از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

۳ مطلب با موضوع «مقاله» ثبت شده است

مشق شب

از همان ابتدای داستان می توان متوجه هوش بالای فیلمساز شد. چرا که از همان اول تلکیف را معلوم می کند و می گوید نه این فیلم داستانی است ، نه حتی دقیقا یک مستند است.

این فیلم بیشتر یک پروژه تحقیقاتی مصور راجع به مشق شب است. دلیل جذابیت این موضوع برای فیلمساز هم نه یک دلیل روشن فکرانه و دهن پر کن ،بلکه به دلیل درگیری هر روزه ی فیلمساز با فرزندش سر انجام مشق شب است. به قول عباس کیارستمی ، انگار این تکالیف بیشتر برای پدر و مادرهاست تا بچه ها.

خلاصه که فیلسماز ، تصمیم می گیرد دوربین بدست بگیرد و ببیند آیا این مشکل فقط در خانه ی آن هاست یا در تمام خانه ها این مشکل وجود دارد؟

سکانس صف ایستادن بچه ها و شعارهایی که به آن ها گفته می شود بگویند ، به خوبی شعارهای یک جامعه ی ایده اولوژیک و انقلابی که به تازگی از جنگ رها شده را نشان می دهد.

نماهای مصاحبه ها تقریبا ثابت است. قاب ثابتی از بچه ها ، قاب ثابتی از کیارستمی که دو نفر از عوامل را پشت سر دارد ( از این نما کمتر از دو نمای دیگه استفاده می شه) و همینطور ، نمای فیلمبردار.

به نظر می آید نمای فیلمبردار بیشتر برای نشان دادن واکنش مخاطب به حرف ها یا گفته ها گذاشته شده یا شاید ، برای باز گذاشتن دست تدوینگر از آن استفاده شده ، ولی علی رغم اینکه ایده ی جالبی بنظر می رسید ، بنظرم خیلی هم در نتیجه ی کار ، ایده ی موثری نبود.

البته ، تدوینگر فیلم که اتفاقا خود عباس کیارستمی است ، فیلم را بسیار هوشمندانه تدوین کرده. بنظرمیاد هماهنگی و درک  متقابل خوبی بین کیارستمی کارگردان و کیارستمی تدوینگر وجود داشته. ( می دونم شوخی لوسی بود ، ولی سخت نگیرید ، بخندید دیگه!)

چرا که در زمان مناسب ، تصویر کات نمی خوره و وایمیسته تا از میمیک صورت و شیطنت های بچه متوجه خیلی از چیزایی که بچه نگفت بشیم. همون جوری که اسکویی گفت ، فیلم توی واکنش هاست که رخ می ده. اینجا هم نماهای واکنش بچه هاست که بسیار مهمه ، نماهایی که احتمالا اگر دقت نکنید ، اصلا دیده نمی شن ، ولی بسیار تاثیر گذارن.

کار کیارستمی در هدایت سوال ها به شخصه برای من عین یک کلاس درس بود. کیارستمی با سوال هایی ساده، یک فیلم تخت را تا اوج  تجربه ی دیوانگی می برد. به عنوان مثال ، کودک بیان می کند زمانی که پدرش به او می گوید بنشیند و او نمی شیند ، پدرش 5 بار او را می زند.

کیارستمی از بچه می پرسد که آیا به نظرت این کار درستی است؟

پسر می گوید: آره

کیارستمی می گوید: خب پس بنظرت نباید بیشتر بزنه ، مثلا 7 بار؟

پسر می گوید نه.

کیارستمی: خب کمتر چی؟ نباید کمتر بزنه؟

پسر می گوید: نه ، همان 5 تا سیلی کافی است.

کیارستمی از پسر می پرسد: اگر خودت بچه داشتی و به او گفتی بنشین و ننشست ، او را می زنی؟

پسر: آره

کیارستمی: چند بار؟

پسر: 7 بار!

.

.

.

فیلم مملو از  مصاحبه های این شکلی است.

نمی دانم که چه قدر درست است و اصلا این خاطره متعلق به همین فیلم است یا نه ، اما تا آنجایی که حافظه ام یاری می کند ، جایی خواندم که کیارستمی برای اینکه گریه ی یکی از بچه ها را در این فیلم  دربیاورد ، عکس بازیکن مورد علاقه ی بچه ( اگه بازم اشتباه نکنم پله) رو جلوی چشمای بچه پاره می کنه و بچه رو به گریه می اندازه

نه واقعا سوادش رو دارم ، نه دوست دارم خیلی راجع به مسایل اخلاقی در فیلمسازی بحث کنم ، اما بنظرم باید دید تاثیر همین طرز مصاحبه ی بی رحمانه با بچه ها و داستان پاره کردن عکس ( البته به شرط صدق) در روح و روان این بچه ها چی بوده؟

بچه ها بعد از سی سال که از ساخت این فیلم گذشته ، چه خاطره ای از اون روز دارن؟

به طور کلی میشه گفت که از عنصر کودک در این فیلم و بسیاری از موفق ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران ، به عنوان عنصری استفاده می شده که سمبل صداقت هستن. روی واقعی یک جامعه هستن. بچه ها  حرف هایی می زنن که بزرگترها اون ها رو پنهان می کنن و از گفتنش در میرن.

به عنوان مثال ، کیارستمی از پسر می پرسه در آینده می خواد چیکاره بشه و پسر جواب میده: 

مهندس کمیته!

بعد در میان حرف هایی که کمی جلوتر در فیلم می زنه ( انصافا هدایت مصاحبه توسط کیارستمی برای رسیدن به این بخش ، بی نظیره) متوجه میشیم که پسر دایی کمیته ایش که خیلی هم پر زور و قدرتمنده در دعوایی که بین مادر و زن بابای بچه درگرفته، طرف مامان بچه رو گرفته .

شاید این عبارت "مهندس کمیته" بودن  این روزها برای ما بسیار خنده داره ( البته همون دوره هم خنده دار بوده واقعا) ولی نکته ای که باید به اون توجه بشه اینه که ما داریم این عبارت رو سی سال بعد مورد تحلیل قرار می دیم. در صورتی که مهندس کمیته رو باید توی اون شرایط بسته ی دهه شصت تحلیل کرد.

نکته ی بسیار مهم دیگه ای که در این فیلم می شه به اون اشاره کرد ، تاریخ نگاری 30 سال پیش ایرانه ، زمانی که بسیار از پدر و مادر ها بی سواد بودن و تنبیه بدنی اتفاقی کاملا مرسوم در مدارس و خانواده ها بود.

به طور کلی ، همون طور که در پست  بهمن کیارستمی  گفته شد ، بهمن کیارستمی شاگرد خلف پدر محسوب می شه و نمونه ی قدیمی تر همون خط فکری و سیاسی که در آثار پسر وجود داره رو میشه در آثار پدر مشاهده کرد. ( به عنوان مثال در پلان شعر خوندن بچه با اون صدا! یا عزاداری سر صف در آخر فیلم) البته جا داره تاکید کنم ، این نگاه به هیچ عنوان از جنس نگاه های زرد و شعاری قبادی و پناهی و امثالهم نیست.

راستش خیلی برام جالبه بودنم اون آقایی که در اواخر فیلم به عنوان پدر یکی از دانش آموزان باهاش مصاحبه شد و می گفت سال ها خارج از ایران زندگی می کرده ، واقعا طبق ادعا داشته از اونجا رد میشده یا از قبل ، هماهنگ شده بوده!

در هر صورت ، کارگردان خیال آدم رو راحت کرده و گفته این فیلم همچین هم مستند نیست!

پس فقط می مونه داستان این بچه ها که سی سال پیش ، مدرسه می رفتن و امروز ، خودشون پدرهای بچه هایی هستن که احتمالا هنوز با همون مشکل قدیمی "مشق شب" دست و پنجه نرم می کنن. اگر هم بنظرتون این مشکل دیگه حل شده ، باید ازتون دعوت کنم که حتما یادداشت امروز عصر ایران رو بخونید.

الحمدالله به همت دوستان ، در این سی سال آب از آب تو این مملکت تکون نخورده و می تونید مطمئن باشید، تمام اون مشکلاتی که سی سال پیش توو این مملکت بوده ، هنوز به قوت خودشون باقی ان و چه بسا تشدید هم شدن.

انگار اون نسلی که کیارستمی باهاشون مصاحبه کرد ، هر روز و هر شب ، باید کابوس مشق شب رو ببین. اون روز ها به عنوان دانش آموز و این روزها ، به عنوان اولیا

راستی

 اگه دلتون خواست

یه نگاهی به یادداشت " اگر کیارستمی «مشق شب» را در مدرسه‌ای دخترانه می‌ساخت" بندازید.


احیانا اگر باز هم دوست داشتید ، نگاهی بندازید به داستان جالبی که بهمن کیارستمی به مناسبت استعفای اجباری! محمد علی نجفی از سمت شهردار تهران نقل کرد . ناگفته نمونه ، در زمان منتشر شدن فیلم " مشق شب" نجفی وزیر آموزش و پرورش بوده.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

اوشو و اشوییست ها 2

بخش اول این نوشته را می توانید از اینجا بخوانید.


کتاب زن

نوشته اوشو 

صفحه ی 138    

حسادت چیست و چرا این همه آزار می دهد؟

حسادت یکی از شایع ترین حیطه های جهل روانی در مورد خود ، در مورد دیگران و به ویژه در مورد روابط است. مردم فکر می کندد که عشق را می شناسند ، نمی شناسند و سو تفاهم آنان در مورد عشق تولید حسادت می کند. مردم منظورشان از "عشق" نوعی انحصار گرایی است ، نوعی تصاحب گری – بدون درک یک واقعیت ساده از زندگی که لحظه ای که یک موجود زنده را تصاحب کنی ، او را کشته ای.

زندگی را نمی توان مالک شد . نمی توانی آن را در مشت خودت بگیری. اگر بخواهی آن را داشته باشی ، باید دست خودت را باز نگه بداری.

ولی اینکه نکته برای قرن هاست که به راهی خطا رفته است. چنان در ما حک شده که نمی توانیم عشق را از حسادت جدا کنیم . این دو تقریبا یک انرژی شده اند. برای نمونه ، اگر معشوق تو نزد دیگری برود ، احساس حسادت خواهی کرد.تو اینک از آن آشفته هستی، ولی مایلم به تو بگویم که اگر احساس حسادت نکنی ، دچار دردسر بیشتری خواهی بود_ فکر خواهی کرد که او را دوست نداری ، زیرا اگر او را دوست داشته باشی ، می باید که احساس حسادت می کردی.

اشو معتقد است که داشتن حس مالکیت به دیگریه که رابطه رو خراب می کند و اصلا این حس عشقی که همه ازش صحبت می کردن و می کنن ، یک احساس مالکانه ی کور بیشتر نیست.   

در جای جای کتاب ، همین رو با جمله بندی های مختلف تکرار می کنه و یه سری داستان ، به سبک این داستان های انگیزشی در میانه ی موعضاتش ! مطرح می کنه و در جای جای کتاب هم ، اظهار نظر های عجیبی راجع به ماهتما گاندی ، فلاسفه و علی الخصوص نیچه انجام می ده ! 

اظهار نظرهایی که برای  آدم هایی که کمی نیچه خوانده باشن و کمی هم فهمیده باشن ، موجب شادی و سرگرمی خواهد شد!

هرچند که هنوز هم ،هیپی ها ، کمونیست ها و اوشوییست ها وجود دارند ، ولی اقبال عمومی نسبت به اون ها بسیار کم شده و دلیل  این مساله ، شکست تئوری های اون هاست.

ایده ی بازگشت به گذشته و نظام قبیله یک حقیقت بزرگ با خودش به همراه داره ، دوباره ی تمام مشکلاتی که در قبیله بوده ، سر بر می آره.  یعنی همونجور که در زمان های گذشته افراد سلطه جو و قدرتمند تر نظم امور رو به دست می گرفتن ، این نظام ها هم که با شعار آنارشی و  در  هم کوبیدن نظم های گذشته شکل گرفته بودن ، کم کم در تسخیر افراد قدرتمند تر گله قرار گرفتند و اون ها شروع کردن به زورگویی ، حالا برای جلوگیری از زورگویی اون ها ، باز یه تعداد قانون وضع شد! یعنی عملا میشه گفت این جوامع درون خودشون دوباره چرخ رو اختراع کردن.

شاید بد نباشد درباره ی مفهوم تعادل طبیعی که این گروه ها سعی در ایجاد آن داشته اند و دلایل شکست آن به مقاله ی آدم کورتیس هم نگاهی بیاندازید.

مساله ی دیگه در نظام های کمونی ، بحث مالکیت هست.شاید بهترین نمونه از سرانجام مالکیت اشتراکی در هر سطحی رو بشه با این خاطره که در کتاب "کمونیسم رفت ، ما ماندیم و حتی خندیدیم " آمده ، توصیف کرد:

داشتن ماشین رختشویی نوعی تجمل به حساب می آمد.

در زیر زمینِ ساختمانِ ما یک اتاق رختشویی بود که در آن یک لگنِ رختشوییِ بتونیِ خیلی بزرگ، و سه ماشین رختشوییِ نو وجود داشت.

اولش همه رخت هایشان را همانجا می شستند.

برنامه ای به در زده بودند و طبق آن برنامه هر خانواده هفته ای یک نوبت رخت هایش را می شست.

این ماشین ها زیاد عمر نکردند.

اگر بخواهم به ملایمت بگویم، همسایه ها چندان خوب از آنها مراقبت نکردند.

بالاخره هرچه باشد این ماشین ها جزو اموال شخصیِ هیچکس نبودند، بنابراین هیچکس خودش را مسئول نمی دانست که آنها را تعمیر یا آنها را تمیز کند.

اولین ماشین رختشویی بعد از حدود یک سال خراب شد.

مردم یواش یواش صندلی های شکسته، دوچرخه بچه، چتر آفتابی بزرگِ کنار دریا، زغال منقل، اسکی و تشک های به دردنخورشان را در اتاقِ رختشویی انبار کردند…

کم کم لگنِ بزرگ بتونی هم پر شد از مایحتاجِ زمستان: کیسه های سیب زمینی، فلفل سبز و قرمز و بشکه های چوبیِ کلمِ شور.

ما دقیقاً به این علت اتاقِ رختشوییِ مان را از دست داده بودیم که مال همه بود


در نظام مالکیت اشتراکی هیچ چیز باقی نمی مونه ، چون کسی صاحبش نیست. 

در هر صورت ، پس از مدت زمانی ، تمامی این تفکرات کنار گذاشته شدند.

اما نکته ی عجیب و شاید تا اندازه ای جالب توجه ، موج افرادی است که هنوز در ایران پشتیبان این تفکرات هستند. همین که بساطی های کتاب ، کتاب اوشو می آورند به این معنی است که این کتاب خریدارانی دارد. 

همین که چهارراه ولیعصر ، جلوی موزه ی هنرهای معاصر ، جلوی موزه ی سینما و در محله ی اکباتان تجمع این افراد وجود دارد ، جای بحث دارد.

تجمع این گروه ها بیشتر در مناطق مدرن شهری است. به عنوان مثال ، منطقه ی اکباتان را با آن معماری بسیار سرد مردن شهری در نظر بگیرید. در چنین جوامع و اتمسفری است که گروه های هیپی رشد می کنند. در حقیقت جنبش هیپی گری پاسخی است به این سبک زندگی . همین چند روز پیش بود که به تماشای مستند " مثل اسمم پگاه" رفته بودم. این فیلم که برنده ی بهترین مستند جشن خانه ی سینما هم شده ، داستان پگاه ، دختر جوان هیپی است که غرق در مواد مخدر شده و می خواهد زندگی دیگری را شروع کند. محل زندگی پگاه ، محله ی اکباتان است و بخش اصلی دوستان و دورهمی های دوستان او در محله ی اکباتان می گذرد.

نکته ی مهم این است که ایران امروز ، شرایطی نزدیک به دهه 1960 و 1970 دارد. یعنی مدتی از جنگ گذشته و همه چیز مهیای بروز حرکت هایی ، نظیر آنچه در غرب اتفاق افتاد است .در حقیقت یکی از مهمترین دلایلی که مانع ایجاد جریان هایی نظیر هیپی گری در ایران است ، وضع تحریم ها ، عدم وجو ثبات و شرایط نامناسب اقتصادی است .

هیپی گری جوانان ایرانی یک فرق اساسی با هیپی گری جوانان غربی خواهد داشت. امروز ، تاریخ تجربه ی این رفتارها را داشته و حقیقتا دیگر بروز چنین رفتارهایی ، مد محسوب نمی شود! چه برسد اینکه یک حرکت آنارشیستی نوین باشد برای دریدن مرزهای کهنه و رسیدن به یک مفهوم جدید! 

اوضاع برای اوشوییست ها بدتر هم هست. باز هیپی ها تکلیف خود را می دانند ، اما این اوشوییست ها بیچاره خیلی هاشان فکر می کنند که در مسیر زهد و عرفان!!! قرار دارند و در حال تکامل هستند ، در صورتی که هرچند برخی تفکرات هیپی و کمونیست ها هنوز مثبت تلقی می شوند و خیلی ها از آن ها دفاع می کنند، اما تفکرات اوشو ، تقریبا در هیچ کجای دنیا جدی گرفته نمی شود.

اوشوییست در جامعه ی دوست دار زهد و عرفان و ریاضت هند که برخی از ادیان آن رابطه ی ج*ن*س*ی را به کل مردود می دانند بدنیا آمد. در جریان سفر اوشو به آمریکا برای درمان اول دهه هشتاد میلادی و  ماندن اوشو و آشرامی که در آمریکا راه انداخت (راجنیشپورام ) اوشو برای دنیا بیشتر شناخته شد و پس از بازگشت اوشو به هند و در سال های آخر، بسیاری از غربیان به آشرام پونا میامدند. هنوز هم این خیل مشتاقان کما بیش ادامه دارد ، هرچند که مثل گذشته ، دعواهایی میان این پیروان و دولت هند وجود دارد. 

هند و ایران از نظرهایی ، شبیه هم هستند.

نکته ی بسیار مهمی که در مورد تعدادی از جوانان امروز ایران وجود دارد این است که آن ها صرفا می خواهند آزاد باشند.  برای قرن های متمادی ، اجدادشان ، پدرو مادرشان و خودشان را جامعه ی سنتی و خرافاتی گذشته در بند کشیده و آن ها حالا می خواهند از قیود این تفکرات آزاد شوند و  زندگی کنند. 

فقط همین

ولی به دلیل بی سوادی مطلقی که در این گروه وجود دارد ، تقریبا هیچ تفکری پشت این حرکات نیست . اما شاید چون برخی از آن ها احساس می کنند ، داشتن ایده ائولوژی باکلاس است و بلاخره ، باید پشت هرحرکتی یک ایده ائولوژی نهفته باشد ، پشت تفکرات پوپولیستی فردی نظیر اوشو مخفی می شوند. وگرنه آن ها حتی درکی از حرف های اوشو هم ندارند. بعد هم خیلی با کلاس است که آدم در مهمانی ها ، ژست فهمیده بودن بگیرد و از ایده ائولوژی اش حرف بزند. ( لا مصب همین اسم ایده ائولوژی خودش خیلی با کلاسه)

در نهایت می توان با آرزوی موفقیت برای عزیزانی که در این مسیرها گام برمی دارند ، لبخندی به لب زد ، چای یا قهوه ای نوشید ، از پنجره ی کافه، غوغای برگ های پاییزی را تماشا کرد و به با خود فکر گفت:

تاریخ دوبار اتفاق می‌افتد

 یک بار به صورت تراژدی 

و مرتبۀ بعدی کمدی

( منسوب به کارل ماکس)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

اوشو و اوشوییست ها 1

پیش نوشت بسیار مهم: متن حاضر ، نتیجه ی توهمات شخص نویسنده است و هیچ 

تاکید می کنم هیچ اظهار نظری علمی و تخصصی محسوب نمی شود و صرفا حاصل شطحیات فکری یک ذهن بیمار است. 

این سطح از تحلیل و ریختن عقاید گوناگون در هم و مخلوط کردن آن ها در یک میکسر ، کاملا از جنس 

تحلیل هایی است که در تاکسی ها شنیده می شود و هیچ ارزش و وجاهت دیگری ندارد.


اوشو و اوشوییست ها

اگر از کنار دست فروش های خیابان انقلاب رد شده باشید ، احتمالا با یک اسم زیاد مواجه شده اید.

"اوشو"

احتمالا اگر بگردید ، در بساط کتاب فروش های خیابانی  سایر نقاط شهر هم بتوانید چند جلد از کتاب های اوشو را پیدا کنید.

اما نگران نباشید. ما مورد هجوم اوشو و اوشوییست ها نیستیم. اوشو را تقریبا هیچ جای دیگری پیدا نمی کنید. ینی نه در محافل علمی کوچکترین اسمی از او می شنوید و نه حتی در قفسه ی کتاب فروشی های مهم. 

این مدت مجبور شدم ؛ به بهانه ی دوستی که خود را از پیروان اوشو می دانست! کمی راجع به اوشو بخوانم و تحقیق کنم .

نتایج بسیار شگفت آور بود. راستش دلم نیامد آن ها را با سایرین به اشتراک نگذارم.

اولین نکته راجع به سرزمین عجیب هند است.هند سرزمین ادیان است. هر محله ی آن ، یک دین و آیین منحصر به خود را دارد. سوادم به این حد نمی رسد که تحلیل عمیق تری درباره ی چرایی این تنوع ادیان در هند ارایه دهم ، اما هر کسی که درباره ی هند ، کمی اطلاعات داشته باشد ، تایید می کند که عموم مردم هند ، در فقر و بدبختی و بیچارگی زندگی می کنند. بسیاری از ادیان ، اصلا این ریاضت کشیدن را خوب و نیکو می دانند و معتقدند که مزد این سختی ها ، در زندگی بعدی افراد به آن ها داده خواهد شد.

در چنین شرایطی و در یکی از ریاضتی ترین ادیانی که در هند وجود دارد ، راجنیش چاندرا موهان جاین معروف به اوشو به دنیا می آید.

اوشو ، به دلیل بحران هایی  که در کودکی براش بوجود می آید (  فوت پدربزرگ و مرگ دختری که دوسش داشته) دوره های افسردگی شدیدی را در دوران کودکی و نوجوانی پشت سر می گذارد. اما از همان کودکی روح عصیانگری داشت و نمی خواست در چهارچوب ها محدود شود .علی رقم  این روحیه ،به دانشگاه رفت و تا فوق لیسانس فلسفه تحصیل می کند و  مدتی هم در دانشگاه تدریس کرد.

نکته ی دیگری که دربار ه ی اوشو وجود دارد این است که او ، هرچند که به همه میگفت باید از دریچه ی زندگی و خود دنیا به درک رسید ، اما در دوران جوانی مطالعات ژورنالیستی زیادی هم داشته و کلا راجع به خیلی چیزها ، اطلاعات مختصری داشته ، اما تناقضات بسیار زیادی که در حرف هایش وجود داشته، به اعتقاد بسیاری از کارشناسان ، نشان می دهد که اوشو اصلا مطالعات عمیقی نداشته است. ( به عنوان مثال می تونید به اظهار نظرهاش درباره ی نیچه مراجعه کنید)

اوشو  در طی سال ها ، به نقاط بسیار زیادی از هند سفر می کند و برای مردم حرف می زند ، این زمان تقریبا مصادف است با 1960 و اتفاقاتی که در آمریکای شمالی و اروپای غربی در حال شکل گیری بود.

آمریکا و اروپا تا 1944 درگیر جنگ جهانی بودند ، تقریبا هر کشوری که درگیر جنگ باشد ، مردمش کمتر می خورند ، کمتر لباس خوب می پوشند ، کمتر خوش گذرانی می کنند و به طور کلی ، درگیر کوپن و سیاست های ریاضتی می شوند. از طرفی ارزش های انسانی نظیر گذشت و ایثار و مهربانی و ... رنگ بیشتری به خود می گیرد و خلاصه ، شرایط همه جای دنیا به هنگام جنگ این شکلی می شود. ( همان طور که در جنگ 8 ساله ی خودمون بوده)  اما پس از جنگ و طبیعتا دوران سختی ، زمان شکوفایی اقتصادی است ، وضع معیشت مردم رشد می کنند و حالا آن ها مطالبات دیگری دارند.

جنبش هیپی گری ، در دهه ی 1960 ، 1970 انقدر جنبش موثری بود که تقریبا همه ی زمینه ها ، از هنر تا اجتماع و سیاست و اقتصاد را تحت تاثیر خود قرار داد.  هرچند که نمیشه در این مقاله ی کوتاه ، به بررسی عمیق تر جنبش هیپی گری پرداخت و انصافا ، من هم دانش همچین کاری رو ندارم ، ولی خصوصا در زمان جنگ ویتنام ، بخش زیادی از جوانان آنارشیست ( یا به ظاهر آنارشیست) آمریکا ، ترجیح دادن عوض جنگ ، عشق بازی کنن! ( اشاره به شعار Make love, not war ) 

هیپی گری یک خورده فرهنگه که در اوج دوران مصرف گرایی و احتمالا در پاسخ به اون بوجود میاد و جوان هایی که احساس می کردن سبک زندگی مدرن اون ها رو از اصل خودشون دور کرده ، ایده ی بازگشت به سبک زندگی گذشتگان رو در سر داشتن . 

زندگی گروهی ، آزادی در روابط ج*ن*س*ی ، گیاه خواری و تقسیم یکسان منابع بخشی از کارهایی بود که هیپی ها می خواستن انجام بدن.

بسیاری از برترین گروه های موسیقی ( از بیتلز تا پینک فلوید) ریشه در اون دوران دارن و اصلا بلوغ موسیقی سایکدلیک راک رو میشه متولد اون دوران دونست. 

 در زمان اوج گرفتن هیپی گری ، مصرف موادمخدر ( خصوصا مشتقات ماری جوانا ) ، الکل و آزادی روابط ج*ن*س*ی به شکل فزاینده ای افزایش پیدا کرد و دولت ها رو به شدت دچار مشکل کرد. این اتفاقات رو در کنار این بگذارید که در این کشور ها دختران نوجوان و جوان با گذاشتن یک نامه از خانه فرار می کردند!


امیلی هریس در نامه ای خطاب به والدینش سعی کرد گرایشات رادیکال خود را توضیح دهد.

او در بخشی از این نامه نوشت:"همه جا در اطراف خود رنج دیگران را می بینم. اینها واقعیت هایی هستند که وجود دارند و شما تصمیم گرفتید آنها را انکار کنید. این واقعیت ها وجود دارند چون برخی بر ثروتمند شدن اصرار دارند فارغ از اینکه از خون وعرق دیگران بهره می جویند. من آزادی و شادی خود را در این نمی بینم که هر چه می توانم ازدیگری بربایم. به این معناست که من دیگر به ایده های شما برای خلق زندگی راحتی برای خودتان اعتقاد ندارم چون زندگی مصیبت بار دیگران برای بقا را انکار می کند."

پاراگراف آخر نامه به خوبی شکاف بین دو نسل را بیان می کند.

"شمار را به خاطر استقلالی که در گذشته به من دادید تا به این نقطه برسم دوست دارم. ولی من دریافته ام که ما در دو جهت کاملا مخالف حرکت می کنیم و نمی توانیم تمامی این تفاوت ها را حل کنیم و دوباره به نقطه ای برسیم که مثل گذشته تفاهم داشته باشیم. عشق و علاقه من به شما تغییر نکرده، نکته این است که عشق من به دیگران و اهدافم برعشق به شما غلبه کرده است. خداحافظ گذشته و پیش به سوی آینده."

برای فعالان چپ نوین گذشته در حد غیرقابل بخششی به نیروهای سرکوب وابسته بود و جامعه باید دوباره از نو ساخته می شد.

در جامعه برابری طلب جدید هیچ اثری از سلسله مراتب، پدرسالاری، نژادپرستی، نیازهای کاذب مصرف گرایی و ادیان سازمان یافته وجود نخواهد داشت. جامعه جایگزین بیگانگی را از بین خواهد برد و برای جوانانی مثل دختر نوجوان ترانه "او خانه را ترک می کند" که احساس می کرد "سالها تنها زندگی کرده" شرایط مناسبی برای زندگی فراهم خواهد کرد.


 (نقل شده از این صفحه بی بی سی ، البته ناگفته نمونه که رسانه های جریان اصلی نظیر همین بی بی سی ، تلاش زیادی جهت جلوگیری از گرایش جوانان به سمت هیپی گری انجام دادن.) 

پادفرهنگ هیپی گری به قدری تاثیر گذار بود که حتی شهر های بزرگ ایران نظیر تهران هم تحت تاثیر قرار داد و ما در ایران هم ، هیپی داشتیم . ( البته در ایران خیلی بحث ایده ائولوژی هیپی ها نبوده و بیشتر ، مدل مو و پوشش اون ها ، خصوصا تحت تاثیر گروه بیتلز وجود داشته)

جنبش هیپی گری غرب را در کنار تفکرات کمونیستی بگذارید که در بلوک شرق ، بخشی از جنوب شرق آسیا و بخشی از آمریکای جنوبی اجرا می شد.

در این پست ، خیلی کوتاه به اتفاقی که در کشور های کمونیستی افتاده ، اشاره شده ، ولی عجالتا ، کمونیست ها هم مثل پیروان اشو و هیپی ها ، به زندگی کمونی ( زندگی به صورت گروهی )  اعتقاد داشتند. بحث آزادی جنسی و تخصیص یکسان منابع بین آن ها هم مطرح بود و  به طور کلی ، تشابهات زیادی بین این سه وجود داشته است.

البته که تفاوت های اساسی هم با هم داشتند ، اما عجالتا و با دانستن اینکه  مقدار زیادی بی دقتی وارد بحث می کنیم ، به زمینه های نسبتا یکسان این سه می پردازیم.

دلیل اقبال بخش قابل توجهی از مردم به این  عقاید یک چیز بود. آن دوران نگاه مردم  همه ی جهان به این تفکرات بود و فکر می کردند، این راه ، می تواند راه نجات انسان در این جامعه ی صنعتی و مصرف گرای سرمایه داری آن روز باشد.

جامعه ای که چند جنگ وحشتناک را پشت سرگذاشته بود و به دنبال مسیری بود که بتواند از  اعمال خشونت بیشتر جلوگیری کند.

اما چه کمونیست ، چه هیپی گری و چه اوشوییست ها شکست خوردند.

البته که جریان اوشو ، خیلی کوچک تر و ناچیزتر از جریان آن دو است ، ولی با توجه به اینکه موضوع این یادداشت اشو است ، به اوشو برمی گردیم.

در همین دوران و در اوج هیپی گری در غرب ، اول دهه ی هفتاد میلادی مریدان کم کم دور اوشو جمع می شوند و کم کم و به مرور زمان ، اوشو حتی مریدان غربی هم پیدا می کند.

از نیمه ی دهه ی هفتاد اوشو  آشرام پونای خود را راه می اندازد . جایی که در ظاهر نسبتا مشابه باغ اپیکور است ( هر چند که در حقیقت ، تفکرات اپیکور و منظور اپیکور از لذت ، زمین تا آسمان با تفکر اوشو فرق دارد) و پیروان اوشو به مراقبه و معاشقه می پردازند! البته ، این مکان برای خارجی ها جذابیت های دیگری هم دارد.

جایی خوندم که یکی از افرادی که در معرفی اوشو موثر بود ، آلدوس هاکسلی نویسنده ی مشهور کتاب دنیای قشنگ نو بود. آلدوس هاکسلی که به همراه دوستان و همکارانش ، علاقه ی زیادی هم به فرا روانشناسی داشتن و اگه اشتباه نکنم ، انجمنی هم در انگلیس برای مطالعات فراروانشناسی داشتن که اون انجمن ، حمایت زیادی از اوشو انجام داد.

من در این مدت کتاب زن اوشو رو خوندم. در حقیقت ، اوشو خودش هیچ کتابی ننوشته و کتاب های زیادی که از اوشو در بیرون وجود داره همه حاصل پیاده سازی حرف های اوشو در جلسات، سخنرانی ها و موعظه های اوست.  

کتاب زن ، به گردآوری حرف های اوشو درباره ی زنان می پردازد و انصافا ، کتابی است غریب که تا آخر خوندش ، واقعا جهاد اکبر می خواهد! ابتدا باید تکلیف را روشن کنم و بگویم ، مشخصا با یک متن آکادمیک سر و کار نداریم . پس کلا باید بیخیال هیچ گونه فکت علمی یا نتیجه ی هیچ آزمایشی باشیم. اما این تمام ماجرا نیست!  اوشو با ادبیاتی و نحوه ی استنتاجی که هیچ ربطی به یک آدم با سواد ندارد ، هرچیز با ربط و بی ربطی را برای رسیدن به حرف های خوش ، به کار می گیرد. مبنای اصلی بسیاری از نتیجه گیری های او هم آنالوژی است. 

آنالوژی یا به زبان عربی قیاس و به زبان فارسی فراسنجی ( فقط نمی دونم چرا من که به زبان فارسی تکلم می کنم ، حتی یک بار هم این واژه رو از کسی نشنیدم!)  می گوییم ، عبارت است از:

سرایت دادن حکم یک امر به امر دیگر به دلیل وجود نوعی از مشابهت میان آن‌ها.یعنی گر بگوییم لیمو گرد هست و جز مرکبات هست و پرتقال گرد هست و جز مرکبات هست و سپس نتیجه بگیریم توپ گرد هست و جز مرکبات هست از اشتراک گرد بودن به نتیجه جز مرکبات بودن توپ می‌رسیم. اما این نتیجه گیری الزاما درست نیست. یعنی اصلا نتایج استدلال تمثیلی قابل اعتماد  نیست و این روش ، یکی از ضعیف ترین روش های استنتاج است.

حرف های اوشو ، آن هایی که برایشان دلیل نمی آورد که هیچ ، ولی آن هایی که برایشان دلیل می آورد همه برپایه ی آنالوژی است. ینی مثلا می گوید ( راستش الان هیچ کدوم از مثال هایی که میزد یادم نیست و حاضر نیستم ، حتی برای یک دقیقه وقتم رو تلف کنم و کتاب باز کنم و ببین چه آرای منور فکرانه ای داشت ، ولی اگه کتاب هاش رو بخونید ، حتما با مصادیق آنالوژی زیاد رو به رو میشید.)  اگر یک شاخه گل را  در  جای گرم بگذارید  ، شاخه گل به مرور پژمرده می شود ، پس آدم هم نباید جای گرم برود! ( باز هم تاکید می کنم که دقیقا چنین مثالی در کتاب وجود ندارد ، ولی تمامی استنتاج ها از این جنس هستند.)

خلاصه ، جناب اوشو با کلام بلیغ! و فصیحشان! و با این سطح از استنتاج شما رو توصیه می کنند به زندگی کمونی ، در قبیله ، با روابط آزاد و کلا معتقدند که این مرد ها چه هستند! باید نظام جهانی را زن ها رهبری کنند و این جنس لطیف است که می تواند از جنگ و کشتار جلوگیری کند و خلاصه ، تا دلتان بخواهد ، مرد ها را می کوبیده که به لطف قدرت بدنی خویش ، زن ها را در تمام طول تاریخ استثمار کرده است و  آن ها را از همه چیز محروم کرده 

تا دلتان بخواهد هم حرف هایی از جنس حرف های polyamory می زند و اصلا ، بنیان اصلی کتاب ، این است که به همه توصیه می کند که خصوصا در مسایل ج*ن*س*ی  تعدد شرکا داشته باشند و ضمن اینکه ازدواج را یک خریت بزرگ می داند و  اوشوییت ها را ترغیب می کند که حتی اگر ازدواج هم کردید ، برای حفظ تازگی رابطه تان و برای اینکه از افراد دیگر هم چیزهایی یادبگیرید ، رابطه را با سایرین هم  داشته باشید .

بعد هم نقبی به گذشته ی تاریخی مرد ها می زند و می گوید: مردها در گذشته هرچند خودشون رابطه های زیادی داشتند ،ولی زن ها را محدود می کردند و اجازه نمی دادند روابط دیگری را تجربه کنند. ولی بعد از انقلاب صنعتی و سرکار رفتن زن ها و درآمد داشتن آن ها و پس از آمدن قرص های ضدبارداری، به کلی شرایط عوض شده و باید زن ها هم تعدد شرکا داشته باشند!( الزاما شاید این تاریخ روایت شده خیلی هم غلط نباشه ، ولی روابط علی و معلولی درک شده توسط جناب اوشو و اصلا اینگونه ساده سازی تاریخ ، قطعا پوپولیستیه و آدم رو به راه خطا می بره) 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی