ماندگاری نمی کنیم!

کارهایی می کنیم که یه ربات هم می تونه انجام بده!

و بنظرم اگر تکنولوژیست ها می دونستن که با این همه نیروی کار انسانی چیکار کنن!

قطعا

قطعا

تکنولوژی حتی همین الان هم به جایی رسیده که خیلی به حضور خیلی ها ( از جمله خود بنده) احتیاجی نداشته باشه و امثال من جز رنج و زحمت برای دنیا و طبیعت

فک نمی کنم خیلی پوینت مثبت دیگه ای داشته باشیم.

پ.ن:بازهم بابت زبان احتمالا تندم عذرخواهی می کنم! و بنظرم کاملا طبیعیه اگر خیلی ها با حرفام موافق نباشن،خصوصا که برای حرف هام خیلی هم مبنای علمی نیاوردم و صرفا بخش زیادی شون درد و دل بودن!

انسان های ماشینی

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

دزد دوچرخه

راستش همیشه ایتالیا رو به دلایل متعددی دوست داشتم.چه فوتبالشون رو که برام همیشه خیلی جالب بوده که چطور تیمی که خیلی وقتا هیچ ستاره و بازیکن خارق العاده ای خصوصا در حمله نداره،میتونه انقد قدرتمند و پر افتخار ظاهر بشه!

و چه سینماشون که الزاما بهت ممکنه امید نده،ولی پرتت می کنه تو واقعیت های عمدتا تلخ زندگیامون!

ایتالیا از نظر اقتصادی خیلی وضعیت خوبی نداره،ینی اصن خیلی ها معتقدن که ایتالیا جهان سوم اروپاست! اما نباید یادمون بره که همین کشور به ظاهر جهان سومی اروپا ، درطی تمام تاریخ بستری برای رشد و شکوفایی چه نوابغ و جریانات فکری بوده!

ایتالیا رو دوست دارم ، چون برعکس بسیاری از مناطق مرفه تره اروپا! واقعا شبیه ما جهان سومی هاست! نه زیرساخت خیلی درست و حسابی داره! نه خیلی مردم قانون مدار و در موارد زیادی؟! درستکاری داره که همین مساله باعث میشه که در سفر به ایتالیا باید خیلی حواسمون رو جمع کنیم تا نکنن تو پاچمون!

دیشب،بلاخره فرصتی دست داد تا فیلم دزد دوچرخه ی ویتوریو دسیکا رو تماشا کنم.

این فیلم یکی از مهمترین فیلم های تاریخ سینماست و از فیلم های اولیه ی جریان ناتورالیستیه سینما محسوب میشه که در ایتالیا و با همین فیلم دزد دوچرخه آغاز شد.

سینمای ناتورالیستیه ایتالیا ، سینمایی برآمده از مردمه!

بظر من حتی خیلی واقعی تر و مردمی تر از سینمای ظاهرا متفاوت و سرشار از ژست های بی خود ! دفاع از توده ی مردم شوروی یه!

سینمایی که تماما تو لوکیشن های واقعی فیلم برداری میشده (برخلاف نظام استودیویی هالیوود که تو استودیو فیلم برداری میشده) و داستان های عادی مردم کاملا عادی رو تعریف میکنه!

(خطر لو رفتن داستان در این بخش به شدت وجود داره)

سینمایی که داستان پدری رو روایت میکنه که با هزار و یک بدبختی د.چرخه ای می خره تا بهش کار چسبوندن پوستر بر دیوار رو بدن،اما پدر روز اول و در حالیکه مشغول چسبوندن پوستر بود،دوچرخه اش رو می دزدن و پدر از اون به بعد مجبور میشه با پسر 6،7 ساله اش راه بیوفته دنبال دزد دوچرخه اش!

در پایان هم که ناکام مونده! درمونده از همه جا،اقدام به دزدی دوچرخه میکنه!

اما غافل از اینکه وقتی اون دوچرخه ای رو می دزده،تمام محله میوفتن دنبالش تا بگیرنش! و اون گیر میوفته!

اما صاحب دوچرخه که گریه های پسر رو می بینه،پدر رو با بدختی هاش رها میکنه و به پلیس تحویل نمیده!

این داستان،نه افسانه است،نه یه تراژدی!

این واقعیته!

دزد دوچرخه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

انحصار رسانه ای

راستش تا همین یکی دو روز قبل ، اعتقاد کاملا متفاوتی نسبت به رسانه های دیجیتال  داشتم و تصورم بر این بود که با اومدن این رسانه ها ، فضای سنتی و انحصار گرایانه ی رسانه ها شکسته میشه و هر کس که حرف درد بخوری واسه ی گفتن داشته باشه میتونه حرفاش رو بزنه،اما مثل اینکه خیلی این شرایط برقرار نیست!

شبکه های اجتماعی

این چند روزه یکی از فایل های رادیویی ام رو روی وبلاگ قرار دادم و برای چند ادمین تلگرام فرستادم تا روی کانال هاشون رو تلگرام قرار بدن!

ولی به طرز عجیبی (حداقل برای من تا این لحظه عجیبه) هیچ کدومشون حاضر نشدن فایلم رو منتشر کنن!!!

این در شرایطیه که این فایل اصلا محتوای تبلیغاتی یا چیزهایی از این دست نداشت و  حتی این مدلی نبود که کانال خاصی رو تبلیغ کنه!

نمی فهمم واقعا!
گاهی وقتا فک می کردم که این شبکه های اجتماعی هم در اختیار شبکه ی محدودی از آدم ها هستن که فقط محتوا های خاصی که بهشون گفته میشه رو بازنشر میکنن!

نه نظر و کار مردم!

نمی دونم چرا

هنوزم که هنوزه فکر میکنم انگار خیلی هم انحصار رسانه ای از بین نرفته و ما هنوز هم که هنوزه در برابر شانتاژ از جانب گروه ها و مردم عادی ( منظورم از مردم عادی اینه که این بار برعکس همیشه حکومت نه!) قرار گرفته ایم!

نمی دونم راهش چیه؟!

نمی دونم حتی چرا خود ما مردم هم به هم رحم نمی کنیم و با هم اینجوری میکنیم!

حتی نمی دونم هم راهش چیه!

شبکه های اجتماعی و فضای وب ظاهرا کمک کرده!
اما اینکه شما دیده بشید!

خصوصا اولش !
اصلا کار راحتی نیست!

نمی دونم!

فقط می دونم این راهی که داریم میریم

ادامه ی فرهنگ قبیله گرایی حیوانات و انسان های نخستینه!

نمی دونم!

فقط مید ونم که در کشورهایی که بنا به دلایلی سیستم رسانه ای آزادی وجود نداره و آدم ها نمی تونن به شکل آزاد به انتشار اطلاعات دست بزنن ، شبکه های اجتماعی و البته به طور کلی اینترنت کارکردهای قبلی خودشون رو از دست می دن و نقش منابع اصلی برای گردش ظاهرا آزاد و درست (بازهم تاکید می کنم ، ظاهرا درست!!!) اطلاعات رو بازی می کنن.  در چنین شرایطی شبکه های اجتماعی به این دلیل که اساسا پدیده ای مدرن هستن و ما در کشوری زندگی میکنیم که اساسا زیرساخت تکنولوژی به اون معنی نداشته و حالا ابزارهایی مردم عادی در اختیار دارن که هر فرد تکنولوژیکی اون ور دنیا در اختیار داره، این اتفاقی میوفته که الان دچارش هستیم!

قبیله گرایی و ظهور و حدوث تمام اون ضعف هایی که ما در تموم این سال ها انکارشون کردیم در این قالب جدید

تکنولوژی / قبیله

نمی دونم

فققط می دونم که

این راهی که داریم می ریم به ترکستان است!
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

شروع پادکست دلبر

بنا به دلایلی فکر کردم الان دیگه وقتشه که کارهایی که تا دیروز برای دل خودم انجام می دادم رو برای انتشار عمومی بزارم.

از این به بعد اولین جایی که فایل هام رو منتشر می کنم همینجاست و خوشحال می شم اگه نظراتتون رو برام بفرستید.

 

این ترک رو با دو پایان بندی میزارم (  ترک با پایان "چهرازی" و ترک با پایان  "چیزهایی هست که نمی دانی ")

چیزهایی هست که نمی دانی


 رادیو دلبر



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

کودکی نسل من،کودکی ساختار یافته با هجوم اطلاعات

چند وقتی هست که به شکل جسته و گریخته و هر وقت فرصت شود، بخش هایی از کتاب زوال در دوران کودکی، نوشته ی نیل پستمن را می خوانم و مدام به اهمیت رسانه و جایگاه آن در زندگی انسان ها(که تا اونجایی که به من مربوط میشه تمام زندگی ما انسان ها رو رسانه و ارتباطاته که میسازه) و به بزرگی افرادی مانند مارشال مک لوهان و نیل پستمن بیشتر پی می 

برم.

چهار فصل ابتدایی کتاب راجه به گذشته است.حقیقت اینه که در دوران زیادی از تاریخ،چیزی 

تحت عنوان دوران کودکی تعریف نشده بود،به این معنا که با کودکان هم مثل بزرگسالان رفتار می شد و حتی همون لباس ها رو می پوشیدن! کودک به انسانی گفته میشه که آموخته های اولیه رو کسب نکرده باشه و تا قبل از رنسانس و ظهور چپ به این علت که دانش تنها در اختیار عده ی معدودی بود، اصلا افراد برای شروع زندگی نیاز به آموخته ی اولیه ی خاصی نداشتن و تنها اشراف و خواص بودن که از امکان یادگیری بهره مند می شدن!

با ظهور چاپ و دراختیار قرار گرفتن دانش و اطلاعات برای قشر بیشتری از مردم،به تدریج دوره ی طلایی برای یادگیری انسان ها آغاز شد،انسان ها می توانستند به راحتی کتاب هایی را در اختیار داشته باشند که برای سال ها در انحصار طبقات خاصی بود و این به این معنی بود که به مرور دانشگاه ها و مدارس به وجود آمدند و انسان ها برای آغاز کار و زندگی نیاز به تحصیل و آموختن چیزهای اولیه و پایه ای نظیر الفبا داشتند. این زمان بود که دوره ای به نام کودکی به رسمیت شناخته شد.

تا قبل از این زمان،بزرگسالان به راحتی جلوی کودکان کلمات زشت و جنسی به کار می بردند، اما در آن دوران ضرورت توجه به روحیات لطیف کودک و صحبت نکردن جلوی کودک از مسائل جنسی مواردی بود که به شدت رعایت می شد.

البته یکی دیگر از نکات جالب توجه در این دوران،موضع گیری افرادی احمق بود که می گفتند چاپ موجب بروز پوپولیسم می شود(که البته تا اندازه ای هم درسته!!) و دانش نباید در اختیار همه قرار بگیرد،وگرنه به انحطاط می رسد و دانش تا وقتی در اختیار همه قرار نگرفته،جدی است و زمانی که همه آن را فرا بگیرند،با خرافات و حرف های نادرست مردم جمع می شود و به چیزی تبدیل می شود که نباید!


حقیقت اینه که در دوران رنسانس و تا سال 1950 در اروپا و خصوصا آمریکا، توجه به دوران بسیار مهم کودکی از ویژگی های جوامع پیشرفته بود و به عنوان مثال،دلیل اصلی پیشرفت بریتانیا در دوره ای وجود مدارس و دانشگاه ها و فرهنگ تربیت فرزند و توجه به آن بود که باعث پیشرو شدن بریتانیا در دوره ی بزرگی از تاریخ شد.

در فصل پنجم کتاب،به این مسئله پرداخته می شود که مدیوم صدا و متن موجب برانگیختن عقل و قوای تفکر آدم است و مدیوم تصویر،موجب برانگیختن احساس آدم است و عقل را زایل می کند و خوب نیست( مزخرفی به بزرگی این من تا حالا نشنیده ام!!!)

نظر من راجع به پاراگراف بالا:

اما نمی تونم این صحبت رو هم نادیده بگیرم که تا سال های سال این بحث و انتقاد رو به سینما و تلویزیون و اصلا مدیوم تصویر وارد می کردن، بنیان این بحث هم اینه که هر کسی به خودش اجازه میده راجع به تحصیل نظر بده،ینی کسی رو نمی بینی بگه که من تلویزیون نمی بینم،چون دانش مربوط به دیدن اون رو هنوز تحصیل نکردم!!!

همه تلویزیون رو می بینن و این باعثه پوپولیسمه( که اتفاقا بنظرم خوبه)

به قول مارشال مک لوهانه کبیر،مدیوم خودش رسانه است. تو نمی تونی و حق نداری تو تلویزیون حرف سنگین بزنی،تو نمی تونی و حق نداری تو سینما از یه حدی به بعد حرف جدی بزنی، چون سینما وظیفه ی اصلی اش همراه کردنه مردم با خودشه،همراه کردن جامعه، نه یه مشت روشن فکر انتلکت مابه احمق! خیلی ها اون دوران ابتدایی سینما و تلویزیون اون ها رو هنر سطح پایین به حساب می اوردن، ولی این ها سطح پایین نیستن! فراگیرترن! و این نشونده ی قدرت بیشتر این رسانه هاست! همونجوری که الان اینترنت و شبکه های اجتماعی اینترنتی فراگیر شدن و خیلی ها اون ها رو متهم به رواج پوپولیسم می کنن و می گن سطح پایین و سطحی ان،ولی اون ها خیلی بیشتر از اون ویژگی ها،فرگیر ان و البته فراموش نکنیم که هر مدیوم مختصات خودش رو داره این مدیوم که سوار بر محتوی میشه، مدیومه که خیلی خیلی مهمتر از محتوییه که می خواد بگه



فعلا و تا این جایی که کتاب رو خوندم همین حرفا کافیه،باقی بمونه واسه وقتی بقیه ی فصلا رو خوندم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

بنظر من دکتر نون زنش رو بیشتر از آقای مصدق دوست نداره

داستان، مثل خیلی دیگه از داستان ها راجع به عشقه،عشقی که برخلاف اکثر داستان های شهرام رحیمیان اصلا هم عشق ممنوعی نیست! عشق بین یک زن و شوهره،عشق بین   دکتر نون و زنش!

اما یه جایی باید دکتر نون بین زنش و دکتر مصدق یکی رو انتخاب کنه و اون زنش رو انتخاب می کنه و به دکتر مصدق بعد از کودتا خیانت می کنه و حاضر میشه در رادیو مصاحبه کنه و بگه مصدق می خواست کشور رو به دست اجنبی ها بده!

دکتر نون،معاون اول و از اقوام دکتر مصدقه(البته شخصیت دکتر نون کاملا خیالیه) و در کابینه ی قبل از کودتای دکتر مصدق قرار داره، اما بعد از کودتا و زمانی که دستگیر و شکنجه میشه و ازش خواسته میشه تا برعلیه مصدق صحبت کنه،به خاطر قولی که به دکتر مصدق داده بود(او و دکتر امینی که از اقوام دکتر مصدق بودن قول داده بودن که هیچ وقت به او خیانت نکنن) حاضر به صحبت نمیشه، اما وقتی که صدای زنش رو از بیرون میشنوه که ظاهرا! داره بهش تعدی میشه،نمی تونه تحمل کنه و قبول میکنه که با سرلشکر زاهدی همکاری کنه و هر چی بگن رو تو رادیو اعلام کنه.

آخه می دونید،دکتر نون زنش رو خیلی دوست داره،اون ها از همون دوران بچه گی عاشق هم بودن،بعدش هم که دکتر نون برای دکترا رفت پاریس با زنش هر شب می رفتن می رقصیدن،اصلا عشق بین دکتر نون و زنش شهره ی خاص و عام بود. هرچند که اون دوتا هرگز بچشون نشد و دو نفره،سال های سال بود که عاشقانه با هم زندگی می کردن،اما بعد از کودتا بود که یهو همه چیز خراب شد. دکتر نون،بعد از شنیدن صدایی که فکر می کرد متعلق  به زنشه ( اما نبود)  به دکتر مصدق خیانت کرد.بعد هم که به خونه برگشت و دید زنش سر و مر و گنده تو خونه نشسته،خیلی دلش شکست و عذاب وجدان گرفت. دکتر نون، مصدق رو می  پرستید،خیلی ها مثل دکتر فاطمی حاضر نشدن خیانت کنن و به خاطر همین کشته شدن (البته خیلی ها هم مثل دکتر امینی از همون اول خیانت کردن و رفتن تو کابینه دولت کودتا)

از بعد از خیانت دکتر نون، دکتر نون حال و روز خوشی نداشت،دائم مست بود و بوی استفراغ می داد،با زنش که این همه دوسش داشت بدرفتاری می کرد و اون رو از خودش می روند،دکتر نون،از اون روز به بعد دیگه پاش رو از تو خونه اش نذاشت بیرون،اون هرجای می رفت و هرکاری می کرد،دکتر مصدق رو می دید که اونم اونجاست و از دست دکتر نون ناراحته که چرا بهش خیانت کرده و بهش می گه حالا باید عذاب بکشی!

زن دکتر نون هم بهش همین رو میگه،انقد دکتر نون اذیتش کرده که قبل از مرگ به دکتر نون میگه،عذابت می دم!

داستان از تو کلانتری شروع میشه که می فهمیم دکتر نون جسد زنش رو بی اجازه اورده خونش تا با هم بخوابن! تا اونم کنار زنش بمیره!

بنظر من،هرچند که شهرام رحیمیان نویسنده ی کم کار و متاسفانه کمتر شناخته شده ایه،ولی یکی از بهترین جریان سیال نویس های ایرانه و در تنها کاری که به شکل رسمی از او در ایران چاپ شده،واقعا گل کاشته!

عوض شدن به موقع روایت ها،پرش های متعدد زمانی،شخصیت پردازی های به جا در کنار یک داستان واقعا منسجم،باعث شده فضای ذهنی شخصیت دکتر نون،به بهترین شکل ممکن تداعی بشه،شخصیتی مغبون و عاشق،نمی دونم، ولی هرچه قدر که با خودم فکر می کنم،نمی فهمم ،اگر که دکتر نون،زنش رو از دکتر مصدق بیشتر دوست داشت،چرا بعد از کودتا زندگی رو به زنش زهر کرد؟!!!!!!!!!!!

به خاطر خیانت به مصدق!

نچ! به نظر من شاید دکتر نون بیشتر از اینکه عاشق زنش باشه،عاشق مصدق بود!

می دونم اظهار نظرم عجیبه و شاید احتمالا درست هم نباشه!

فقط یه ذره فکر کنید به اینکه اگر دکتر نون مصدق رو بیشتر از زنش دوست داشت،چه اتفاقی 

می افتاد؟!



(چون متن رو یه هفته بعد از خوندن داستان نوشتم،ممکنه یه جاهاییش رو غلط نوشته باشم،سخت نگیرید خیلی، تازه شاید اینجوری بهتر هم باشه،لذت خوندن متن رو براتون باقی )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

قهرمان شلوارک پوش



"آب قعطه!"

اینو گفت و رفت!

عجیب بود!

دمپایی لا انگشتی! یه شلوارک  و یه رکابی پوشیده بود و داشت با یه آفتابه  تو شهر می گشت!

به همه می گفت : "آب قعطه،منم با این آفتابه راه افتادم تو شهر تا آب رو وصل کنم"

می گفت قضیه از اونجایی شروع شده بود که چند وقت پیش شهر رو پیاده گز کرده بود و از هر مغازه و بانک و مسجد  و پارکی که پرسیده "سرویس بهداشتی"؟: گفتن "متاسفانه آب قعطه!"

می گفت:"منم با یه آفتابه راه افتادم تو شهر تا آب رو وصل کنم!!!"

میگفت همون چند وقت پیش که دربه در دنبال سرویس بهداشتی میگشته: تو ماشین یه راننده تاکسی نشسته که اتفاقا خیلی بد رانندگی می کرده!  میگفت به رانندگی تاکسی که مشکل رو گفتم،گفته "این فقط مشکل تو نیست عزیزم! هممون همین مشکل رو داریم! یه جایی تو همین خیابون و شهر هر کی خودش رو راحت می کنه می ره دیگه! این کارا که تو می کنی دیگه چیه!"

"منم یه آفتابه گرفتم دستم و تو شهر راه اوفتادم تا آب رو وصل کنم!"

ازش پرسیدم تو که آب دستته،بیا و یه فکری به حال آلودگی تهران کن!

رو سرم آفتابه گرفت! اومدم نزارم یکی زد پس کلم گفت:" مشکل اصلی این شهر آدماشن! باید آب بگیری روشون تا همه چیزو بشوره ببره پایین!"

راستش بهش نگفتم اون روز! ولی بنظرم قهرمان این شهر اونه! بتمنه این شهر اونه! قهرمانی که یه آفتابه گرفته دستش تا هرچی سیاهی هست رو بشوره ببره پایین!

راستی یادتون نره،اگر یه روز یه آدم با دمپایی لا انگشتی، شلوارک،رکابی و آفتابه! دیدید،خیلی جا نخورید! اون قهرمانه این شهره!


  پ.ن 1 : این عکس (اتحاد سعیدان!)  متعلق به 3 سال پیشه که آب قطع بود! (البته فکر نمی کنم تو این 3 سال چیزی عوض شده باشه)  و این لحظه ی رو برای همیشه  در تاریخ ثبت کرده!

  پ.ن 2 : بعضی وقتا وسط  داستان جوری تو گل می مونم که واقعا به این نتیجه می رسم که آب قعطه! و خلاصه حسابی ضایع بازی میشه!!! ولی گفتم حداقلش اینه که از اون ایده استفاده  کنم و  این رو بنویسم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

حضرت مک لوهان

بعضی وقتا به این فکر می کنم که فرق آدم هایی مثل نیل پستمن با مارشال مک لوهان خیلی کمه!

شاید تلاشی هم که تو زندگی و کارشون کرده باشن تقریبا با هم برابر باشه! اما به قول معروف،میان ماه من تا ماه گردون،تفاوت از زمین تا آسمان است!

فرقشون اینجاست که پستمن ، وقایع رو به شکلی به شدت دگم تحلیل می کنه و نه تنها خیلی از حقایقی که به درستی می بینه(واقعا دیدن چنین حقایقی از دست هرکسی برنمیاد،واقعا میشه در این زمینه به پستمن آفرین گفت!) به مزخرف ترین شکل ممکن تحلیل می کنه و مثلا می گه تلویزیون بده و جوامع رو به نابودی میکشونه! یا تکنولوژی بده و اون هم جوامع رو به نابودی میکشونه  یا ... .

اما مک لوهان به طرز خارق العاده ای میگه چرت نگید! حقیقت اینه که جوان امروزی خیلی بیشتر از اینکه از مدارس و دانشگاه ها چیز یادبگیرن،از رسانه ها یادمی گیرن! چون زمان بیشتری براش میزارن! دانشگاه اصلی رسانه است! اصلا مهم نیست که ما خوشمون بیاد یا نه! مهم نیست که ما اون رو بازی بگیریم یا نه! مهم اینه که رسانه است که در دوران حاضر  ( والبته از نظر من همیشه) آدم ها رو تربیت می کنه و می سازه!

بنظرم حتی سال ها قبل هم که تلویزیون،اینترنت و حتی رادیو هم نبوده، همین که آدم ها از جامعه ی اطرافشون،از پدر و مادر  و خواهر و برادر هاشون چیزهای مختلفی رو یاد می گرفتن،جنبه ای از رسانه بوده،اصلا و اصولا هرچیزی که آدم باهاش سروکار داره رسانه است. از نظر من،خیلی هم نمیشه گفت که این رسانه های قدیمی (پدر و مادر و جامعه و ...) خوبن و این جدید ها( اینترنت و شبکه های اجتماعی و تلویزیون و ...) بد هستن!

هر کدوم جنبه های مختلفی از رسانه هستن که باید بهشون پرداخته بشه و حایز اهمیت ان!

نکته ی ترسناک و درست دیگه ای که مک لوهان بهش اشاره می کنه اینه که هر مدیوم جدید،مدیوم قبلی رو تو خودش جا میده! رادیو،همون کتاب بود،به علاوه ی صوت،تلویزیون،همون رادیو هه ، بعلاوه ی تصویر، اینترنت و شبکه های اجتماعی، همون تلویزیونه بعلاوه ی هزار و یک چیز دیگه!


اما اینکه آینده چه شکلیه! فکر می کنم چند سال دیگه که آینده حال شد بفهمیم!!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

یادداشتی بر مرد بالشی

یکی بود ، یکی نبود

تویه  یه جای خییلی دور

جایی که دست هیچ انسانی به اونجا نمیرسه

یه خوک سبز کنار تعداد زیادی خوک صورتی زندگی می کرد.

اما خوک های صورتی که میدیدن اون با بقیه ی خوک ها فرق می کنه،یه تصمیم ظالمانه گرفتن!

اونا تصمیم گرفتن با استفاده  از یه نوع خاص از رنگ صورتی که هرگز پاک نمی شد ، خوک سبز رو رنگ کنن تا اون هم شبیه بقیه ی خوک ها بشه!

خوک سبز هرچه قدر مقاومت کرد و خواست جلوی بقیه ی خوک ها رو بگیره نتونست و خوک ها بزور اون رو هم مثل خودشون صورتی کردن.

خوک سابقا سبز که خیلی از دست بقیه ی خوک ها ناراحت بود و داشت گریه می کرد، دعا کرد که خدا بقیه ی خوک ها رو به سزای عملشون برسونه!

اون شب ، از خدا آسمون  یه طوفان خیلی سهمگین فرستاد که همه ی خوک ها رو به رنگ سبز دراورد! بجز خوکی که حالا دیگه رنگ صورتی داشت!

همه ی خوکا مدام گریه می کردن و ناراحت بودن،اما خوک صورتی خوشحال بود!

چون اون بازم با بقیه فرق داشت!

پ.ن: شاید این داستان مهمترین داستان مرد بالشی نباشه!

اما منم مثل مایکل داستان خوک سبز رو

بنا بر دلایلی از تمام داستان های دیگه ی مرد بالشی بیشتر دوست دارم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی