از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

استرالیا

دیشب داشتم همه چیز رو یه جور دیگه می دیدم. با جزییات بیشتر ، با نور خوشگلتر

اصن احساس می کردم حالت عادی ندارم

تا حالا شده شب رو به جوره دیگه احساس کنید

سیاهی شب رو

جوری که نشه برای هیچکس توضیحش داد

منظورم اینه که

منظورم اینه که تا حالا شده همه چیز رو با جزییات بیشتری ببینید و درک کنید ، بدون اینکه از هیچ ماده ی خاصی؟!! استفاده کرده باشید؟

ولی دیروز این اتفاق داشت برای من می افتاد.

راستش هنوز تا اندازه ای احساس می کنم پاهام رو زمین نیستن و همه چیز رو یه جور دیگه حس می کنم.

نمی دونم ، شاید فقط دارم هذیون می گم. مثل این آیتمم که برای رادیو ساختم. یادش بخیر ، این آیتم ماله دو سال پیشه و مربوط به برنامه ای که راجع به قاره ی استرالیا بود.

استرالیا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

تاریکی

چراغ رو که بستم

یهو همه جا تاریک شد

تاریکه تاریکه تاریک

ترسیدم

نمی دونم چرا

نمی دونم از کی یا از چی

من طبق معمول داشتم تو اتاقم می خوابیدم

هیچ جای ترسی هم وجود نداشت

ولی می ترسیدم

هفته ی پیش که سفر بودم ، ما جایی کمپ زدیم که به فاصله زیادی از خودمون هیچ نوری نبود.

شب که می شد باید یه جوری خودت رو سرگرم می کردی ، چون هیچ لامپی وجود نداشت که بتونی باهاش کار دیگه ای بکنی.

اما آخر شب ها

آخر شب ها می تونستی صدای های خیلی عجیب غریبی از بیرون بشنوی.

آخر شب ها میتونستی صدای ترس هات رو از اون بیرون بشنوی.

شب ها ، وقتی نور می ره و همه جا ساکته ، آدم ها با ترس هاشون رو به رو می شن.

تا وقتی نور هست ، همه بلدن سر خودشون رو گرم کنن و خنده های مصنوعی بزنن ، ولی امون از وقتی که  نور بره!

خوشبخت آدمیه که وقتی چراغا خاموش میشن ، از هیچی نترسه!

اون آدم احتمالا دیگه هیچ ترسی در زندگی اش نداره که تو تاریکی سراغش بیان.

اون آدم آماده است.

آماده ی رفتنه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

دغدغه ی این روزا

فک کنم خیلی معلومه که یه مدته هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
نمی دونم که این خوبه که حرفی برای گفتن نداشته باشی یا نه
ولی دارم می خونم ، فکر می کنم و تحقیق می کنم.
راجع به اینکه جریان چیه؟
ما کجای بازی هستیم؟
اصلا ما چرا اینجوری هستیم؟
خب حالا که بازی این شکلیه ، ما چیکار می تونیم بکنیم؟

نمی دونم واقعا
ینی واقعا بنظرم بحث هایی از جنس سوال های من شاید خیلی سنخیتی با مشکلات و دغدغه های روزمره ی مردم نداشته باشه
جامعه ای که همین حالا مردمش دارن منقرض میشن رو چه به تلاش و تفکر درباره ی چرایی زندگی و چگونگی آینده!
فقط می تونم بگم ، می فهمم که اکثر مزخرفاتی که به بچه ها در دوران کودکی یاد داده میشه ، صرفلا یه سری مهملات بی سر و ته هه.
نمی دونم ، فقط امیدوارم بلاخره روزی برسه که تعداد آدم هایی که سوال های بزرگ مطرح میکنن ، بیشتر از احمق هایی بشه که در جواب سوال های بزرگ ، جواب های کوچیک مطرح میکنن.

نمی دونم ، فقط خودم هم حس می کنم ، یه چیزهایی اطرفمون هست و دارم سعی می کنم تو کتابا و این ور اون ور ببینم چی پیدا می کنم ، ولی راستش هرچی بیشتر می گردم ، تشنگی نصیبم میشه!
نمی دونم ، شاید منم باید یه روزی مثل نویسنده ی همین کتابا پا بزارم رو همه چی و راهی یه سفر بشم.
راهی سفر به جایی که هنوز بشه به سختی، آدم هایی رو پیدا کرد که هنوز آداب و رسوم نیاکانشون رو حفظ کردن.
از طریق راه و رسوم اون ها شاید بتونم یه چیزایی پیدا کنم. وگرنه راستش بنظرم خوندن این کتابا بیشتر مصداق "شنیدن کی بود مانند دیدنه" تا هرچیز دیگه ای
خلاصه 
وسط این همه کار و گرفتاری ، خیلی ذهن مشوش و آشفته ای پیدا کردم. 
نظر شما چیه؟ بنظرتون بعد از تموم شدن پروژه های اخیرم ، لگد بزنم به همه چیز و یه سفر رو شروع کنم؟
یه ماجراجویی به سمت جایی که حتی خودمم هیچ دیدی نسبت بهش ندارم
به جایی که می خوام دنبال خودم بگردم
دنبال نوع بشر
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

بهترین کاری که میشه کرد

مصلحت دیدن من آنست که یاران همه کار

بگذارند و خم طره ی یاری گیرند


حافظ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

بعد از سفر

راستش اومدم از داستان سفر اخیرم بگم.

از داستان کاری که خیلی سال بود میخواستم انجامش بدم و بلاخره ، اخیرا به  بهترین شکل ممکن انجام شد.

ولی راستش دیدم انگار خیلی دل و دماغ نوشتن ندارم.

اصن شاید نوشتن همچین داستان هایی خیلی هم درست نباشه.

پس واسه اینکه کسی رو دست خالی روونه نکنم ، یه آهنگ میزارم براتون.

راستش تو سفر ، یه آدم عجیب ،یه جای حیرت آور یه موسیقی  بینظیر پلی کرد که هنوز نتونستم فراموشش کنم. ولی هرکاری کردم دیگه نتونستم پیداش کنم. ( مالکوف ، روسترو و remembranze تنها چیزایی بودن که از عنوان آلبوم ، خواننده و اسمش یادم مونده ، شاید شما بتونید تو پیدا کردنش بهم کمک کنید.  ( عوضش یه آهنگی پیدا کردم که تقریبا همون احساس رو برام زنده می کنه ،پس اون رو براتون اینجا گذاشتم.


Whale Music

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

شغل برای حیات

پیش نوشت:محمود دولت آبادی قرار بود در تداکس جوانان تهران سخنرانی کند و حتی ما تا لحظه ی آخر هم انتظار داشتیم ایشان تشریف بیاورند،  اما بدلیل کسالتی که براشون پیش آمده بود ، متاسفانه این اتفاق نیافتاد و من ، به مناسبت سخنرانی ایشان ، متنی نوشته بودم که دلم نیامد، آن را با شما به اشتراک نگذارم.


"در آینده می خواهید چه کاره شوید؟"

احتمالا  یکی از کلاسیک ترین موضوعات انشا در مدارس ماست.

همیشه موضوع انتخاب شغل موضوع مهمی بوده است ،اما  قطار تکنولوژی  با سرعت بی سابقه ای در حال  حرکت است  و همه  چیز را دگرگون می کند . هرچند که این موضوع انشا در تمامی دوران ها ثابت باقی مانده، اما آیا باید پاسخ دانش آموزان هم به این موضوع ثابت باقی بماند؟

محمود دولت آبادی در کتاب" نون نوشتن" می نویسد:

کدام ضوابطی در دنیا هستند که تغییرناپذیر باشند؟

هیچ چارچوبی نمی توان شناخت که دچار دگرگونی نشده باشد، یا نشود.

و طبیعی ست که با دگرگونی هر چهارچوب، باور نسبت به آن هم دچار دگرگونی می شود.

پس تنها می توان به دگرگونی باور داشت: دگرگونی!

محمود دولت آبادی ، خالق کلیدر و جای خالی سلوچ ، مثل یک معلم انشای واقعی ، دلسوزانه  داستان  مسیر شغلی  خودش را تعریف می کند تا به شاگردان کلاسش کمک کند ، داستان های بی نظیر خودشان را بسازند.

دولت آبادی سرگذشت پر فراز و نشیبی داشته است .

او از سن 14 سالگی و در دوران دانش آموزی ، کارکردن را از یک کارخانه ی تولید پنبه آغاز کرد.

او تقریبا در تمام طول عمرش کار کرده و به راحتی نمی توان کار و شغل او را مجزا از هم دانست. محمود دولت آبادی ، نویسنده ی دقیق و بزرگی که ما می شناسیم ، تمام شخصیت های رمان هایش را از آدم های اطرافش ، علی الخصوص روستای زادگاهش ، یعنی دولت آباد برداشت کرده است.

دولت آبادی عاشق کارش است و حتی در زمانی که در دوران پهلوی چندبار به دلیل نوشته هایش به زندان افتاد ، در زندان دست از نوشتن و ممارست در کاری که عاشقش بود ، برنداشت.

دولت آبادی برای ما از موضوع کلاسیک " در آینده می خواهید چه کاره شوید "  نخواهد گفت . او از اهمیت " شغل برای حیات " به ما می گوید. از اینکه چطور عاشق شغلمان باشیم.

شاید هم خاطره ی آن شبی را تعریف کند که همسر آقای دولت آبادی، از صدای گریه ی ایشان از خواب بلند می شوند و سراسیمه رد صدا را دنبال می کند. همسر آقای دولت آبادی  در اتاقی دیگر ، محمود را غرق در اشک پیدا می کند.

دولت آبادی که  به پهنای صورت اشک می ریخت و کلیدر را می نوشت، با صدایی لرزان می گوید:

گل ممد رو کشتند. (گل محمد ، قهرمان داستان کلیدر، در نهایت  توسط  ماموران کشته می شود.) 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

هزاردستان

هرچند با توجه به تعداد آثار اندکی که دیدم، واقعا خیلی زوده که بخوام درباره ی خود علی حاتمی و سینماش اظهار نظر کنم.

اما فکر می کنم ، اظهار نظر درباره ی سریالی که تا کنون نصفش رو دیدم و واقعا دیگه نمی تونم تحملش کنم ، بهترین کار باشه.

ریتم بسیار کند ، داستانی که اصلا تکلیفش با خودش مشخص نیست و از این شاخه به اون شاخه می پره و دیالوگ هایی به شدت شعاری و عجیب که هیچ نسبتی با سینما ندارن ، همه شاخصه های اصلی هزارداستانن .

مسعود فراستی در برنامه ی هفت گفته بود :

علی حاتمی ، فتیشیسم اشیا داشت!

کاری ندارم که این جمله علی رغم تفکر و صحبت های ناشی از بی سوادی دوستان ،  خیلی هم جمله ی منفی ای نیست و اصلا اون بار معنایی اروتیک مورد نظر دوستان رو نداره ، اما در حقیقت حداقل میشه اینجوری گفت که علی حاتمی ، علاقه ی زیادی به اشیا داشته!

نماهای اینسرت متعدد از اشیا و  زمان خیلی زیادی که برای پرداخت اشیا می زاره ، باعث میشه که اصلا نتونه داستان درستی رو تعریف کنه و بیشتر موفق میشه گزافه گویی بکنه عوض داستان گویی.

شاید بشه با این بهونه که داستان گویی ما ریشه داره در سبک داستان گویی قصه های هزار و یک شب و ما باید داستان هامون رو خیلی طولانی توضیح و بست بدیم . ولی با تمام احترامی که برای تمامی دوستان قائلم ، باید بگم این دیگه اصلا سینما نیست!

این ، یک ساخته ی کاملا مصنوعی و غیرفابل پذیرش از سینماست که هیچ خریداری نداره و عاقبت جنس بدون خریدار هم ، قطعا حذف از بازاره.

واقعا نمی دونم ، اون دوران که این مجموعه پخش میشد ، مردم چطور با اون همه علاقه به دیدن فیلم ها می نشستن و اون ها رو دنبال می کردن ، اما به جرات می تونم بگم ، دیگه حتی حرفه ای ترین تماشاگر سینما هم حال و حوصله ی این داستان های بی ربط رو نداره!

این همه تصویر سادیسمی از یک مفتش سادیسمی ، اون هم بدون اینکه داستان به جای مناسبی لید بشه ، قطعا غیر قابل پذیرشه.

البته ، فیلم نکات خوب هم داره ، مثلا اینکه علی حاتمی ،؛ واقعا تسلط بی بدیلی نسبت به تاریخ دوره ی قاجار داره ، هرچند خیلی وقت ها با بیش از حد خوب و گل و بلبل نشون دادن ایران ، حتی زندگی اعیان ، داره دروغ های بسیار بزرگی رو به مخاطبانش میگه.

پ.ن:شاید بزرگترین آورده ای که دیدن این فیلم برای من حداقل داشت ، این بود  که در سال 64 ، وضعیت نشون دادن حجاب در صدا و سیمای جمهوری اسلامی چطور بوده.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

خواب

دلم می خواد یه اعترافی بکنم

اصن آدم اعتراف که می کنه هااا

سبک میشه

یه باری از بارهاش کم میشه

اصن تصور کنید اگه شخصیت اول داستان جنایت و مکافات داستایوفسکی ، همون اول میرفت اعتراف میکرد. داستایوفسکی بنده خدا هم مجبور نبود انقد کتاب بنویسه.

والاع

اصن من اگه جای داستایوفسکی بودم هااا

عوض نوشتن و این قرتی بازی ها با خیال راحت می گرفتم می خوابیدم.

اصن قضیه همینه

من با وجود اینکه عملا کارم سینماست.

یادم نمیاد رفته باشم سینما و نخوابیده باشم!!!

دیشب که رفته بودم یکی از فیلمای جشنواره فجر رو ببینم ، نصف بیشترش رو خواب بودم.

اصن آقا کدوم آدم عاقلیه که تو یه جای تاریک و ساکت بشینه فیلم ببینه.

کلی کار هست که میشه تو اون شرایط انجام داد.

تازه منی که تو سینما می خوابم بچه مثبتشونم!

اصن آقا ، من سینما می رم واسه اینکه بخوابم.

فیلم میبینم ، که ذهنم آماده ی خواب بشه.

این مساله فقط محدود به سینما هم نمیشه

من تو خونه یا با دوستام هم که فیلم می بینم ، می خوابم.

من، بعد از دقایقی که همه آروم شدن و با تمرکز دارن داستان فیلم رو پیگیری می کنن ، چشمام رو آروم روی هم میزارم و به خواب فرو می رم. اصن آقا جان ، همین که یه فیلم پلی میشه ، انگار که به من یه دز بالا داروی خواب آور زده باشن ، آروم و بی صدا و بدون اینکه برای کسی جلب توجه ایجاد کنم ، به خواب فرو می روم.

بین خودمون بمونه ، ولی حتی همین الان هم خوابه خوابم.

دلم می خواد یه گوشه ی دنج پیدا کنم و با خیال راحت بتونم بخوابم.

نمی دونم ، شاید چون دارن یه فیلم تماشا می کنم.

یه فیلم به مدت زمان طول عمر بشر.


پی نوشت: همینجوری داشتم خواب و سینما رو گوگل می کردم که به تصاویر جالبی از یه تعداد سینما رسیدم که مردم عوض نشستن روی صندلی ، روی تخت ها دراز می کشن و هم فیلم می بینن و هم می خوابن . با این تفاسیر ، خیلی هم کار و عادت من ، عجیب غریب و غیر عادی نیست یا حداقل دست کم میشه گفت : دیوونه های این شکلی زیادن!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

فرزند خاک و زمین

باشو

باشو ، غریبه ای کوچک

فیلم مهم و غریبه

به غریبیه خود باشو

به غریبیه بهرام بیضایی

بیضایی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

شیشه جلو

بلاخره و بعد از مدت ها یه چیز بدرد بخور دیدم که ارزش داشته باشه راجع بهش بنویسم.

این کار هنری ، اثر آریا تابنده پور هست و  در نگارخانه ی باغ کتاب تهران به نمایش دراومده.

کما اینکه من هیچ جایی اثری از این ایده ندیدم و نمی دونم واقعا هنرمند قصد داشته چنین چیزی رو بتصویر بکشم یا نه ( که خیلی خوشبین نیستم بهش)

ولی داشتم فکر می کردم ، چنتا شیشه جلوی ماشین نیازه تا بتونیم عکس های کوچیک عزیزانمون که هر ساله در تصادفات جاده ای کشته می شن رو پشت اون ها قرار بدیم. چنتا شیشه جلوی شکسته نیازه تا ما بفهمیم که باید یه جور دیگه رانندگی کنیم!

چنتا عکس دیگه قراره بره زیر این شیشه تا ما بلاخره متوجه شیم ، قدر خودمون رو باید بیشتر بدونیم.

باید حواسمون به خودمون بیشتر باشه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی