از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزنوشته» ثبت شده است

رای بن مستند

امروز تموم شد بلاخره

بعد از نزدیک به دو ماه ، کار و خوندن شبانه روزی و خونه نشینی  (بدترین و نامانوس ترین بخشش ، همین آخریه)

تموم شد.

من یه ایراد  وسواسی دارم که تا زمانی که ، تمام منابع در دسترسم رو نخوندم.

شروع به کاری نمی کنم.

این دو ماهه هم ، آرشیو 9 ساله ی یک سایت رو ، هر مطلبی اش که احساس کردم جذابه و ممکنه بدردم بخوره خوندم.

 ( تقریبا یک چهارم تمام مطالب سایت)

البته که اصلا کار راحت و خیلی وقتا جذابی نبود.

در حوزه ی فیلم مستند ، سه سایت وجود داشته که عبارتند از:

1)      پیک مستند

2)      ومستند

3)      رای بن مستند

پیک مستند متعلق به روبرت صافاریان بوده و بنا به دلایلی دیگه حتی در دسترس هم نیست . ام  بخشی از آرشیو اون سایت رو این روزها میشه در خود وبسایت روبرت جستجو کرد.

ومستند  هم دیگه در دسترس نیست و اصلا هیچ دیدی ندارم که چی میگذشته توش.

و سایت رای بن مستند که مسئولش امیرحسین ثنائی و هرچند هرگز افتخار دیدار و آشنایی باهاش نداشتم ،ولی واقعا دمش گرم که همچین وبسایتی رو به شکل خصوصی راه اندازی کرده . البته ، نکته ی جالب توجه دیگه اینه که رای بن مستند ، این روزهای مجری طرح مجله ی سینما حقیقت ( تنها مجله ی تخصصی این روزهای حوزه ی مستند) وابسته به مرکز گسترش سینمای مستند و تجربیه. دیگه سایت رای بن مستند آپدیت نمیشه و نویسندگان اون ( و احتمالا دو سایت دیگه) همه در مجله ی سینما حقیقت می نویسن که این مساله ، خود نشون دهنده ی وضع اسفناک فرهنگی مملکت و علاقه ی حاکمیت برای زیر نظر قرار دادن مجموعه های خصوصیه.

به هر صورت ، بعد از نزدیک به دو ماه و خواندن نزدیک به 300 پست ، هم احساس خستگی زیادی می کنم و هم بنظرم دانش و اطلاعاتم در این زمینه بیشتر شده. ( خصوصا درباره ی سینمای مستند ایران)

می خواستم بگم و بنویسم تا ثبت و ضبط کنم که:

چقد برای  مستند باباکرم زحمت کشیدم

امیداورم خروجی کار ، ارزش زحمتاش رو داشته باشه.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

یار دبستانی به روایت محمود احمدی نژاد

قبلا هم در این یادداشت ، به جذابیت پرسه زدن در آرشیو ها و پیدا کردن مدارک جذاب اعتراف کرده بودم.
امروزم یه ترانه پیدا کردم که مربوط به کمپین انتخابات 84 ( یا شایدم 88) دکتر محمود احمدی نژآد میشه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

آینده ایران در دستانی لرزان

یکی از جذاب ترین تفریحات ، خواندن مقالات و تحلیل هایی است که در گذشته ( می تونه از گذشته ی خیلی دور باشه یا حتی دیروز)  درباره ی آینده انجام شده و طبیعتا با توجهات به التهابات این روزهای اقتصاد ایران ، خواندن مقاله ی محسن رنانی ، استاد شناخته شده ی اقتصاد سیاسی دانشگاه اصفهان ، در آستانه ی انتخابات مجلس سال 94 جذاب است.
اصل مقاله را از اینجا می توانید مشاهده کنید 
 اما من بدون هیچ دلیل خاصی بخش هایی از این یادداشت مفصل محسن رنانی را جدا کردم.


این وضعیت مشابه وضعیتی است که آن را مارکس، بناپارتیسم می‌نامید. مردمی که زیر سایه ترس مداوم و نگرانی از بازگشت به وضعیت نامطلوب پیشین زیست می‌کنند، آمادگی روانی پیدا می‌کنند تا برای خلاصی از ترس مداوم و تحمل ناپذیر، دست به انتخاب نهایی وحشتناکی برای فیصله بخشی و برون شدن از این وضعیت بزنند.

یادمان نرود که در سال ۱۳۷۸ فقط دانشجویان شورش کردند و چند روز بخش‌هایی از تهران از کنترل خارج شده بود و کل تهران ملتهب بود. با این حال دانشجویان رهبری پذیر و مذاکره پذیر بودند و در نهایت هم همین مذاکرات ماجرا را ختم کرد. در اعتراضات پس از انتخابات ۸۸ نیز طبقه متوسط شهری اعتراض کردند که چند ماه کل کشور در التهاب و بحران بود. با این حال آن اعتراضات نیز هم رهبری پذیر بود و هم کنترل شده و خسارتی متناسب با وسعتی که داشت، نداشت. اما اگر میلیون ها بیکار، حاشیه نشین و فقیر دست به اعتراض بزنند و شورش پابرهنگان شکل بگیرد آنان دیگر آنان نه مذاکره پذیرند و نه رهبری پذیر. آنان هدف روشنی نخواهند داشت آنان فقط وضع موجود را نمی‌خواهند و تا در‌هم ریزی وضع موجود به شورش خویش ادامه می‌دهند.

به صراحت عرض می‌کنم: ‌اگر شما در عالم سیاست فتنه شناسید امثال من نیز تخصص دانشگاهی‌مان شناسایی فتنه‌ها در عالم اقتصاد است. به شما زنهار میدهم که فتنه تازه ای در عالم سیاست ایجاد نکنید و به فتنه ای که از سال ۱۳۸۲ با همکاری دو جناح سیاسی اصلی در این کشور آغاز شده است پایان دهید تا همه با هم بتوانیم فتنه ای که به زودی در سپهر اقتصادی و به تبع آن در سپهر اجتماعی ایران شروع خواهد شد را سامان دهیم و گرنه سیلاب آن همه ما را خواهد برد، که سیلاب نه چپ می‌شناسد نه راست، نه اصلاح طلب نه اصولگرا. سیلاب فقط قدرت تخریبی خود را می‌شناسد و بس.

بزرگان شورای نگهبان، شما از کودکی در گوش ما زمزمه کرده‌اید که تقلید از متخصص در امری که تخصص نداریم واجب است. ما عمری است در فقه از شماها تقلید کرده‌ایم اکنون اگر حکم خود را قبول دارید بر شما واجب است در امری که تخصص ندارید یعنی حوزه اقتصاد سیاسی ایران از متخصصان آن تقلید کنید. لطفا از جامعه علمی کشور بویژه جامعه اقتصادی استفسار کنید آنگاه اگر دریافتید که محسن رنانی یکی از کارشناسان جدی حوزه اقتصاد سیاسی ایران است بر شما واجب می‌شود که از او تقلید کنید. یک بار هم که شده است به این حکم فقهی خود عمل کنید. نظر کارشناسی من این است که برای جلوگیری از تعمیق رکود و گسترش بیکاری و درهم ریزی اقتصادی ایران که می‌تواند به درهم ریزی های اجتماعی و سیاسی خطیر بینجامد، یک انتخابات عمومی با گسترده‌ترین طیف ممکن از داوطلبان برگزار کنید و اتحاد و اعتماد و نشاط ملی را تقویت کنید بلکه احوط آن است که از مقام معظم رهبری برای تایید داوطلبانی که به بهانه مشارکت در فتنه آنان را رد صلاحیت کرده اید،‌ مجوزات لازم را اخذ کنید.

بزرگان شورای نگهبان، ما تصمیم گرفته‌ایم امیدوار و سرافراز بمانیم. ملت ما دیگر نمی خواهد بازی شاه کشی در این کشور ادامه پیدا کند. متاسفانه ما در طول تاریخ ملت کم صبری بوده ایم. مردم انگلستان در طول هزار سال پادشاهی آن کشور تنها یک پادشاه را کشته اند، آن هم به این ترتیب که او را در مجلس و توسط نمایندگان کشور محاکمه کرده و رسما محکوم به اعدام کرده اند. اما ملت ایران در ۲۵۰ سال اخیر به طور متوسط هر ۲۵ سال یک پادشاه را کشته یا فراری داده یا در برابر دشمن تنهایش گذارده است. مردم ایران در تاریخ پادشاهی گذشته، وقتی قدرت نداشته‌اند سکوت یا کرنش کرده‌اند و وقتی قدرت داشته‌اند شورش کرده‌اند. ما تصمیم گرفته‌ایم به این رویه خاتمه دهیم. گرچه روش حذفی شما که سال به سال بخش‌های بزرگ‌تری از جامعه را از دایره  نظام بیرون می‌کنید، بسترهای روانی تداوم شیوه نامیمون گذشته را در ما تقویت می‌کند اما ما به این بلوغ رسیده ایم که خطاهای گذشته را تکرار نکنیم. ما صبر می کنیم و با صندوق رای قهر نمی‌کنیم و آرام آرام کشور را به سوی دنیایی با ثبات، عادلانه و انسانی‌تر رهنمون خواهیم شد. انشاء الله.
با احترام ـ محسن رنـانی
دانشگاه اصفهان / ۱۲ بهمن ماه ۱۳۹۴

مطالبی که در ارتباط با محسن رنانی پیش از این در وبلاگ منتشر شده:
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید مولایی

مرد بدون من

جلوی آینه وایساده بود و با ترس

به این مرد جدید نگاه می کرد

 

هنوز چند ساعتی نگذشته از زمانی که یکی از بزرگترین قسمت های وجودش رو

 جایی

جا گذاشته بود

 

 

میگن آدم وقتی از کسی جدا میشه

انگار بخشی از وجودش رو اونجا جا میذاره

 

بعد یه مدت به خودت میای میبینی هیهات

خودت رو کلا جا گذاشتی!

 

دیگه من نیستی!

دیگه چیزی از خودت باقی نمونده

هرجا رفتی

یه تیکه از خودتو جا گذاشتی

 

و اینجا

جلوی آینه

من دارم به آخرین بخش وجود خودم که برام مونده نگاه می کنم

بنطرتون بازم قمار کنم؟

بنظرتون آخرین بخش وجودم رو به کسی هدیه بدم؟


 

گاهی وقتا با خودم فک می کنم که بقیه هم وجودشونو پیش من جا گذاشتن

هرکس به اندازه ی بزرگی اش

بعضیا بیشتر

بعضیا کمتر

 

و وای از اون روزی که

بخش بزرگی از یه آدم پیش تو جا بمونه

اون موقع دیگه من تو

کم کم تبدیل میشه به من اون!

می فهمیی!

دیگه من اون به من شما غالبه

دیگه خودتون نیستید

دیگه اونید

می فهمید!

همونی که وجودش رو پیش تو جا گذاشته

تو اونی


اریک شاندل

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

ضربان صد و بیست

یکی بود ، یکی نبود

تو یه شهری که نمی دونیم کجا بوده و تو زمانی که نمی دونیم چه وقتی بوده ، پسری زندگی می کرد که توسط جادوگر شهر طلسم شده بود. جادوگر قلب پسر رو طلسم کرده بود تا منجمد بشه و اون پسر ، هرچه قدر تلاش می کرد ، نمی تونست به هیچ کس ، هیچ حسی پیدا کنه.

 روز ها ، ماه ها و سال ها می گذشتن  و پسر نه عاشق کسی می شد ، نه از کسی نفرت پیدا می کرد. 

خنثی خنثی خنثی

بی حس بی حس بی حس

آدم ها میومدن و می رفتن

ولی پسر فقط  بر و بر ،تماشاشون می کرد و هیچی نمی گفت! 

راستش ،جرات نمی کرد به کسی رازش رو بگه! 

فک کن

 بشینی جلوی طرف و بگی: 

ببین قربونت برم

من به تو هیچ حسی ندارم

 به معنی مطلق کلمه 

ینی من الان همون حسی رو به تو دارم که به این دیوار بغل دارم.

ینی حتی ازت نفرت هم ندارم که بگم نفرت دارم! 

(اگه طرف بعد گفتن این حرفا با مخ نیومد تو صورتتون، بدونید قطعا با آدم فرهیخته ای طرفید)

قدما معتقد بودن که قلب مهمترین بخش وجود آدمیه و خب طبیعتا ، از اون لحظه ای هم که دیگه قلب نزنه ، آدم دیگه زنده نیست.

پسر خیلی وقت بود که دیگه صدای قلبش رو نمی شنید.

قلبش یخ زده بود.

تمام هدف جادوگر این بود که پسر احساس کنه یه ماشینه 

احساس کنه وجود نداره

تصور کنه سیزیفیه که هر روز ، فقط داره از سر بیهودگی ، یه سری کار ثابت انجام می ده

خودش رو آقای مرسویی ببینه که پایانش ، پایانه بیگانه ی آلبر کاموهه

کرخت شده بود

مرده بود در حقیقت

فقط هنوز براش مراسم ترحیم نگرفته بودن!

تا اینکه یه روز

 یکی اومد عین بقیه 

پسر با خودش گفت: اینم باز یکی از اوناست!

ولی نبود! 

پسر اینو خیلی دیر فهمید

خیلی خیلی دیر

دختر انقد از دست این چیزی نگفتنای پسر خسته شد که رفت

ولی لحظه ی رفتنش ، جوری قلب پسر رو فشار دارد که تونست طلسمو آروم آروم آب کنه

یخ نتونست بین دستای گرم دختر دووم بیاره. اونم آروم آروم آب شد و رفت

پسر حالا می تونست صدای زندگی رو ، صدای ضربان قلبش رو بشنوه

هر چند دکترا می گن ، ضربان زندگی ام 120 هه و دارن سعی می کنن با هزار و یک قرص و دوا درمون بیارنش پایین

ولی اونا نمی دونن که این صدا ، چقدر برام لذت بخشه و چقدر از تک تک 120 تاش لذت می برم.

دکترا میگن: دلیلش فشار عصبی ایه

ولی من  نگفتم بهشون راستش

دلیلش ، فشار دستای نرم و مهربونیه که تونستن ،بعد از سال ها یه قلب یخ زده رو دوباره به ضربان بندازن 

اون رفت

ولی اگه یه روزی برگرده 

اگه یه روزی 

این شانس رو داشته باشم که خیلی اتفاقی تو خیابون ببینمش

اینبار حتی یک ثانیه هم لفتش نمی دونم و حتما بهش می گم که تو 

یه  فرشته ای 


ساعت 11:20 دقیقه ی صبح دوشنبه 25/ 4/ 97

تخت درمانگاه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

سایه بازی

سایه بازی ، یکی از قدیمی ترین گونه های تئاتره که به دلیل ساده بودن ظاهری اش، بسیار مورد توجهه و من هم ، این چند روز کمی وقت گذاشتم تا درباره ی این تئاتر بیشتر یاد بگیرم و احتمالا در جایی از این تکنیک استفاده کنم.

علاوه بر بسیاری سایت ها که آموزش چگونگی سایه بازی رو گذاشته بودن ، گروه VERBA  در لول فووووق العاده بالایی ( من جای دیگری رو از این لول بالاتر ندیدم) سایه بازی رو اجرا می کردن که ازتون دعوت می کنم ،یکی از کارهای این گروه رو در آدرس یوتیوب تماشا کنید.

در سلسله نکات زیر ، به تعدادی از ویژگی های این تکنیک تئاتری اشاره خواهم کرد که برای خودم جالبتر از بقیه به نظر می رسید.

1)    تغییر نور ها (رنگ و خاموش روشن شدن نور)

با توجه به رنگ نور، در بسیاری از صحنه ها حس و حال و فضای داستان ساخته می شود. با توجه به ریتم خاموش شدن نور ، خیلی از مواقع ریتم برای صحنه ها ساخته می شود.

نکته ی حائز اهمیت دیگر این مساله است که با توجه به نوری که پروژکتور به پرده می تاباند ، دکور داستان ایجاد می شود. در بسیاری از موارد ، این دکور آسمان است و با توجه به داستان و فضای آن ، رنگ آن تغییر می کند.

 

2)    تغییر اندازه ها

با توجه به دور یا نزدیک بودن آدم ها به منبع نوری ، اندازه ی آن ها بزرگ و کوچک می شود ، به این معنا که  با توجه به فاصله ی مناسب از منبع نور و پرده ، می توان انسان هایی غول آسا روی پرده ساخت.

 

3)    تار بودن یا فوکوس بودن

این مساله که البته خیلی نسبت به علل آن مطمئن نیستم ، تصور می کنم رابطه ای با فاصله از چشمه نور و پرده دارد که البته به عنوان یک افکت ، تاری  می تواند مورد استفاده قرار گیرد.

 

4)    لرزش قاب یا پرده

این تکنیک را که تنها در یکی از ویدیوها دیدم ، به هنگام زلزله نمی دانم دوربین می لرزید ، یا نور پروژکتوری که به پرده از جلو می خورد ، اما حس زمین لرزه به بهترین نحو به مخاطب انتقال می شد.

 

5)    نماهای لانگ شات

در نمای فیلم هایی که از این گونه تئاترها فیلمبرداری می شوند ، عموما همه چیز حرکت می کنند و دکور تغیر می کند ، اما اندازه نماها ثابت و همیشه لانگ شات است.

اما این سوال باقی است که اگر از نماهای متنوع به صورت دکوپاژ شده استفاده شود ، چه اتفاقی رخ می دهد؟

 

6)  از نمای بسته استفاده نمی شود ! مگر به شکل محدود.

در هیچکدوم از این فیلمهایی که این چند روزه دیدم ، حداقل من که نمای بسته ای ندیدم. اما تصور می کنم اگر نمای بسته ای ، مثلا کلوز آپ داده می شد، برای مدت طولانی و در تعداد زیاد قطعا اشتباه بود. چرا که اینجا هیچ ویژگی از صورت مشخص نیست و هیچ حس همذات پنداری ای نمی تونه ایجاد بشه و صرفا مخاطب تعدادی خط می بینه که دور صورت رو مشخص کردن ، هرچند که هنوز هم بنظرم برای تمرکز چند لحظه ای روی یک شخصیت و صحنه ، نمای بسته ، می تونه مفید و خوب باشه

در نهایت می توان گفت ، سایه بازی روشی مناسب برای ارایه ی اطلاعات به شکل مینیمال و با هزینه ای اندک به مخاطب است که در صورت مطالعه و تسلط کافی بر آن ، احتمالا نتایجی فراتر از انتظار دربر خواهد داشت.


پ.ن: راستش فعلا این تعداد نکته رو تونستم از ویدیوها بفهمم که براتون نوشتم ، بازم اگه چیزی فهمیدم ، دوست دارم باهاتون به اشتراک بزارمش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

خداحافظی از تدکس

 

تقریبا فک کنم سه سال پیش ، یه همچین روزایی بود که واسه حضور تو رویداد تدکس تهران داوطلب شدم. تو این مدت در سه رویداد شرکت کردم که البته با اختلاف شیرین ترینش ، همون سال اولی بود. یادمه اون موقع تازه داشتم کار کردن تو فضای مستند رو تجربه می کردم (البته هنوزم مشغول همین کارم) و واقعا ساخت فیلمی که اون رو تو تالار وحدت نشون بدن ، برام جذاب و هیجان انگیز بود.

اون سال ،تدکس تهران پروژه ای داشت تحت عنوان سیتیزن ایکس و شهروند نمونه ی تهران رو انتخاب می کرد ( پارسال آقای سلیمانی، مدیرعامل کاله انتخاب شده بود) و من ، قرار شد فیلم مستندی درباره ی شهروندان نمونه ی تهران در سال 2016 ، یعنی رفتگران زحمتکش شهرداری بسازم.

سر این پروژه خیلی جاها رفتم و با زندگی رفتگرای بخش های شمالی تهران تا اندازه ای آشنا شدم.

 یادگرفتم که فیلمساز سرشو میندازه پایین و فیلمشو میسازه ، کار نداره کی چی میگه!

یادگرفتم فیلمساز باید حرف خودش رو به کرسی بنشونه ، وگرنه ، بقیه به کرسی می نشوننت!

خلاصه علی رقم اینکه زحمت زیادی سر این فیلم کشیدم ، اما به دلیل کم تجربگی خودم و خوش قولی و لطف بی حد تدوینگر، کار پخش شده در رویداد با محصول مورد نظر من ، زمین تا زیرزمین فاصله داشت

(در همین حد بگم که فیلمی که تدوینگر با حجم کم داخل تلگرام برای چک کردن من فرستاده بود روی اون پرده ی عریض و طویل پخش شد!)

هرچند که کار دوباره تدوین شد و اثر جدید رو قرار بود دوباره منتشر کنن ( نمی دونم اینکار انجام شد یا نه) اما همیشه حسرت می خورم که ایکاش فیلم بهتری خروجی این تلاش می شد.

بعد از 2016 ، 2017 تو تیم اجرایی بودم 

 سال 2018 ، دایرکتور مدیای تدکس جوانان تهران که البته ، اون خودش داستان جداییه که به اندازه ی یه مثنوی هفتاد من ، غر داره! 

گالری سام سنتر ، ساعاتی قبل از آغاز رویداد تدکس جوانان تهران


علی الحساب حداقل متنایی که واسه وبلاگ تدکس جوانان نوشتم رو بخونید ، ثواب داره بخدا ، متنا اصن دیده نشده ، کلی زحمت کشیدم سرشون

القصه ، امروز که روز استعفاست و آخرین روزیه که من جزو تیم تدکس تهران هستم رو سعی کردم با یه کار  جالب و مثبت تموم کنم.

 

آیا شده که ته برنامه احساس کنید کار شما یه نفر یا نفراتی رو اذیت کرده و احتمالا خاطره ی بدی از این آدم ها و از این رویداد تو ذهنش موندگار شده؟

اگه اینطوره ، پس حتما به شما هم توصیه می کنم تا دیر نشده ، بجنبید و از دلش دربیارید.

 


پ.ن: ولی هنوز هم ، شیرینی تجربه ی آودینس تدکس تهران 2014 بودن رو با هیچکدوم از اینا عوض نمی کنم. اصن شیرینی همون روز باعث شد من برای کار در تدکس داوطلب بشم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

آبی

بارون میومد

بارون بهاری

از همون بارونایی که آدم دوس داره توش گناه کنه!

اما فلانی

مثل خیلی وقتای دیگه

با تقریب دقیق 365 روز سال

تنها راه خودش رو میرفت.

بی اعتنا به هیچ پری چهره ی پری رویی

بارون میومد

بارون بهاری

از همون بارونایی که آدم دوس داره تو قطار

کنار پنجره بشینه و رد بارون رو شیشه رو دنبال کنه

اما فلانی دیگه به ایستگاه رسیده بود

باید زودتر از قطار پیاده می شد

پیاده می شد تا به قطره بازی اش توی تاکسی یا دانشگاه

وقتی استاد داره از "جایگاه انسان در نظام تکوین الهی" صحبت می کنه

وقتی سایر همکلاسی هاش دارن سرکلاس فیلم عشق بازی دیگران رو با دقت مشاهده می کنند

وقتی که هرکس داره کار خودش رو انجام میده

اون موقع می تونست اونم به قطره بازیش برسه

توی مسیر مترو تا ایستگاه تاکسی

چنتا پله ی فلزی بود

فقط همین یادش میومد

بارون میومد

بارون بهاری

از همون بارونایی که آدم دوس داره توش گناه کنه!

اونم افتاد

آبی پوشیده بود

داشت زیر لب غرولند می کرد و برمی گشت سمت من

با خودم می گفتم

من چرا انقدر دست پا چلفتی و توو هپروتم

هیچ جوره یادم نمیومد چیشد که من لیز خوردم

چی شد که در شرایطی که داشتم می افتادم

به زور به آبی رو به رو چنگ انداخته بودم تا نیوفتم

با این کار نه تنها خودم افتادم

که آبی هم افتاده بود!

تنها چیزی که یادمه اینه که

بارون میومد

بارون بهاری

از همون بارونایی که آدم دوس داره توش گناه کنه!

عذرخواهی کردم

موهای بلندش تو هوا تاب می خوردن

برگشت سمت من

به پهنای صورت لبخند می زد

من دستم رو گذاشتم تو دستش تا بلند شم!

یادم نمیاد چی شد

فقط یادمه

بارون میومد

بارون بهاری

از همون بارونایی که آدم دوس داره توش گناه کنه!

از زمین بلند ام کرد

لبخند می زد

گفت ایراد نداره

و رفت

حتی نذاشت تشکر کنم

اصن چی شد که هول شدم و واسه بلند شدن

از اون کمک گرفتم

هیچی یادم نمیاد واقعا

فقط یادمه

بارون میومد

بارون بهاری

از همون بارونایی که آدم دوس داره توش گناه کنه!

یادمه لبخند داشت

از زمین بلندش کرد و رفت

یادمه

آبی بود

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

پوچی

احساس می کرد بیگانه است!

دقیقا همون طور که آلبر کامو تصویرش می کرد. یک بیگانه واقعی! دقیقا مثل مرسو ! نه احساسی داشت ، نه دیگه هیچ اتفاقی براش شگفت انگیز بود! فقط داشت زندگی می کرد و این براش عذاب آور بود! عذاب اینکه دیگه هیچ چیز خوشحالت نکنه ، انقدر شدیده که حتی  لزوم زنده بودن رو زیر سوال می  بره!  و البته ، مهمتر از هر چیزی این تنها یه حسه ، یه حس که با هیچ منطقی نمیشه گولش زد و به ادامه ی زندگی تشویقش کرد.

یه حس ، مشابه احساسی که سیزیف داشت. احساس پوچی!

آلبر کامو سیزیف رو دوست داشت البته .

می گفت سیزیف یه قهرمانه ، یه قهرمانه واقعی

می گفت اون لحظه ای که سیزیف سنگ رو می رسونه نزدیکای قله و دم رسیدن به هدف ، سنگ از دستش ول میشه ، سیزیف بر می گرده و سنگ رو نگاه می کنه ، نگاه می کنه که چجوری زحمتاش به باد می ره  ، ا. سیزیف از سرانجام کارش آگاهه ، ولی بازم کارش رو ادامه می ده ، به این دلیل سیزیف یه قهرمانه ، قهرمان پوچی

این روزا زندگی سخته

سخت تر از قبلش و چه بسا ، سخت تر از بعدش!

محمد رضا شعبانعلی میگه:

انسان بودن شاید
به معنی تلاش برای بهتر کردن دنیا باشد
هر چقدر هم کوچک
حتی به اندازه ترسیم گلی ساده
بر روی سنگی در بیابان افتاده
جایی که هرگز دیده نخواهد شد.

امل من دلم می‌خواهد پنهونی، یک جمله به انتهای اون اضافه کنم:
همه‌ی آنچه ما به عنوان حیات و زندگی و “عالم هستی” می‌شناسیم، همان سنگ در بیابان افتاده است.

اما به قول شاملو، به هر حال، باید حرمت انسان را حفظ کنیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

ورزش

پیش نوشت:این متن صرفا یه برنامه ریزی ذهنی ، با صدای بلنده! که لطفا اگر وقتتون براتون مهمه ، از مطالعه ی اون به شدت بپرهیزید.


یکی از مهمترین مسایل و دلایلی که باعث میشه حالم خوب نباشه و از خودم رضایت نداشته باشم اینه که خیلی به خودم نمی رسم! یعنی احساس می کنم وضعیت آینده ی من ، به زودی عین لپ تاپم میشه!

 

گسسته !!!

تازه تا حالا نزدیک 500 هزارتومن ارز رایج مملکت خرجش کردم که وضعش اینه ، شما ببین وگرنه دیگه چه قیامتی بود.

خلاصه ، منو این لپ تاپ نزدیک چهار ساله که با هم رفیق صمیمی هستیم. به جرات می تونم تعداد روزهایی که این لپ تاپ روشن نشده به 100 روز نمی رسه و این به این معنیه که این لپ تاپ هر روز مشغول کار بوده. حتی بعضی روزا بیست و چهار ساعت ( شبا دانلود و ... ) حتی خیلی روزا مشغول گرفتن خروجی بسیار سنگین از فایل های ویدیویی

خلاصه

اینم باباش دراومده تو این مدت و بعد از کار شبانه روزی

کم کم داره پیر و فرسوده میشه.

حقیقتی که وجود داره اینه که منم شاید نه به اندازه ی لپ تاپم ،ولی به اندازه ی آدمی که پست این سیستم همیشه بشینه و کارکنه ،فرسوده شدم و تا قبل از اینکه دیر بشه و اینجوری گسسته بشم! باید به خودم برسم.

باید ورزش رو دوباره شروع کنم. از همین فردا شروع می کنم. هم شنبه است ، ، هم اول ماه و هم اول سال حتی! اول از دو شروع می کنم و به مرور زمان ، جوری برنامه ریزی می کنم که به طور مرتب در هفته ، چند روز تنیس بازی کنم . اصن حالم رو خوب می کنه تنیس بازی کردن

 

(این عکس راکتم لحظه ی پوست انداختنشه! متاسفانه از اون لحظه عکس بهتری ندارم!)


پ.ن: ولی بهترین کار این موقع یه شب ، اینه که آدم آهنگ گوش کنه!

یه آهنگ خوب! و استراحت کنه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی