از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

نی نامه

 آینت دانی چرا غماز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

                                                مولانا

پ.ن1: میخوام یه اعترافی بکنم!

تقریبا همیشه حق با تو بود! 

مشکل دقیقا همون جاییه که گفتی!



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

بهشت اینجاست! تماشاخانه ی سنگلج!

بهشت

برخلاف عادت معهود که خیلی وقت ها چند روز از اتفاق می گذشت و بعد شروع به نوشتم می کردم ، امشب ترجیح دادم هرجه سریعتر از عصر دوشنبه،26 تیر برایتان بنویسم. عصری که قرار بود با معرفی من  به خانوم فرزانه کابلی ، طرح رقص و بازیگر صورت گیرد،اما در نهایت به نحوه ی دیگری رقم خورد و من در شرایطی که بلیط تهیه نکرده بود،در یکی از بهترین صندلی ها به تماشای تاتری نشستم که از چند هفته ی قبل باید بلیط آن را به بهای گزافی خریداری می کردم !

تازه تمام این مسایل در شرایطی است که من به واسطه ی اینکه از ساعت ها قبل از شروع نمایش در سالن حاضر بودم، شاهد بخش زیادی از رویداد های پشت صحنه ی نمایش هم بودم که به خودی خود برای من درس بود و کلی آموختم.

 

حیف که الان خیلی زمان ندارم تا شرح دهم

چقد نشستن و خجالت کشیدن و سر در گوشی فروکردن در زمان تمرین دیگران در سالن تاتر غلط و بد بود و ایکاش کمی پر رو بازی در می آوردم و خودی نشان می دادم.

حیف که زمان ندارم

وگرنه از اشعار پایانی نمایش برایتان می کفتم

حیف که زمان ندارم

وگرنه از شب های تهران و میدان حسن آباد و تماشاخانه ی سنگلج بیشتر برایتان می گفتم.

 

پ.ن1 : متن رو دارم با یکی دو روز تاخیر منتشر می کنم.

پ.ن 2: بنگاه تئاترال،تئاتر طنز و در لحظاتی مسحور کننده بود که توش کارهایی عجیب و غریبی که نیازمندجرات زیاده کم نبود! از لحظه ی ورود تماشاگران و استقبال گرم بنگاه تئاترالی ها گرفته تا ... کار هادی مرزبان به عنوان کارگردان قابل ستایش بود. میرطاهر مظلومی میون بازیگران عالی بود و از ادب و متانت ایرج راد در پشت صحنه خیلی یاد گرفتم. در کل اگه میخواید بخندید، برید تئاتر بنگاه تئاترال رو که نوشته ی علی نصیریان هست رو در تماشاخانه ی سنگلج تماشا کنید!

بنگاه تئاترال

پ.ن3: بهشت واقعی جاییه که سالیان سال سمندریان و سایر بزرگان تئاتر ایران اونجا اجرا می رفتن! بهشت اون جاییه که بهرام بیضایی اون جا کار بالای صحنه می برده! بهشت اینجاست! تماشاخانه ی سنگلج! با تاریخ غریبش! با یک دنیا خاطره برای تئاتری ها!

طالب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

Maryam, don't care about us

مریم میرزاخانی

Yesterday, strange news spread all over the media world.

Maryam Mirzakhani  

who was the first woman to win the coveted Fields Medal 

died! 

In my opinion, it's normal to be shocked! Because she was just 40!  

She was young and I think everyone all over the world after they heard this news was shocked and depressed. 

But 

I'm going to tell you some unrelated points 

 

One of my teachers , Mohammad Reza Shabanali , was Mirzakhani's classmate when they were in summer Olympiad center campus. Mohammad Reza said: "she was really different with us! Boys talked about her and made polite jokes about her and laughed at her!" 

Because she was ugly those days! But we heard, she was talented and she could solve questions faster and better than others! 

Mohammad Reza said: "one day, when she wasn't in the yard (I guess she was reading book) and most of the students (like me!) were in the yard, suddenly a truck came in (blue Nissan) and if Mr.Tavala (gardener) hadn't pushed us away, we would have had an accident with blue Nissan. 

Then, Mr.Tavala said to us:" protect yourself ! you think, you are talent and important. But we don't care you! You will be part of achievement statistics! 

You must protect yourself." 

 

After Maryam Mirzakhani passed away, a large group of condolence messages came from everyone , politicians , artists , journalists and others people! 

But you know, they don't know anything about Marayam and her work! 

If you ask people what Maryam Mirzakhani's research was about, 

they can't say anything! Because they just say whatever most of the people talk about! What do you think about someone who talks about sth he/she doesn't know anything about!  Isn't she/he a fool?! 

Until two or three days ago , no one knew about her cancer problem . 

She didn't like her life to be shown on media! 

But these days! Every one, all over the country  is a talent supporter! 

But I want to talk with you ,Maryam! 

I want to say to your soul 

Don't care about us! 

If we knew you researched on Symmetry of Curved Surfaces,we couldn't even guess what it was! 

Don't care about us! 

Because no one (at least most of the people) in this country even understand how hard it could be to be a successful  person from a third-world country! And you weren't a typical third-world person! You were a woman and no one would imagine how hard it would be ! 

Don't care about us! 

Because nobody protects talented people! You're part of our statistics. 

Don't care about us! 

And don't think, if you were still alive, we would be happy! 

No, until now 

We have someone like Iman Eftekhari in mathematics, and you know better than me who he is. 

He is still in Iran and alive 

But no one supports him! 

He must protect himself. 

However, 

you would care about us 

because of the kids who you are a heroine for !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

مفهوم برنامه ریزی در تهران

 

پیش نوشت1:امروز دو تا کلاس داشتم و به این دلیل که متاسفانه چند ساعت قبل و بعضا چند دقیقه بعد از شروع کلاس!!! متوجه شدم که کلاس هام تشکیل میشم! عملا روزم به فنا رفت و نتونستم به کارهام برسم!

پیش نوشت2: بحثم بیشتر برای آدم هایی که برای خودشون کار می کنن مصداق داره

 

برنامه ریزی برای یک روز،قطعا مساله ی خیلی مهمی برای تقریبا اکثر(خب طبیعتا هرسیستمی استثناهایی داره) آدم هایی است که کار حرفه ای انجام می دن (منظورم از کار حرفه ای،آدم هاییه که کارشون براشون مهمه و هر روز پا نمی شن برن اداره تا یه کارت بزنن و چرت بزنن و چای بخورن و بحث سیاسی کنن و تهش هم با کلی غرولند برگردن خونه)

آدم هایی که با هزار و یک بدبختی هرشب برنامه شون رو فیکس می کنن و سعی می کنن برای خودشون یک روز مفید رو برنامه ریزی کنن،اما اون روز متوجه می شن که نههههههههه خیییییییییییییییییییییییر!

شاید شما آدم آن تایم و به موقعی باشید و زمان و کارتون براتون مهم باشه! اما بقیه احتمالا خیلی تو ایران به این چیزا اهمیت نمی دن و حالا هر موقع اومدن،اومدن دیگه!

شاید یکی دوتا جابجایی کوچیک زمانی در طول روز رو بشه پیش بینی و براش برنامه ریزی کرد

اما قطعا تمام برنامه های روز رو با یکی دو ساعت تاخیر

حداقل تا جایی که من می دونم غیرممکنه!

بعدش که بهشون میگی چرا دیر اومدید و فلان!

میگن ترافیک بود و ...

دیشب دیر خوابیدم! صب خواب موندم و ....

یکی نیست بهشون بگه

طبیعتا من هم پرواز نمی کنم تا برسم اینجا!

ترافیک وحشتناک تهران دیگه یه چیزیه که برامون عادی شده و من اگه نبینم ترافیکه یه ذره برام عجیبه!

نمیگم و حتی نمی گم کنار اومدن با ترافیک راحته

حتی بد نمی بینم اینجا،عبارتی رو از دن اریلی ( از مشهور ترین روانشناسان دنیا خصوصا در رشته ی اقتصاد رفتاری ) رو نقل کنم که میگه:

فرض کن من بدانم که هر روز ساعت هفت و سی دقیقه از خانه بیرون می‌آیم و پنج دقیقه به نُه صبح به محل کارم می‌رسم.

زمان رفت و آمد، به یک مسئله‌ی قابل پیش بینی و مورد انتظار تبدیل می‌شود و خیلی سریع به آن عادت می‌کنم.

اما مشکل اینجاست که ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم زمان دقیق رفت و آمد را پیش‌بینی کنیم. نمی‌توانیم ترافیک را حدس بزنیم و نمی‌دانیم که زودتر از موعد مقرر به محل کار (یا منزل) می‌رسیم یا دیرتر.

این ابهام باعث می‌شود که عادت کردن برای ما دشوار شود و باعث می‌شود که هر روز، دوباره از اول، نگران باشیم که کی می‌رسیم و چقدر در راه می‌مانیم.

به عبارتی:

مسئله‌ی ترافیک، هر روز یک مسئله‌ی تازه است و هر روز نگرانی آن برایمان تکرار می‌شود.

ترافیک تهران

 

این بخش رو از سایت متمم نقل کردم.


برگردیم به بحث اصلی

همه ی این ها در این شهر وجود داره  و همه ی ما هم با اون ها درگیریم!

اما من واقعا نمی فهمم چرا بعضی آدم ها عوض اینکه با  دیدن بعد مسافت و ترافیک  به اهمیت وقت پی ببرن!

اینجوری استنباط می کنن که همه که این همه ساعت در طول روز وقتشون جاهای دیگه تلف میشه،خب یه ذره هم بخاطر من تلف بشه!

این میشه که وضع ما اینجوری میشه!

این میشه که من امروز عوض اینکه به هزار و یک کار مهم و غیر مهم ام برسم،باید بشینم خونه او The Wizard of Oz (1939 film) تماشا کنم!

جادوگر شهر از

تمام این اتفاقات باعث میشه که هیچی تواین مملکت درست پیش نره! بدون شک هم تنها مقصرش خود ما مردمیم و بیشترین آسیب رو از این وضعیت هم خودمون می بینیم.

ایکاش کمی به فکر بیافتیم! ایکاش!

برنامه ریزی

پی نوشت: اصن شرایط این شهر به حدی عجیبه که من فکر می کنم طلسم شده!

چند روز قبل من وچند دوست ایرانی ام که هر کدوم از یک طرف می اومدیم و با هم نبودیم و یک دوست هلندی قرار گذاشتیم ساعت 11 صبح پارک ملت باشیم! خود من که زودتر از همه رسیدم،حدودا یه رب به 12 اونجام بودم!

دوست های ایرانی ام هم حدودا 12 و نیم رسیدن و از همه جالب تر دوست هلندی مون بود که ساعت 13 رسید!

ینی من واقعا به خودمون افتخار می کنم که تونستیم در عرض کمتر از یک هفته ای که این دوستمون اومده ایران، ایرانی ایرانیش کنیم!!!!!!!!!!!!

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

درد و دلی درباره ی کار بخش زیادی از ما

خیلی وقته یه ایده داره روی ذهنم سنگینی میکنه! اما شاید بیشتر به این دلیل که از تبعات صریح نوشتن درباره ی اون میترسم یا شاید واقعا نمی دانم کار درست در این باره چیه

ترجیح دادم نوشتنم رو به تاخیر بندازم تا بتونم در این باره بیشتر ببینم و فک کنم و احیانا بخونم!

نمی دونم ، آیا شما هم مثل من هرروز فروشنده های از خود راضی ای می بینید که  فک می کنن خودشون سازنده یا مخترع کالا هستن و با هزار  و یک افاده گوشی اپل رو بهتون میدن یا یه نرم افزار میریزن روش یا ...

در صورتی که در خوشبینانه ترین حالت،اون ها یوزر های خوبی هستن!  همین!

یا میری بقالی

تنها کار مفیدی که طرف میکنه اینه که پاش رو بندازه رو پاش و باقی پول تو رو بهت برگردونه  که قطعا این کار رو یه ماشین هم خیلی سریعتر و هم خیلی بهتر می تونه انجا بده!

نمی دونم! قطعا این حرفم خیلی ها رو می رنجونه ، ولی به نظرم اگه دوپارامتر عاطفه و احساس رو کنار بزاریم که باعث میشه وجود خیلی ها تو زندگی مون معنا پیدا کنه ، جز تعداد اندکی ، واقعا علت وجود بسیاری از انسان ها در این دنیا و کارکردشون رو درک نمی کنم!

ما الان ماشینمون خراب میشه ، ای سی یو می فهمه کجاش خرابه! میریم دیاگ میزنیم ! میگه کجاش رو عوض کن! تعمیر کار هم در نقش یک بازوی مکانیکی غرغرو و پر رو قطعه رو عوض میکنه!

دیگه این مسخره بازیا چیه آخه؟!!!

تو فقط ابزار دست ماشین هایی! کمکشونی!همییییین!

بقیه هم همین طوره! از پزشکش گرفته که ملزمه طبق پروتوکول ها از بیمار دیتا بگیره (چه به شکل شرح حال،چه معاینه و چه آزمایش) و بعد طبق پروتوکول ها اونو درمان کنه (یا با اشتباه پزشکی بکشدش! ) اتفاقا بحث خطای پزشکی هم زمانی مطرحه که پزشک به یکی از همون پروتوکول های ریز پزشکی پایبند نبوده باشه!

خب قطعا تا چند سال دیگه هوش مصنوعی به حدی میرسه که این کار های پیش پا افتاده رو ربات ها می تونن انجام بدن! (اگه حتی هنوز نتونن)

ببینید کارتون چیه و آیا ربات ها (منظور الزاما ربات های الان نیست! )می تونن انجامش بدن یا نه؟!

و بنظرم بیاید قبول کنیم! خصوصا در کشور های جهان سوم

خیلی از ما به هیچ عنوان ماندگار نخواهیم شد!

چون کار ماندگاری نمی کنیم!

کارهایی می کنیم که یه ربات هم می تونه انجام بده!

و بنظرم اگر تکنولوژیست ها می دونستن که با این همه نیروی کار انسانی چیکار کنن!

قطعا

قطعا

تکنولوژی حتی همین الان هم به جایی رسیده که خیلی به حضور خیلی ها ( از جمله خود بنده) احتیاجی نداشته باشه و امثال من جز رنج و زحمت برای دنیا و طبیعت

فک نمی کنم خیلی پوینت مثبت دیگه ای داشته باشیم.

پ.ن:بازهم بابت زبان احتمالا تندم عذرخواهی می کنم! و بنظرم کاملا طبیعیه اگر خیلی ها با حرفام موافق نباشن،خصوصا که برای حرف هام خیلی هم مبنای علمی نیاوردم و صرفا بخش زیادی شون درد و دل بودن!

انسان های ماشینی

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

دزد دوچرخه

راستش همیشه ایتالیا رو به دلایل متعددی دوست داشتم.چه فوتبالشون رو که برام همیشه خیلی جالب بوده که چطور تیمی که خیلی وقتا هیچ ستاره و بازیکن خارق العاده ای خصوصا در حمله نداره،میتونه انقد قدرتمند و پر افتخار ظاهر بشه!

و چه سینماشون که الزاما بهت ممکنه امید نده،ولی پرتت می کنه تو واقعیت های عمدتا تلخ زندگیامون!

ایتالیا از نظر اقتصادی خیلی وضعیت خوبی نداره،ینی اصن خیلی ها معتقدن که ایتالیا جهان سوم اروپاست! اما نباید یادمون بره که همین کشور به ظاهر جهان سومی اروپا ، درطی تمام تاریخ بستری برای رشد و شکوفایی چه نوابغ و جریانات فکری بوده!

ایتالیا رو دوست دارم ، چون برعکس بسیاری از مناطق مرفه تره اروپا! واقعا شبیه ما جهان سومی هاست! نه زیرساخت خیلی درست و حسابی داره! نه خیلی مردم قانون مدار و در موارد زیادی؟! درستکاری داره که همین مساله باعث میشه که در سفر به ایتالیا باید خیلی حواسمون رو جمع کنیم تا نکنن تو پاچمون!

دیشب،بلاخره فرصتی دست داد تا فیلم دزد دوچرخه ی ویتوریو دسیکا رو تماشا کنم.

این فیلم یکی از مهمترین فیلم های تاریخ سینماست و از فیلم های اولیه ی جریان ناتورالیستیه سینما محسوب میشه که در ایتالیا و با همین فیلم دزد دوچرخه آغاز شد.

سینمای ناتورالیستیه ایتالیا ، سینمایی برآمده از مردمه!

بظر من حتی خیلی واقعی تر و مردمی تر از سینمای ظاهرا متفاوت و سرشار از ژست های بی خود ! دفاع از توده ی مردم شوروی یه!

سینمایی که تماما تو لوکیشن های واقعی فیلم برداری میشده (برخلاف نظام استودیویی هالیوود که تو استودیو فیلم برداری میشده) و داستان های عادی مردم کاملا عادی رو تعریف میکنه!

(خطر لو رفتن داستان در این بخش به شدت وجود داره)

سینمایی که داستان پدری رو روایت میکنه که با هزار و یک بدبختی د.چرخه ای می خره تا بهش کار چسبوندن پوستر بر دیوار رو بدن،اما پدر روز اول و در حالیکه مشغول چسبوندن پوستر بود،دوچرخه اش رو می دزدن و پدر از اون به بعد مجبور میشه با پسر 6،7 ساله اش راه بیوفته دنبال دزد دوچرخه اش!

در پایان هم که ناکام مونده! درمونده از همه جا،اقدام به دزدی دوچرخه میکنه!

اما غافل از اینکه وقتی اون دوچرخه ای رو می دزده،تمام محله میوفتن دنبالش تا بگیرنش! و اون گیر میوفته!

اما صاحب دوچرخه که گریه های پسر رو می بینه،پدر رو با بدختی هاش رها میکنه و به پلیس تحویل نمیده!

این داستان،نه افسانه است،نه یه تراژدی!

این واقعیته!

دزد دوچرخه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

انحصار رسانه ای

راستش تا همین یکی دو روز قبل ، اعتقاد کاملا متفاوتی نسبت به رسانه های دیجیتال  داشتم و تصورم بر این بود که با اومدن این رسانه ها ، فضای سنتی و انحصار گرایانه ی رسانه ها شکسته میشه و هر کس که حرف درد بخوری واسه ی گفتن داشته باشه میتونه حرفاش رو بزنه،اما مثل اینکه خیلی این شرایط برقرار نیست!

شبکه های اجتماعی

این چند روزه یکی از فایل های رادیویی ام رو روی وبلاگ قرار دادم و برای چند ادمین تلگرام فرستادم تا روی کانال هاشون رو تلگرام قرار بدن!

ولی به طرز عجیبی (حداقل برای من تا این لحظه عجیبه) هیچ کدومشون حاضر نشدن فایلم رو منتشر کنن!!!

این در شرایطیه که این فایل اصلا محتوای تبلیغاتی یا چیزهایی از این دست نداشت و  حتی این مدلی نبود که کانال خاصی رو تبلیغ کنه!

نمی فهمم واقعا!
گاهی وقتا فک می کردم که این شبکه های اجتماعی هم در اختیار شبکه ی محدودی از آدم ها هستن که فقط محتوا های خاصی که بهشون گفته میشه رو بازنشر میکنن!

نه نظر و کار مردم!

نمی دونم چرا

هنوزم که هنوزه فکر میکنم انگار خیلی هم انحصار رسانه ای از بین نرفته و ما هنوز هم که هنوزه در برابر شانتاژ از جانب گروه ها و مردم عادی ( منظورم از مردم عادی اینه که این بار برعکس همیشه حکومت نه!) قرار گرفته ایم!

نمی دونم راهش چیه؟!

نمی دونم حتی چرا خود ما مردم هم به هم رحم نمی کنیم و با هم اینجوری میکنیم!

حتی نمی دونم هم راهش چیه!

شبکه های اجتماعی و فضای وب ظاهرا کمک کرده!
اما اینکه شما دیده بشید!

خصوصا اولش !
اصلا کار راحتی نیست!

نمی دونم!

فقط می دونم این راهی که داریم میریم

ادامه ی فرهنگ قبیله گرایی حیوانات و انسان های نخستینه!

نمی دونم!

فقط مید ونم که در کشورهایی که بنا به دلایلی سیستم رسانه ای آزادی وجود نداره و آدم ها نمی تونن به شکل آزاد به انتشار اطلاعات دست بزنن ، شبکه های اجتماعی و البته به طور کلی اینترنت کارکردهای قبلی خودشون رو از دست می دن و نقش منابع اصلی برای گردش ظاهرا آزاد و درست (بازهم تاکید می کنم ، ظاهرا درست!!!) اطلاعات رو بازی می کنن.  در چنین شرایطی شبکه های اجتماعی به این دلیل که اساسا پدیده ای مدرن هستن و ما در کشوری زندگی میکنیم که اساسا زیرساخت تکنولوژی به اون معنی نداشته و حالا ابزارهایی مردم عادی در اختیار دارن که هر فرد تکنولوژیکی اون ور دنیا در اختیار داره، این اتفاقی میوفته که الان دچارش هستیم!

قبیله گرایی و ظهور و حدوث تمام اون ضعف هایی که ما در تموم این سال ها انکارشون کردیم در این قالب جدید

تکنولوژی / قبیله

نمی دونم

فققط می دونم که

این راهی که داریم می ریم به ترکستان است!
 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

شروع پادکست دلبر

بنا به دلایلی فکر کردم الان دیگه وقتشه که کارهایی که تا دیروز برای دل خودم انجام می دادم رو برای انتشار عمومی بزارم.

از این به بعد اولین جایی که فایل هام رو منتشر می کنم همینجاست و خوشحال می شم اگه نظراتتون رو برام بفرستید.

 

این ترک رو با دو پایان بندی میزارم (  ترک با پایان "چهرازی" و ترک با پایان  "چیزهایی هست که نمی دانی ")

چیزهایی هست که نمی دانی


 رادیو دلبر



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

کودکی نسل من،کودکی ساختار یافته با هجوم اطلاعات

چند وقتی هست که به شکل جسته و گریخته و هر وقت فرصت شود، بخش هایی از کتاب زوال در دوران کودکی، نوشته ی نیل پستمن را می خوانم و مدام به اهمیت رسانه و جایگاه آن در زندگی انسان ها(که تا اونجایی که به من مربوط میشه تمام زندگی ما انسان ها رو رسانه و ارتباطاته که میسازه) و به بزرگی افرادی مانند مارشال مک لوهان و نیل پستمن بیشتر پی می 

برم.

چهار فصل ابتدایی کتاب راجه به گذشته است.حقیقت اینه که در دوران زیادی از تاریخ،چیزی 

تحت عنوان دوران کودکی تعریف نشده بود،به این معنا که با کودکان هم مثل بزرگسالان رفتار می شد و حتی همون لباس ها رو می پوشیدن! کودک به انسانی گفته میشه که آموخته های اولیه رو کسب نکرده باشه و تا قبل از رنسانس و ظهور چپ به این علت که دانش تنها در اختیار عده ی معدودی بود، اصلا افراد برای شروع زندگی نیاز به آموخته ی اولیه ی خاصی نداشتن و تنها اشراف و خواص بودن که از امکان یادگیری بهره مند می شدن!

با ظهور چاپ و دراختیار قرار گرفتن دانش و اطلاعات برای قشر بیشتری از مردم،به تدریج دوره ی طلایی برای یادگیری انسان ها آغاز شد،انسان ها می توانستند به راحتی کتاب هایی را در اختیار داشته باشند که برای سال ها در انحصار طبقات خاصی بود و این به این معنی بود که به مرور دانشگاه ها و مدارس به وجود آمدند و انسان ها برای آغاز کار و زندگی نیاز به تحصیل و آموختن چیزهای اولیه و پایه ای نظیر الفبا داشتند. این زمان بود که دوره ای به نام کودکی به رسمیت شناخته شد.

تا قبل از این زمان،بزرگسالان به راحتی جلوی کودکان کلمات زشت و جنسی به کار می بردند، اما در آن دوران ضرورت توجه به روحیات لطیف کودک و صحبت نکردن جلوی کودک از مسائل جنسی مواردی بود که به شدت رعایت می شد.

البته یکی دیگر از نکات جالب توجه در این دوران،موضع گیری افرادی احمق بود که می گفتند چاپ موجب بروز پوپولیسم می شود(که البته تا اندازه ای هم درسته!!) و دانش نباید در اختیار همه قرار بگیرد،وگرنه به انحطاط می رسد و دانش تا وقتی در اختیار همه قرار نگرفته،جدی است و زمانی که همه آن را فرا بگیرند،با خرافات و حرف های نادرست مردم جمع می شود و به چیزی تبدیل می شود که نباید!


حقیقت اینه که در دوران رنسانس و تا سال 1950 در اروپا و خصوصا آمریکا، توجه به دوران بسیار مهم کودکی از ویژگی های جوامع پیشرفته بود و به عنوان مثال،دلیل اصلی پیشرفت بریتانیا در دوره ای وجود مدارس و دانشگاه ها و فرهنگ تربیت فرزند و توجه به آن بود که باعث پیشرو شدن بریتانیا در دوره ی بزرگی از تاریخ شد.

در فصل پنجم کتاب،به این مسئله پرداخته می شود که مدیوم صدا و متن موجب برانگیختن عقل و قوای تفکر آدم است و مدیوم تصویر،موجب برانگیختن احساس آدم است و عقل را زایل می کند و خوب نیست( مزخرفی به بزرگی این من تا حالا نشنیده ام!!!)

نظر من راجع به پاراگراف بالا:

اما نمی تونم این صحبت رو هم نادیده بگیرم که تا سال های سال این بحث و انتقاد رو به سینما و تلویزیون و اصلا مدیوم تصویر وارد می کردن، بنیان این بحث هم اینه که هر کسی به خودش اجازه میده راجع به تحصیل نظر بده،ینی کسی رو نمی بینی بگه که من تلویزیون نمی بینم،چون دانش مربوط به دیدن اون رو هنوز تحصیل نکردم!!!

همه تلویزیون رو می بینن و این باعثه پوپولیسمه( که اتفاقا بنظرم خوبه)

به قول مارشال مک لوهانه کبیر،مدیوم خودش رسانه است. تو نمی تونی و حق نداری تو تلویزیون حرف سنگین بزنی،تو نمی تونی و حق نداری تو سینما از یه حدی به بعد حرف جدی بزنی، چون سینما وظیفه ی اصلی اش همراه کردنه مردم با خودشه،همراه کردن جامعه، نه یه مشت روشن فکر انتلکت مابه احمق! خیلی ها اون دوران ابتدایی سینما و تلویزیون اون ها رو هنر سطح پایین به حساب می اوردن، ولی این ها سطح پایین نیستن! فراگیرترن! و این نشونده ی قدرت بیشتر این رسانه هاست! همونجوری که الان اینترنت و شبکه های اجتماعی اینترنتی فراگیر شدن و خیلی ها اون ها رو متهم به رواج پوپولیسم می کنن و می گن سطح پایین و سطحی ان،ولی اون ها خیلی بیشتر از اون ویژگی ها،فرگیر ان و البته فراموش نکنیم که هر مدیوم مختصات خودش رو داره این مدیوم که سوار بر محتوی میشه، مدیومه که خیلی خیلی مهمتر از محتوییه که می خواد بگه



فعلا و تا این جایی که کتاب رو خوندم همین حرفا کافیه،باقی بمونه واسه وقتی بقیه ی فصلا رو خوندم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

بنظر من دکتر نون زنش رو بیشتر از آقای مصدق دوست نداره

داستان، مثل خیلی دیگه از داستان ها راجع به عشقه،عشقی که برخلاف اکثر داستان های شهرام رحیمیان اصلا هم عشق ممنوعی نیست! عشق بین یک زن و شوهره،عشق بین   دکتر نون و زنش!

اما یه جایی باید دکتر نون بین زنش و دکتر مصدق یکی رو انتخاب کنه و اون زنش رو انتخاب می کنه و به دکتر مصدق بعد از کودتا خیانت می کنه و حاضر میشه در رادیو مصاحبه کنه و بگه مصدق می خواست کشور رو به دست اجنبی ها بده!

دکتر نون،معاون اول و از اقوام دکتر مصدقه(البته شخصیت دکتر نون کاملا خیالیه) و در کابینه ی قبل از کودتای دکتر مصدق قرار داره، اما بعد از کودتا و زمانی که دستگیر و شکنجه میشه و ازش خواسته میشه تا برعلیه مصدق صحبت کنه،به خاطر قولی که به دکتر مصدق داده بود(او و دکتر امینی که از اقوام دکتر مصدق بودن قول داده بودن که هیچ وقت به او خیانت نکنن) حاضر به صحبت نمیشه، اما وقتی که صدای زنش رو از بیرون میشنوه که ظاهرا! داره بهش تعدی میشه،نمی تونه تحمل کنه و قبول میکنه که با سرلشکر زاهدی همکاری کنه و هر چی بگن رو تو رادیو اعلام کنه.

آخه می دونید،دکتر نون زنش رو خیلی دوست داره،اون ها از همون دوران بچه گی عاشق هم بودن،بعدش هم که دکتر نون برای دکترا رفت پاریس با زنش هر شب می رفتن می رقصیدن،اصلا عشق بین دکتر نون و زنش شهره ی خاص و عام بود. هرچند که اون دوتا هرگز بچشون نشد و دو نفره،سال های سال بود که عاشقانه با هم زندگی می کردن،اما بعد از کودتا بود که یهو همه چیز خراب شد. دکتر نون،بعد از شنیدن صدایی که فکر می کرد متعلق  به زنشه ( اما نبود)  به دکتر مصدق خیانت کرد.بعد هم که به خونه برگشت و دید زنش سر و مر و گنده تو خونه نشسته،خیلی دلش شکست و عذاب وجدان گرفت. دکتر نون، مصدق رو می  پرستید،خیلی ها مثل دکتر فاطمی حاضر نشدن خیانت کنن و به خاطر همین کشته شدن (البته خیلی ها هم مثل دکتر امینی از همون اول خیانت کردن و رفتن تو کابینه دولت کودتا)

از بعد از خیانت دکتر نون، دکتر نون حال و روز خوشی نداشت،دائم مست بود و بوی استفراغ می داد،با زنش که این همه دوسش داشت بدرفتاری می کرد و اون رو از خودش می روند،دکتر نون،از اون روز به بعد دیگه پاش رو از تو خونه اش نذاشت بیرون،اون هرجای می رفت و هرکاری می کرد،دکتر مصدق رو می دید که اونم اونجاست و از دست دکتر نون ناراحته که چرا بهش خیانت کرده و بهش می گه حالا باید عذاب بکشی!

زن دکتر نون هم بهش همین رو میگه،انقد دکتر نون اذیتش کرده که قبل از مرگ به دکتر نون میگه،عذابت می دم!

داستان از تو کلانتری شروع میشه که می فهمیم دکتر نون جسد زنش رو بی اجازه اورده خونش تا با هم بخوابن! تا اونم کنار زنش بمیره!

بنظر من،هرچند که شهرام رحیمیان نویسنده ی کم کار و متاسفانه کمتر شناخته شده ایه،ولی یکی از بهترین جریان سیال نویس های ایرانه و در تنها کاری که به شکل رسمی از او در ایران چاپ شده،واقعا گل کاشته!

عوض شدن به موقع روایت ها،پرش های متعدد زمانی،شخصیت پردازی های به جا در کنار یک داستان واقعا منسجم،باعث شده فضای ذهنی شخصیت دکتر نون،به بهترین شکل ممکن تداعی بشه،شخصیتی مغبون و عاشق،نمی دونم، ولی هرچه قدر که با خودم فکر می کنم،نمی فهمم ،اگر که دکتر نون،زنش رو از دکتر مصدق بیشتر دوست داشت،چرا بعد از کودتا زندگی رو به زنش زهر کرد؟!!!!!!!!!!!

به خاطر خیانت به مصدق!

نچ! به نظر من شاید دکتر نون بیشتر از اینکه عاشق زنش باشه،عاشق مصدق بود!

می دونم اظهار نظرم عجیبه و شاید احتمالا درست هم نباشه!

فقط یه ذره فکر کنید به اینکه اگر دکتر نون مصدق رو بیشتر از زنش دوست داشت،چه اتفاقی 

می افتاد؟!



(چون متن رو یه هفته بعد از خوندن داستان نوشتم،ممکنه یه جاهاییش رو غلط نوشته باشم،سخت نگیرید خیلی، تازه شاید اینجوری بهتر هم باشه،لذت خوندن متن رو براتون باقی )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی