از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

۱۴ مطلب با موضوع «رسانه» ثبت شده است

حقایقی که درون دروغ ها نهفته است

پیش نوشت: عملا خواندن این یادداشت بدون خواندن متن لینک ها معنای خاصی ندارد.

 من علی رغم اینکه دوست داشتم یه آدم خیلی با فهم و شعور و نخبه باشم و وقتم رو به کارای جدی و حرفای روشن فکرانه بگذرونم، ولی تا به امروز حداقل به این هدف نرسیدم.

راستش من دروغ ها رو خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از حقایق عمدتا تلخ زندگی. یکی از لذت بخش ترین تفریحات من هم، با جون و دل شنیدن روایت های غیر واقعی یا به اصطلاح دروغ هاییه که بسیار هم بازنشر میشه و افراد زیادی اون ها رو قبول دارن و تکرار می کنن.

این قضیه می تونه از ماجرای شعر سعدی (بنی آدم اعضای یکدیگرند) بر سردر سازمان ملل شروع بشه! و به جاهای جالب تری هم برسه (حالا جالب تر دو راهی اخلاقی زمانیه که به عنوان مجری مراسمی دارید با یه آدم شناخته شده و مسن صحبت می کنید و اون این ماجرای دروغی رو به عنوان یه شاهد! از میزان نفوذ و تاثیر گذاری فرهنگ ایرانی مطرح میکنه. یک مجری باید در این شرایط چیکار کنه واقعا؟) .

البته، این قضیه به نظر می رسه خیلی ساختار یافته تر از این حرفاست. استاد! حسام الدین آشنا به عنوان مشاور رسانه ای وقت حسن روحانی بعد از دیدار حسن روحانی با دیوید کامرون، نخست وزیر وقت انگلیس در حاشیه ی اجلاس سالانه ی سازمان ملل و انتقادات افرادی به این دیدار، در صفحه ی شخصی شون این عکس رو منتشر کردن:

و زیرش نوشتن:

«تقدیم به کسی که در نیویورک گل کاشت و در تهران برخی از بوی دستانش دلواپس شدند».

جالب اینکه این عضو هیات علمی دانشگاه و رییس مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری و عضو شورای نظارت بر صدا و سیما و ... حتی حاضر نیست گوگل کنه و ببینه شاعر این اثر، یک ایرانی است. به تعبیر سینا بهمنش عزیز، تنها جایی که چگوارا در اون شاعره میهن عزیزمونه.

البته، منصوب کردن نوشته هایی به افرادی که اصن روحشون هم از این قضیه باخبر نبوده، در کشورمون اصلا کم سابقه نیست.

نمونه ی آن، نامه ی مرحوم چارلی چاپلین بیچاره (که ازتون دعوت می کنم حتما بخونیدش) به دخترش جرالدین است که بعید است حتی اگر چاپلین از قبر هم بیرون بیاد و قسم جلاله بخورد که این نامه از او نیست، ایرانی ها از بازنشر این نامه که انگار، با روح و روان مخاطب ایرانی بازی می کند، منصرف شوند.

بعضی وقت ها مساله از این هم بغرنج تر می شود و روز به روز بر حرفی که اصلا هرگز از سوی شخصی زده نشده، افزوده می شود (انگار که یه تعدادی یادشون میاد، عه، ایکاش اینا رو هم میگفت. بزار آپدیت جدید بدیم به حرفاش اینا رو هم اضافه کنیم).

نمونه ی بارز این مساله را میتوان در سخنان فوکویاما در کنفرانس اورشلیم پیدا کرد. کنفرانسی که بعدها با دقت بیشتر پژوهشگران مشخص شد حرف های بیشتری هم درباره ی ایران در آن زده شده است.

نکته ی جالب در جمله بندی متن این سخنرانی است. تصور می کنم کسی که کمی در زمینه ی نگارش تجربه داشته باشد (در این حد که انشاهای مدرسه اش رو مامانش ننوشته باشه!) می تواند متوجه شود که این متن نمی تواند ترجمه باشد و قاعدتا در خود مدیوم زبان فارسی نوشته شده است.

همان طور که در ابتدای یادداشت نوشتم، من آدم مهمی نیستم. سواد زیادی ندارم و افرادی هم وجود ندارند که حرف های من برایشان اهمیتی داشته باشد. وگرنه، شاید می گفتم که هر دروغی همه گیر نمی شود. هر روایتی علاوه بر داشتن شانس، باید پارامترهای دیگری نیز داشته باشد که همه گیر شود. بنظر می رسد که این روایت های غیرواقعی شاید هرگز حقیقت نداشته باشند، ولی حتما اطلاعات جالبی راجع به آرمان ها، ارزش ها و رویاهای جوامع در اختیار ما قرار می دهند.

پی نوشت 1: جا داره تاکید کنم، این مطلب قصد نتیجه گیری به نفع یا به ضرر جریان سیاسی خاصی ندارد. دروغ بودن بسیاری از مطالب گفته شده توسط جریانات اپوزیسیون خارج از کشور انقدر واضح است که ارزش اشاره کردن هم ندارد.

پی نوشت 2: شما هم اگر دروغ جالب و همه گیری شنیدید، خوشحال میشم با من به اشتراک بذارید.

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید مولایی

آخرین روز کاوشگر رادیو جوان

پیش نوشت: در این چند سالی که این وبلاگ رو دارم همیشه سعی کردم به شکل مستقیم به کار و زندگی شخصی خودم اشاره ای نکنم. اما این یادداشت، به دلیل ماهیتش نمی تونست شامل این رویه باشه.

امروز کاوشگر تحویل تیم دیگه ای شد. نمی دونم احیانا از اواخر سال ۹۳ که برنامه شروع شد تا همین چند روز پیش، هرگز ساعت ۹ تا ۱۰ صبح رادیوجوان گوش دادید یا نه، ولی بنظر میاد بخش زیادی از افرادی که در این مدت برنامه رو گوش دادن، تصور می کردن که با برنامه ای طرف هستن که برای شنونده هاش ارزش قائله.

از عصرایران تا ستاد فناوری نانو و خیلی های دیگه، بدون اینکه ما از نزدیک بشناسیمشون به کاوشگر لطف داشتن.

مجله دانستنیها، ویژه نامه ی نوروز 95

هر برنامه ی روتینی، خصوصا وقتی این همه سال روی آنتن رادیو بوده، بالا و پایین داره و کاوشگر هم از این قضیه مستثنی نبود. البته این مساله هم ریشه ی داخلی داشت و هم خیلی وقت ها ریشه ی خارجی. در کاوشگر تعدادی آدم دور هم جمع شدن که یا اصلا تا حالا کار برنامه سازی رادیو نکرده بودن (از جمله خود من) یا اینکه هرگز اثر شاخص و متمایزی با سایر برنامه هایی که روی آنتن رادیو هست تولید نکرده بودن. این تلاش، پشتکار و مدیریت شخص سیاوش عقدایی بود که به ما میدون داد تا کار کنیم، اشتباه کنیم و رشد کنیم.  

نمی دونم شما هم اینجوری هستید یا نه

ولی انگار همیشه اولین شغل آدم تاثیر مهمی در طول زندگی آدم داره. من خیلی خوش شانس بودم که در اولین شغل زندگیم، مدیرم سیاوش عقدایی بود و این فرصت رو داشتم تا از بچه های تیم کاوشگر یادبگیرم. در تمامی این چند سالی که کاوشگر روی آنتن بود، تیم برنامه چند تغییر و تحول اساسی داشت. خود من هم چهار سالی هست که از تیم برنامه خارج شدم. ولی با اجازه تون و با نهایت پررویی همیشه خودم رو یکی از کاوشگران می دونستم و می دونم! و گاهی حسرت این رو می خورم که چرا اون موقع انتخاب کردم از فضای رادیو به سمت فضای تصویر برم.

راستش طبیعتا وقتی خبر تعطیلی کاوشگر رو شنیدم، خیلی خوشحال نشدم. اما وسط سرچ کردنم واسه پیدا کردن یه سری اطلاعات راجع به کاوشگر به این مطلب برخوردم.

اهداء عضو؛ موافق یا مخالف؟

قطعا هیچ سرنوشتی بهتر از این برای برنامه و تیم اون برنامه نمیشه متصور شد. تمام کاری که یک برنامه رادیویی یا تلویزیونی، یک کتاب، یک فیلم یا یک سخنرانی می تونه بکنه یک تلنگره.

همین

بنظرمیاد رستگار شدیم.

پانوشت 1: بدون شک کاوشگر نبود، اگر نازنین علیدادیانی، حسین رضوی، ونوس میراعلایی، محسن رسولی، ملیحه رشیدی، عارفه موسوی، سودابه طهوری و شهره شایان با خلاقیت هاشون این تیم رو نمی ساختن.

پانوشت 2: حقیقتا نه بلدم و نه اهل شعار دادنم. ولی حتما هیچ کاوشگری وجود خارجی نداشت، اگر لطف شنوندگانش نبود.

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

سریال سرباز

در سال های اخیر، معمولا سریال شبکه سه پرمخاطب ترین یا حداقل دومین سریال پرمخاطب تلویزیون در ایام ماه رمضان میشد. اما امسال نشد! این مساله و یه عالمه انتقادی که به سریال سربازوجود داشت باعث شد، دو قسمت این سریال رو ببینم.

ناگفته پیداست که تمام این نوشته روی دیدن صرفا دو قسمت از یک سریال بنا شده و بنظرم اگر برای وقت خودتون ارزش قایلید، بیخیال ادامه ی متن بشید.

هادی مقدم دوست، نویسنده ی شناخته شده ایه و در کنار حمید نعمت الله  آثار زیادی ساخته. جالبه که در این ایام، بازپخش سریال وضعیت سفید که اثر دیگه ای از این دونفره ، موفق تر از سریال سرباز عمل کرده.

البته، برای اولین بار مقدم دوست کارگردانی رو در این سریال تجربه کرده و تا پیش از این همیشه برعکس بوده. نعمت الله کارگردانی میکرده و به همراه مقدم دوست فیلمنامه رو می نوشتن.

ولی الان مقدم دوست کارگردانی کرده و به همراه نعمت الله فیلمنامه نوشته شده. (البته فیلم سر به مهر و یه سری کار اپیزودیک جمع و جور هم مقدم دوست در این ایام کارگردانی کرد)

نکته ای که پیش از هرچیزی باید بگم اینه که آرایش غلیط بنظرم پایین تر از متوسط و شعله ور خیلی بد بود. 

ولی در قحط الرجال سینمای ایران تیم خوبی ان. بی پولی فیلم خوبیه. من وضعیت سفید رو کم دیدم و بخش هاییش رو که دیدم دوست نداشتم. ولی خیلی ها سریال وضعیت سفید رو دوست داشتن.

با گفتن این مقدمه ها، برسیم به سرباز

بزرگترین مشکل سریال

عدم وجود تنش مناسب  در طول داستانه

البته یک عالمه مشکلات ریزتر وجود داره مثله:

این پادگانه یا هتل؟

داستان پزشک عمومی که قلمبه سلنبه حرف میزنه و رانندگی بلد نیست و با زنش مشکل داره! چه جذابیتی ممکنه داشته باشه؟

مقدم دوست برای استفاده از فرم جدید روایی و استفاده از نریشن طهماسب به این شکل ریسک کرده، ریسکی که جواب نداده.

اصلا کلا اینکه ما صدای ذهن شخصیت ها رو انقد می شنویم کار رو خراب کرده

تصاویر کارت پستالی هم خیلی کمکی به کار نکرده

در حقیقت کاملا مشخصه مقدم دوست برای ساخت اثرش خیلی تلاش کرده

قاب بندی های زیبا

شوخی های موقعیت و کلامی (عموما ناموفق)

حتی سعی کرده به اصطلاح! امروزی باشه و از پیام های شبکه های اجتماعی در ساختار داستان استفاده کنه.

ولی اثر ضربه ی اصلی اش رو از فیلمنامه و پیرنگ های اون میخوره.

فیلمنامه ای فاقد فراز و فرود و در خوش بینانه ترین حالت فیلمنامه ای به سبک جریان های هنری سینمای اروپا

چنین سریالی سنخیتی با پخش از  شبکه سوم تلویزیون ایران بعد از افطار می تونه داشته باشه آیا؟

حقیقتی که شاید نخواهیم بپذیریم اینه که، سریال ستایش بسیار پربیننده بود.

در همه ی فصل ها

هرچند از دیدگاه منتقدان سطح بسیار نازل و مبتذلی داشت. ولی به شدت دیده میشد و همین کافیه.

ستایش مملو از فراز و فرود های خانوادگی، انتقام، تعلیق (معمولا یک فصل سریال طول میکشه تا فلانی بفهمه بهمانی چه بلایی سرش اورده) و از همه مهمتر، خورده شدن حق شخصیت اوله داستانه.

به طرز غریبی ما مردمی هستیم که خودمون رو در وجود شخصیتی می بینیم که حق اش خورده شده!‌

آدم ساده و مظومی که با تلاش و پشتکار توطه ها رو شکست میده و به جایی که میخواد میرسه. در نهایت هم اون بچه ی بدی که در تمام این سال ها اذیتش کرده بود رو می بخشه. (هرچند که هممون می دونیم در دنیای واقعی چنین اتفاقاتی نمی افته)

فیلمفارسی ها هم همین بودن. نشون به اون نشون که نویسنده ی ستایش، سعید مطلبی، قبل از انقلاب نویسنده ی فیلمفارسی ها بوده.

خیلی پوپولیستیه که فکر کنیم بعد از یک اتفاق بن مایه های فکری یک ملت عوض میشه. هیچ چیز جز گذر زمان اصول فکری ملت ها رو عوض نمی کنه و سلیقه ی مخاطب قبل از انقلاب با مخاطب بعد از انقلاب هیچ تفاوتی نکرده (طبیعتا داریم درباره ی طبقه ی متوسط و پایین به لحاظ فکری میگیم)

نکته ی دیگه ای که وجود داره اینه که خب زندگی واقعی ما، چه ربطی به یک فیلم و سریال روشنفکرانه داره؟چقدر از زندگی آدم دهه چهل رو میشه در خشت و آینه ی ابراهیم گلستان دید؟

مخاطب اون روز، روشنفکرانه ترین فیلمی که می فهمید، قیصر بود. قیصری که می خواد بره انتقام بگیره و یکی رو بکشه! شاید چنین روایتی در یک جامعه ی مدرن که در اون قانون برقراره شوخیه.

ولی در جوامعی مثل ما، شاید التزام به قانون شوخی باشه.

این چیزیه که دکتر هوشنگ کاووسی نفهمید.

زندگی ما خودش فیلمفارسیه. خودمون رو رووی صحنه می بینیم که خوشمون میاد. خودمون رو جای جومونگ یا یانگوم می بینیم. پس خوشمون میاد و طرفدارش میشیم.

هرچند که یک نکته رو نباید فراموش کرد. جامعه ی ایران، خصوصا نسل های جدید به سرعت در حال تغییرند. اون ها ستایش نمی بینند. سرباز هم نمی بینند.

نسل جدید با فرندز و بیگ بنگ توری بزرگ شده.

نسی که داستان های متفاوتی شنیده، قطعا متفاوت فکر می کنه و به زودی

متفاوت عمل می کنه

انقدر متفاوت که از وسط شکاف نسلی میشه رود کارون جاری کرد!

پانوشت 1: یکی از بزرگترین مشکلاتی که دارم، اضافه نویسیه. باید یادبگیرم خلاصه بنویسم.

ایشالا به مرور تمرین های کوتاه نویسی ام رو سخت تر می کنم.

پانوشت 2: در یادداشت بعدی خواهم نوشت که چرا فکر میکنم، مخاطب سنتی خود کارکتر بچه مهندس رو دوست داره و مخاطب مدرن تر، ازش متنفره.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

حوالی رادیونیست

حوالی رادیونیست یا تجربه ی کشف های ریزه میزه

سال هاست که به واسطه کارم، رسانه ها و محصولات فرهنگی مختلف رو به عنوان مخاطب دنبال می کنم و خصوصا در سال های اخیر، سعی کردم هیچ اثر درخوری که در کشور تولید می شه رو از دست ندم. (به این معنی نیست که همیشه موفق شدم البته)

این ایام کرونا هم، فرصت خوبی بود تا کمی بیشتر ببینم، گوش کنم و بخونم.

قبل از اینکه از خوب ها بگم می خوام یه نکته ای رو توضیح بدم.

به واسطه ی شبکه های اجتماعی حجم ترسناکی از احمق های بی سواد داره شکل میگیره که به طرز مضحکی شارلاتان هستن.

اون ها به عنوان استاد، مشاور، معلم یا هر مهملاتی نظیر این ها، اون چیزهایی که بلد نیستن رو میخوان یاد بدن.

طرف بلد نیست فیلمنامه بنویسه، اصن درکی از مختصات سینما نداره، آموزش فیلمنامه نویسی گذاشته.

طرف نمی دونه داستان نویسی چیه، حتی بعید می دونم توو جمع دوستاش تونسته باشه یه تعلیق درست ایجاد کنه، ولی دوره ی آموزش داستان نویسی گذاشته.

هرموقع اینستاگرام رو باز می کنم، می خوام شکوفه بزنم!‌ (واسه همین هفته ای یه بار میرم، چون بلاخره شکوفه زدن هم برای عوض شدن حال و هوای آدم نیازه!)

از مجموعه های خوب صدا و سیما هم که نگم بهتره!

خب، حالا که نق هام رو زدم، وقتشه از دو تا مجموعه که به نظر من پدیده های سال ۹۸ ایران در عرصه ی فرهنگ و هنر هستن نام ببرم.

پیش از اینکه شروع کنم، برای اینکه شایبه ی رپورتاژ بودن متن وجود نداشته باشه، بگم که من هیچ رابطه ای، تاکید می کنم هیچ رابطه ای با این دو تیم ندارم و صرفا مخاطبشون هستم.

حتی یکبار هم اعضای این دو تیم رو ملاقات نکردم.

رادیونیست

فضای پادسکت های ایرانی، مملو از دوگونه پادکسته

یکی پادکست هایی که ساخت خوبی دارن، ولی پرت و پلان

یکی پادکست هایی که حجم تحقیق زیاد و درستی دارن، ولی ساخت خوبی ندارن

البته حالت سومی هم داره که تلفیق این دوتاست (که متاسفانه حتی اکثر پادکست های پرشنونده هم جزو همین دسته به حساب میان)

این وسط تک و توک پادکست های خوبی هم هست که عموما هم برای همه شناخته شده هستن.

ولی شاید هنوز، تعداد زیادی از آدما با رادیونیست آشنا نشده باشن

رادیو نیست هم ساخت فوق العاده حرفه ای داره  

و هم از جهت حجم تحقیق، ادم رو انگشت به دهن میزاره

اگر سال هاست تهران زندگی می کنید یا کلا به روایت های جذاب از مکان های شهری علاقه دارید، به هیچ عنوان رادیونیست رو از دست ندید.

رادیو نیست یه عالمه داستان کمتر شنیده شده از تهران داره براتون

آخرین قسمت مجموعه تا به امروز، درباره ی شهربازی لوناپارکه اوینه.

من جز اینکه از نادر تکمیل همایون مستند ایران یک انقلاب سینمایی رو دیده باشم، هیچ آشنایی ندارم. اما روایتش از ۱۰ ماه بیخبری از پدرش و اینکه بلاخره تونستن ببیننش و جریان بیم و امیدهاش از اعدام پدرش، اون هم در یک شهربازی! بینظیره

چند سال پیش، افتخار اینو داشتم تا با پدر نادر تکمیل همایون، یعنی دکتر ناصر تکمیل همایون مصاحبه ای داشته باشم. نشد تا دراین باره حرف بزنیم، ولی ایشون رو بعد از جریانات کمکشون به فرار بنی صدر، به اعدام محکوم میکنن. اما لحظه ی آخر، منصرف میشن و در نهایت و پس از چند سال آزاد میشن. (خوندن این مصاحبه شاید براتون جالب باشه)

البته طبق شنیده ها بعد از چند وقت  دکتر تکمیل خودش داوطلبانه میره زندان! چون هیچ جا حاضر نبوده استخدامش کنه. در نهایت و با مساعدت دادستان، دکتر تکمیل همایون رو جایی میفرستن که با دانشجو ارتباط نداشته باشه و صرفا به تحقیق و پژوهش بپردازه. (عکس رو ما در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی گرفتیم)

خوشحالم که بلاخره داره زمان انتشار بخش هایی از مصاحبه های اون پروژه فرا میرسه. از لا به لای حرف های دکتر تکمیل،هنوز هم می شد آرمان های زیباش برای کشورش رو متوجه شد. (دکتر تکمیل از اعضای جبهه ملی هم بودن، البته طبیعتا این متن در له یا علیه تفکرات دکتر تکمیل نوشته نشده و صرفا هدفش ادای احترامی به بزرگانی چون اوست)

حوالی

راستش اسم مجله ی قبلی این گروه، یعنی شّهرت به گوشم خورده بود، ولی هرگز نخونده بودمش. نشریه ای که بچه های گروه معماری هنرهای زیبای دانشگاه تهران در می اوردن و رویکرد متفاوتی با مجله های عادی معماری داشت. شهر رو از قاب آدم ها می دید.

به مکان ها، به اشیای شهر، به کوچه ها، خیابون ها و حتی پدیده هایی مثل تجمل گرایی، خیلی انسانی نگاه می کرد.

در قالب داستان یا با واژه ی درست تری، جستار

سعی می کرد روایتگاری کنه.

همون جمع در سال ۹۸ مجله ای به نام حوالی رو خارج از دانشگاه منتشر کردن. دو ماه نامه ای که در هر شماره، جستار هایی درباره ی یک مکان منتشر می کنه.

مثلا حوالی پادگان (شماره ای که هرگز منتشر نشد!)

حوالی ترمینال

حوالی خوابگاه

حوالی پل یا ...

کارشون در سایر مدیوم ها هم ستودنیه، چه ویدیوهایی که برای کارشون میسازن و چه پادکست هایی که از جستار ها ضبط می کنن.

این روزا هم پروژه ای رو شروع کردن از صداهای جامانده ی ۹۸.

فک کنم تجربه ی جالبی باشه اگر دوست دارید باهاشون همکاری کنید.

بنظرم اگر شما هم سلیقه تون به این چیزا نزدیکه، حتما به شبکه های اجتماعی شون سربزنید. شاید حتی دوست داشته باشید یکی دو شماره ازشون بخرید. مجموعه های خوب فرهنگی به کمک همه ی ما برای روپا موندن در این شرایط نیاز دارن.

در پایان میخوام یه اعترافی بکنم.

حال میکنم وقتی چیزای اینجوری رو کشف میکنم. اصلا انگار روزم ساخته میشه وقتی فیلم، سریال، کتاب، مجله، موزیک، پادکست، یه گوشه از شهر، یه جایی که شیرینی خوشمزه ای داره یا اصن هرچیزی رو پیدا می کنم که هنوز خیلی دیده نشده.

فک نکنم کریستف کلمب هم بعد از کشف امریکا، حسی به شدت من از کشف های ریزه میزه اش پیدا کرده باشه. (فک نکنم که، اصلا بنظر میاد با توجه به جریان نامگذاری بومیان آمریکایی به نام هندی، واقعا حس منو تجربه نکرده )

اگر شما هم تجربه ی کشف ریزه میزه ای دارید (طبیعتا منظورم اون چیزایی نیست که همه ی شهر می دونه، یه کشف جدید که کمتر کسی میدونه) خوشحال میشم با من به اشتراک بذارید.

پانوشت ۱: تیتر رو به تاسی از تیترهای لوس و بی معنی اکثر رسانه های ایرانی که فقط خوشگلی کنار هم گذاشتن واژه ها براشون مهمه، ترکیب دو پیشنهادم گذاشتم! همینی که هست!

پانوشت ۲: میدونم شاید خیلیا چون من هرچی فکر می کنم رو به همون زبون می نویسم، اذیت میشن موقع خوندنش و شاید بخوان بهم بگن، چرا مثه آدم نمی نویسی. ولی خب تا اطلاع ثانوی قصد مدل آدم نویسی ندارم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

کلاه قرمزی

 

دیدن کلاه قرمزی ، خصوصا در ایام کرونا انگیز کنونی ، حتما یک اقدام منطقی و مفرح بخش است. در دوره ای که تلویزیون مملو از برنامه های سخیف و مبتذل و کم مایه که نه،‌بی مایه است ، وجود این برنامه غنیمت است.

هر چند که متاسفانه یکی دو سال است که فصل های جدید این مجموعه هم ساخته نمی شود ، اما قصد دارم در این یادداشت به یکی از بخش های جذاب این برنامه ،‌یعنی آیتم نمایشی آن بپردازم. آیتمی که به طور خاص به انجام یک نمایش ، مثلا اتللو می پردازد.

البته در این یادداشت قصد دارم به مجموعه نمایش هایی که با موضوع خواستگاری در کلاه قرمزی ساخته شده اند ، بپردازم.

دکور

شاید بتوان جالب ترین و متفاوت ترین المان این مجموعه نمایش های ایرانی را در بک گراند تصویر دید!‌ جایی که یک فرش نصب شده. برای من که خیلی جالب بود.

تعدادی المان کوچک هم تدارک دیده شده که با آن ها نمایش اجرا شود.

بازیگران

با توجه به اینکه در این مجموعه اکثر بازیگران مرد هستند و در نمایش های خواستگاری حداقل نیمی از پرسوناژ ها باید زن باشند ، در نتیجه عروسک ها باید تغییر جنسیت بدهند که این خود طنز بیشتری ایجاد می کند.

گریم و لباس

عموما با استفاده از روسری ، چادر ، سبیل ، گل سر یا چیزهایی از این قبیل عروسک ها تغییر شکل می دهند.

المان های تصویری مثل آنتن

هرچند به خاطر ذات ماهیت کار ، در بخش هایی اثر بیش از حد بر کلام تکیه دارد و می توان آن را مشابه یک نمایشنامه ی رادیویی دانست ، اما تیم تمام تلاش خود را کرده تا حد نهایت آن را تصویری کند.

از خواستگاری رفتن برای یک آنتن (و آن را در تصویر می بینیم) تا خواستگاری رفتن برای مداد.

 

 اصل ماجرا و محور جانشینی

تصور کنید بخواهیم داستان خواستگاری یک پسر و دختر را تعریف کنیم. چی میگیم و چه اتفاقی می افتد؟

حالا جای پسر و دختر ، یک کاغذ و قلم یا یک چای و قند بزارید. این اتفاقیه که در ساخت ماجرا می افتد. اما هدایت این اتفاق تا اوج دیوونه بازی فقط ازدست یک تیم خلاق و کاربلد برمیاد.

در حقیقت تمام شوخی های این به اصطلاح نمایش های ایرانی اشاره به چیزهایی در زندگی ما آدم ها داره که دیدیمش ، فقط احتمالا از زوایه ی یه قندون یا چایی باهاش برخورد نکردیم.

شگرد مجموعه ی کلاه قرمزی اینه که در قالب داستان هایی ساده از دنیای عروسک ها ، ما رو با جهان انسانی که درش زیست می کنیم بیشتر آشنا می کنه.

پی نوشت: پیش از این و در این مطلب به فیلم کلاه قرمزی پرداخته بودم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

پوپولیست رسانه ای و یک پیشنهاد خوب

چند وقتی هست که از روی کنجکاوی فعالیت های رسانه ای مربوط به مبارزه با فساد را دنبال می کنم.

تنها کلید واژه ای که برای فعالیت های رسانه های جریان اصلی رسانه ای ایران می توانم درنظر بگیرم ، پوپولیست است.

فعالیت هایی که به طرق مختلف توسط رسانه های وابسته به حاکمیت یا ظاهرا رسانه های مستقل (و در باطن به گفته ی برخی متصل به یک گروه  قدرتمند و ثروتمند حاکمیتی ) صورت می گیرد و یا عامدانه یا جاهلانه ، تمام تلاش خود را در جهت رواج تفکرات چپ و سوسیالیستی و از آن ترسناکتر ، در مقابل هم قرار دادن مردم انجام می دهند.

به عنوان نمونه ، می توان به آثاری که میلاد گودرزی در خصوص باستی هیلز و مکان هایی مشابه که در لواسان انجام می شود اشاره کرد.

این آثار عوض اینکه به مشکل اصلی ، یعنی اقدام غیرقانونی این افراد و وجود انواع و  اقسام رانت ها اشاره کند و سعی کند مساله ای بزرگتر ، یعنی قوانین تولید کننده ی رانت را هدف قرار دهد ، روی خود اشخاص ثروتمند تمرکز می کند.

فوکوس گزارش ها روی این مساله است که چرا افرادی پول دارند و بقیه ندارند و ...

عوض اینکه ثروت اندوزی از راه سالم تشویق شود ، خود افراد ثروتمند مورد هجمه قرار می گیرند. البته که روش بدست آوردن ثروت در خصوص بسیاری از این افراد مورد شک است و در کشورهایی مثل ما که سفره ای پهن است! و افرادی که به قدرت وصلند ، بیشتر از سفره می خورند ،  احتمال وجود فساد در این ثروت ها  بسیار بالاست. اما نباید امر را بر این گذاشت که این افراد فاسدند ، مگر اینکه عکسش ثابت شود!

این مساله به این منجر می شود که افراد را در مقابل هم قرار دهیم.  مردم را در مقابل ثروتمندان و بعضا کارآفرینان بگذاریم و زمانی که این اتفاق بیوفتد ، قطعا باید فاتحه ی تولید و خلق ثروت را در این مملکت خواند.

رویه ی دیگر این سیاست رسانه ای ، به هجو کشیدن همه چیز است. همان کاری که سریال هیولا و مهران مدیری مشغول آن است.

سریال هیولا با توجه به پتانسیل بسیار بالایی که سازندگانش دارند به راحتی می توانست با ایجاد مطالبه ی اجتماعی درست بین مردم برای مقابله با روش های ایجاد فساد ، خدمتی بزرگ به این سرزمین بکند ، اما سازندگانش احتمالا از سرنادانی این فرصت مناسب را هم از این ملک دریغ کردند تا با مستعمل کردن این داستان ، اجازه ی بهره برداری درست از این داستان در جهت رسیدن به اهداف ملی را از  ایران دریغ کنند.

در میانه ی تمام این عوام  گرایی ها ، آشنایی من با شبکه ی اینترنتی اقتصاد ایران غنیمت بود.

حقیقتا نه کوچکترین ارتباطی بین من و سازندگان این شبکه ی اینترنتی وجود دارد و نه حتی می شناسمشان. اما لذت بردم از کاری که می کنند.

به شدت از همه دعوت می کنم ، مصاحبه هایی که با مسعود نیلی و موسی غنی نژاد در شبکه اینترنتی اقتصاد ایران انجام شده را تماشا کنند.

این شبکه حتی پا را از مصاحبه های عادی هم فراتر گذاشته و دست به ساخت مستند پرتره از کارآفرینان زده است. نمی توانم از نظر هنری بگویم مستند زندگی محسن جلال پور ارزش بالایی دارد. ولی قطعا به عنوان اولین کار از گروهی که صادقانه تلاشش می کنند مباحث جدی اقتصادی را به مخاطب عام عرضه کنند، کار در خور ستایشی است.

اثری که تلاش می کند  درد و دل ها و داستان زندگی فردی را تعریف کند که ظاهرا (به این دلیل از ظاهرا استفاده کردم ، چون در جایگاهی نیستم که درباره ی صداقت گفته های آدم ها قضاوت کنم ) یکی از ثروت آفرینان واقعی این سرزمین است که با وجود هزار و یک مشکل ، تلاش خود را برای ثروت آفرینی در این ملک رها نکرده است.

هرچند که اصلا هیچ دیدی ندارم که چه افرادی پشت این شبکه هستند و آیا واقعا این شبکه یک نهاد مستقل است یا از جایی پشتیبانی مالی می شود ، اما جا دارد به  تمامی افراد درگیر در این پروژه خسته نباشیدی جانانه عرض کنم.

خدا قوت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

Black Mirror

هرچند که احتمالا باید بعد از این همه مدت که خبری ازم اینجا نبوده ، یه پست خیلی درست و حسابی راجع به یه اتفاق درست حسابی تر بزارم ، اما خب راستش هرچی که میگذره ، احساس می کنم کمتر دنیا و آدم هاش رو می شناسم و ترجیح می دم همه چیز رو صرفا به یه سکوت محترمانه بگذرونم و هیچی نگم.

اما برای خالی نبودن عریضه ، شاید بد نباشه کمی راجع به بلک میرور بگم.

من در طی این چند ماه ، ریک اند مورتی هم دیدم و انصافا ، خصوصا در اپیزود های اول ، حیرت انگیز بود سریال ، اما به مرور زمان و در اپیزود های آخر ، برام تکراری شد ، به حدی که رهاش کردم و هنوز فرصت نکردم چند اپیزود آخر سیزن سه رو ببینم.

وست ورد هم بنظرم از ریک اند مورتی به مراتب ضعیف تر بود و حال و حوصله ام نکشید سیزن دو رو ببینم.

اما داستان بلک میرور ، متفاوت بود. تخیل چارلی بروکر و درک و شناختش از تکنولوژی  و رسانه به حدیه که شما رو هرجا که حال کنه می بره.

علی رغم اینکه در هر ایپیزود ، چهار عبارت بخش اول ، بخش دوم ، بخش سوم و بخش چهارم تکرار میشه و عملا باعث فاصله گذاری مخاطب با اثر میشه ، ولی وااااقعا اگر این نوشته ها نبود ، سریال مخاطب رو در خودش غرق می کرد و انقدر درام قویه که کمتر کسی می تونه در مقابل داستان های تخیلی و فعلا غیر واقعی! فیلم مقاومت کنه.

اکثر آدم ها داستانها رو می پذیرن و فیلم ، مرتبا و جا به جا مخاطبش رو بهت زده می کنه .

من همیشه معتقد بودم ، اثر هنریه خوب ، اثریه که سوال در ذهن مخاطبش ایجاد کنه ، همین و بس.

به بنظرم  جواب دادن بزرگترین اشتباهیه که یه اثر می تونه بکنه ، اما خب مخاطب دنبال جوابه و سوال خالی، عصبی و مایوسش می کنه. بلک میرور هرچند که معمولا سوال ها رو پاسخ میده و به عقیده ی من ، به مخاطب باج میده و سطح خودش رو از یه شاهکار به یه مجموعه ی عالی تنزل میده ، ولی باز هم دیدنش رو حتما به همه ، خصوصا دوستداران تکنولوژی و رسانه توصیه می کنم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

کاشکی من دایناسورت بودم

دلم برای دنیای کلاه قرمزی و پسرخاله تنگ شده

برای دنیایی که تلخ ترین شخصیتش ، یه دایناسور فانتزی بود!

واسه حمیده خیرآبادی با اون خبه خبه گفتناش

واسه فاطمه معتمد آریای خندون و مهربون

واسه آقای مجری ای که دلش اندازه ی یه گنجیشکه

کلاه قرمزی خرابکاری می کنه و اون زودی می بخشتش

دلم واسه تمام شیرینی ها دوران بچگی تنگ شده

متنفرم از دنیای آدم بزرگا

از سینمای به اصطلاح واقع گرا

سینمایی که من می فهمم

رویاست

فانتزیه

می تونه یه عروسک باشه که هرجایی میره و هرکاری می کنه

هیچکس هم بهش نمی گه : آقا شما که عروسکید!

با خودم بعضی وقتا فک می کنم ، اگه امروز ، یه نفر بیاد در صدا و سیما   و بگه مجری تون بیست سال پیش گفت پاشید بیاید اینجا تا باهم برنامه اجرا کنیم، از در گیت صدا و سیما  می تونه رد بشه یا نه؟

آقای مجری ، انقد مهربون بود که نگفت فلانی و فلانی بیان و فلانی نیاد. اون همه رو دعوت کرد.

ینی یه روزی میشه که یه پسر یا دختر دیگه هم به آقای مجری بگه: کاشکی من دایناسورت بودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

رادیو و وضعیت ترافیک جاده

امروز توی تاکسی که نشستم ، گوینده رادیو شروع کرد به گفتن وضع ترافیک 

داشتم با خودم فک میکردم ، الان خود گوینده ،واسه رفتن به خونه از waze استفاده میکنه یا maps؟

با خودم فک میکردم ، بعضی کارا  خیلی وقت دیگه دورانشون تموم شده 

اینکه مقصر آدم هان یا سیستم هم نمی دونم! 

مهم اینه که ما نمی فهمیم آینده رو

نمی فهمیم گذشته تموم شده


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

روایت تاریخ در دستان ویکی پدیا

پیش نوشت: مهمترین نکته ای که بنظرم باید قبل از خوندن ادامه ی این مطلب به اون توجه کرد اینه که این مطلب اصلا قصد نداره به شکل مثبت یا منفی ای به کارکرد ویکی پدیا نگاه کنه . فقط داره دغدغه ی نویسنده رو راجع به موضوعی مطرح می کنه که احتمالا برای اکثر آدم ها هیچ اهمیتی نداره

پس اگر جزو اکثر آدم ها هستید و وقتتون براتون مهمه ، بنظرم قبل از اینکه کل مطلب رو بخونید و شروع کنید به فحش دادن به بنده ، همین الان از خوندن ادامه ی مطلب صرف نظر کنید.

با تشکر

 

این روزها ، بسیاری از ما خیلی قبل تر از اینکه سوالی رو از دوستان و آشنایان بپرسیم ، اول اون رو گوگل می کنیم. البته که اینکار کاملا هم منطقی بنظر می رسه. چرا که گوگل می تونه با گشتن در حجم بسیار زیادی از اسناد و اطلاعات ،طبق الگوریتم های خودش ( که انصافا داره روز به روز بهتر میشه) بهترین ها رو به ما نشون بده.

اینکار از پرسیدن از نزدیکان و آشنایان و حتی نگاه کردن یکی دو کتاب احتمالا بسیار دقیق تر خواهد بود. اما نکته ای که می خوام دربارش صحبت کنم ،  اولین گزینه ای هست که موتور جستجوی گوگل به ما نشون میده.

ویکی پدیا ، بزرگترین دایره المعارف جهانه که این روزها واقعا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه و بسیاری از ما ، وقتی می خوایم راجع به اتفاق ، شخص خاص یا مکان خاصی بدونیم ، از ویکی پدیا کمک می گیریم و انصافا ، ویکی پدیا هم بدیل ماهیتش و اینکه خود مردم عادی مطالب اون رو تهیه می کنن و  خود مردم روی اون ها نظارت می کنن ، انصافا ماهیت بی طرفانه ی بیشتری داره تا بسیاری از وبسایت های دیگه

نمی دونم به خاطر دارید یا نه ، سال ها قبل ، اون دوران که تازه اینترنت واقعا داشت همه گیر می شد ، مایکروسافت هم ایده ی ساخت بزرگترین دایره المعارف دنیا رو داشت و مثل دایره المعارف های سنتی  کلی آدم استخدام کرد تا براش مطلب تهیه کنن و کار کنن

همون موقع تقریبا ویکی پدیا هم با ایده ای که بنظر خیلی ها اون موقع مسخره می اومد شروع به کار کرد

دایره المعارفی که خود مردم می نویسن و خود مردم روی نوشته هاش نظارت می کنن!

احتمالا شما بهتر می دونید که سرانجام این مسابقه چی شد!

چنانچه بسیاری از ما امروز اسم دایره المعارف مایکروسافت رو نشنیدیم ( حتی بنظرم انقد ارزش نداشت تا اسمش رو سرچ کنم و ببینم اسمش چی بوده ، چرا که احتمالانتیجه ی سرچ گوگل ، مقاله ای از ویکی پدیا درباره ی این پروژه ی شکست خورده خواهد بود!)

 خلاصه که ما این روزها ، همه از ویکی پدیا استفاده می کنیم و بسته به دقت علمی خودمون ، میزان اهمیتی که یه موضوع برامون داره و از همه مهمتر تنبلی خودمون، معمولا به هیچ سایت ، کتاب و منبع دیگه ای هم سر نمی زنیم و به اطلاعات نیم بند ویکی پدیا بسنده می کنیم.

اما مشکل از همینجا آغاز میشه

از جایی که ما فقط به این منبع مراجعه می کنیم و ویکی پدیا هم  به دلیل ماهیتش صرفا یک شرح مختصر راجع به اشخاص و اتفاقات و ... می ده.

مساله ی خلاصه سازی در ذات خودش سوگیری داره ، چرا که نویسنده رو مجبور می کنه که بخش زیادی از اطلاعات رو برای کاهش حجم مطلب کم کنه و خب طبیعتا ، اینجا دست تولید کننده ی محتوا برای انتخاب بازه که از چه نوع اطلاعاتی استفاده کنه و کدوم بخش رو کنار بزاره

بیاید برای اینکه قضیه روشن بشه درباره ی یک مثال صحبت کنیم.

این صفحه ی ویکی پدیا ی حجت الاسلام و  المسلمین محمد جعفر منتظری ، دادستان محترم کل کشور است.

 

همان طور که در این صفحه مشخص است ، هیچ نقل قولی از ایشون وجود نداره که بخش زیادی از جامعه با اون مخالف باشن. در صورتی که در همین چند روز گذشته و در بحث ورود بانوان به استادیوم ، ایشان اظهار نظرهایی کردند که احتمالا به مذاق بسیاری از مردم خوش نیامد یا در بحث نقل صحبت های مرحوم عباس کیارستمی ، ایشان دچار بدفهمی ای شدند که از یک مقام رده بالا بعید بنظر می رسید.

نوشته نشدن این موارد باعث می شود به مرور زمان ، این نقل قول ها از ذهن  بخش زیادی از جامعه پاک شود و جامعه ، حجت الاسلام و المسلمین  محمدجعفر منتظری را در مختصات دیگری بشناسد.

البته و در مقابل ایشان ، افراد بسیار زیادی از طیف مقابل هستند که اظهار نظر های شاخ داری انجام داده اند و مطلبی که ویکی پدیا درباره ی آن ها نوشته ، عاری از هرگونه نکته ی منفی درباره ی آن هاست. به دلیل مفصل تر نشدن مطلب عجالتا مثال نمی زنم تا به نکته ی مهمتری برسم.

یکی از مهمترین و حساس ترین بخش های هر رسانه ای آرشیو اون رسانه است و مدیریت درست آرشیو ، یکی از مهمترین کارهاییه که رسانه های حرفه ای دنیا انجام می دن. ( یادم باشه بعدا براتون تعریف کنم که در چندباری که به آرشیو صدا و سیما مراجعه کردم ، با چه سیرکی مواجه شدم!)

به عنوان مثال ، گفته می شه که بی بی سی ، یکی از مهمترین آرشیو های دنیا رو در تموم این سال ها رو گردآوری کرده و بسته به اینکه می خواد مخاطب رو به کدوم طرف هدایت کنه ، از آرشیوش در اون جهت استفاده می کنه.

بعنوان مثال ، برای اسم محمود احمدی نژاد میلیون ها داده در آرشیو بی بی سی با تگ محمود احمدی نژاد وجود داره ( شامل فیلم ، عکس ، نقل قول ، صدا و ...) ، برخی از این حرف ها در ذهن عموم مخاطبان تصویر مثبتی درباره ی یک آدم ایجاد می کنند و برخی از آن ها تصویر منفی.

حالا زمانی که محمود  احمدی نژاد در دوران اول ریاست جمهوری اش به عنوان یک چهره ی رادیکال مخالف غرب و مورد وثوق جناح راست محسوب میشه ، بی بی سی سعی می کنه روی نقل قول ها ، اظهار نظرها ، فیلم ها و صداهایی مانور زیادی بده که احتمالا چهره ی منفی ای از محمود احمدی نژاد در ذهن مخاطب بسازه.

و این روزها و در دوره ای که محمود احمدی نژاد هم اپوزیسیون شده! بی بی سی نقل قول ها و فیلم هایی از او منتشر می کنه که مخاطب رو به سمت تفسیر مثبت تری نسبت به شخصیت احمدی نژاد هدایت کنه.

( امیدوارم که متوجه منظور من شده باشید ، من به هیچ عنوان قصد دفاع یا حتی بد گفتن از آقای احمدی نژاد رو ندارم ، این مثال رو صرفا به این دلیل زدم که از چهره ای استفاده کنم که همه میشناسنش و نسبتا آدم معلوم الحالی! محسوب میشه)

در حقیقت و با این نحوه ی پرداخت ، بی بی سی هیچ دروغی نگفته و تنها با گزینش دقیق آرشیو تونسته اهداف خود را پیگیری کند. ( عجالتا بحثم این نیست که این اهداف خوبن یا بد ان یا چی ، مساله اینه که مخاطب به اونجایی که بی بی سی می خواد هدایت  میشه)

برگردیم به ویی پدیا ، به عنوان مثال ، ما می خوایم بدونیم در شهریور 1320 چه اتفاقی در ایران افتاد. احتمالا اولین نتیجه ی گوگل برای ما ، ویکی پدیا خواهد بود. برای من و هم نسلان من که حتی پدربزرگشون هم به وقت شهریور بیست تنها سه سال داشتن ، قطعا هیچ اطلاعات دست اولی از اون دوران وجود نداره و اگه کسی بخواد به یه سری اطلاعات اجمالی در این خصوص برسه ، احتمالا از طریق ویکی پدیا یه سری اطلاعات پیدا می کنه ، اما جریان اینه که اصل ماجرا خیلی مفصل تر از اون چهارتا خطی یه که در ویکی پدیا نوشته شده و احیانا ، اگر نویسنده ی مطلب و ویراستاران ، مغرضانه یا غیرمغرضانه به تحریف آرام آرام تاریخ در ویکی پدیا دست بزنند و با گزینش جهت دار اطلاعات ، کم کم تصویری متفاوت با آنچه در گذشته اتفاق افتاده در ذهن ما بسازند چه؟!

اگر ذهن هم نسل های من و نسل های پس از من به مرور با دروغ پر شود ، آن وقت چه اتفاقی می افتد؟

به اعتقاد من ، بحثی که در جهت پاسخ دادن به این سوالات در می گیرد قطعا بحث جالب و مفیدی است و می تواند برای فهمیدن امروز و درک آینده ، کمک شایانی به ما بکند.

نظر شما چیست؟

آیا به نظر شما اگر شخص یا گروهی بتواند، کنترل سایت های بسیار پر بازدیدی مثل ویکی پدیا را برعهدا داشته می شود، می تواند هدایت تاریخ ، افکار و نظرات مردم را انجام دهد؟

بگذارید حتی سوال را در لول و سطح بالاتری پیگیری کنیم

حتی کتاب ها ، به هر ترتیب هر کدام هم مجبور به گزینش اطلاعات است. بنظر شما چقدر این گزنیش در طول تاریخ موثر بوده ؟ چقدر تاریخی که ما می شناسیم اصلا وجود خارجی داشته و آیا اصلا اهمیتی دارد که وجود خارجی داشته یا نه؟

آیا حتی نقل مستقیم یک اتفاق از سوی یک شاهد زنده سرشار از تحریف نیست؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی