از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

آغاز انتشار پادکست یکی نبود

هرگز

هیچ وقت

تصور نمی‌کردم خودم دو دستی در بدترین زمان و وضعیت ممکن

دست به انتشار پروژه‌ای بزنم که حداقل به زعم خودم

آخرین تیرم در مسیر آرتیست شدنه

سر خاطرات خیالی هیچ انتظاری برای دیده شدن نداشتم. یه کار کاملا شخصی بود

اما یکی نبود فرق داشت

با این دید یکی نبود رو شروع کردم که می‌خوام به همه‌ی اون گوساله‌هایی که فیلمنامه‌هام رو رد کردن و عملا باعث شدن سال‌هاست هیچ کاری نتونم بکنم بگم:

بیا (انگشت شصتم رو به عنوان موفقیت نشونشون بدم)

دیدید

کمدی غیرمبتذل اینه و می‌تونه به اندازه خودش مخاطب داشته باشه

حقیقت اینه که فیلمسازی و فیلمنامه نویسی کار خاصیه. از این جهت که تا سرمایه و حمایت نیاد پشتت، چیزی ساخته نمی‌شه و تا وقتی چیزی ساخته نشه، انگار تو هیچ کاری نکردی. به خاطر همین آدمایی که وارد این حرفه می‌خوان بشن معمولا وارد یه هزارتوی بی سر و ته میشن که خیلی وقتا نمی‌تونن از تهش بیان بیرون.

به عبارت دیگه، هیچ اثری ازشون تولید و منتشر نمیشه.

ایده تولید پادکست داستانی یکی نبود از همین مشکل اومد. پادکستی که عملا من برای هر اپیزودش دارم فیلمنامه می‌نویسم. من در نهایت تصمیم گرفتم خودم با امکانات محدود خودم داستان‌هام رو اینجوری بسازم.

راستش چند اپیزود دیگه هم ساخته بودم، اما شب انتشار اولیه، ینی شب ۱ بهمن بعد از مشورتی که با یکی از دوستان داشتم از انتشار اون اپیزودها منصرفش شدم و فعلا من موندم و این یکی اپیزود. اول گفتم بیخیال و با یک اپیزود که پادکست شروع نمیشه، اما بعد دیدم ماجرا به این سادگی نیست.

به شدت و به سرعت دوباره افسردگی اومد سراغم و در همین سه هفته‌ زمینم زد.

یکی نبود داشت ذهنم رو تسخیر می‌کرد. من به خودم قول داده بودم که کارهام رو منتشر می‌کنم. به خودم گفته بودم فوقش تهش شنیده نمی‌شه و شکست میخورم بازم. ولی اینکه کار رو ول کنم، اصلا هیچ جای ذهنم نبود!

این شد که در یک زمان بی‌ربط (الان شب ۲۳ بهمنه)

در یک موقعیت بی‌ربط (من واقعا الان هیچ اپیزودی به جز اون اپیزودهایی که تصمیم گرفتم منتشر نکنم توو گنجه‌ ندارم)

تصمیم به انتشار گرفتم

یه وقتایی حس می‌کنم، شاید بدم نمیاد شکست بخورم!

طبق معمول برم توو نقش قربانی که من تلاشم رو کردم و نشد و ...

همش به خودم میگم، آخه این چه شرایط پرتیه که داری کار رو منتشر می‌کنی. کاری که خودتم خوب می‌دونی، به هر حال از همون اول هم قرار نبوده مخاطب گسترده داشته باشه و جنس کمدی‌اش همه پسند نیست و ...

خلاصه‌ی نق زدن‌هام اینکه

اپیزود اول از پادکست یکی نبود

با عنوان شاید برای شما هم اتفاق بیفتد

منتشر شد.

بدون تعارف برای من افتخاری هست اگر کار رو بشنوید، برای بهتر شدنش بهم نظر بدید و احیانا اگر یک درصد دوستش داشتید، به دیگران هم پیشنهادش کنید.

ارادتمند شما

سعید مولایی


کست باکس پادکست یکی نبود

اینستاگرام پادکست یکی نبود 

کانال تلگرام پادکست یکی نبود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

اوندین پتزولد

پیش نوشت: ۱۲ بهمن یک لینک جدید که صحبت‌های قطبی زاده درباره‌ی فیلمه رو به این پست اضافه کردم.


امروز

دوباره نشستم به دیدن اوندین

چشم نتونستم بردارم از فیلم

چقدر، عشق شبیه به یه رویا است

چقدر، دست یافتن بهش ناممکنه

چقدر، سرخوردگی از عشق سرانجام محتومی برای هر عاشق و معشوقیه

و چقدر ممکنه عاشق سابق تا آخر عمر

با حسرت

نسبت به گذشته‌ی عاشقانه‌‌اش نگاه کنه

عموما در فیلم‌های جریان اصلی

عشق امکانیه که باعث میشه آدم بتونه بهتر و بیشتر خودش رو بشناسه

اما آثار پتزولد اینجوری نیستن. عشق فرصتی برای بیشتر گم شدن در خوده! اینکه بفهمیم چقدر خودمون و جهان اطرافمون رو کم می شناسیم.

اوندین فیلم خاص و عجیبه. نمی‌شه به هر کسی دیدنش رو توصیه کرد. کلا پتزولد دیدن و لذت بردن از ققنوس یا ترانزیت خیلی کار هر کسی نیست (مثلا در اوندین باید اسطوره‌ای اوندین رو بدونی یا در ترانزیت باید منطق زمانی فیلم و ... رو متوجه بشی). مقایسه‌ای که میخوام بکنم مع الفارقه. اما آثار پتزولد در سینما مثل آثار مارکز یا موراکامی‌ان. جنسی از رئالیسم شاعرانه دارن که کمتر میشه در قالب کلمات توضیحش داد. الان هم البته اصلا قصد توضیح فیلم رو ندارم. فقط خواستم یه جایی، به زعم خودم یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما رو برای خودم ثبت کنم.

اوندین از دل اسطوره‌ها اومد

و به دل اسطوره‌ها برگشت

عین عشق

و چه موسیقیه بهتر از کنسرتو ر مینور یوهان سباستین باخ (به بهانه دیگری در این پست هم به این موسیقی اشاره کردم) برای روایت این قصه.


پانوشت ۱: یه وقتایی فکر می‌کنم صرفا دارم در پست‌های مختلف حرف‌های یکسانی میزنم! در این پست درباره‌ی شعر منزوی نوشته بودم که عملا همین مفاهیمه! خیلی بده آدم با این حقیقت مواجه شه که داره خودش رو تکرار می‌کنه و هیچ تکونی نمی‌خوره! احساس می‌کنم باتلاق شدم!

پانوشت ۲: در ادامه سعی کردم چیزهایی که جسته گریخته به فارسی راجع به اثر نوشته شده رو بیارم. هرچند فیلم برای منتقدای ایرانی فیلم تحسین شده‌ای بود، ولی متاسفانه خیلی منابعی مبسوط درباره‌ی فیلم که در دسترس عموم باشه و من الان بتونم بهش ارجاع بدم وجود نداره مثکه.

سعید قطبی زاده (+ و +)

(میدونم قطبی زاده عاشق فیلمه و جای دیگه‌ای هم چند ساعت درباره‌ی فیلم حرف زده، اما متاسفانه من ویس اون جلسه رو ندارم و اصلا قرار نبوده ویس اون جلسه برای انتشار عمومی جایی قرار بگیره)

نوید پورمحمد رضا (+)

حسین معززی نیا (+)

محسن آزرم (+)

فیلمنگار (+ و +)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

برای آقا معلم

این چند ماه که دوره آموزشی سربازی بودم

وقتی که خسته و کوفته، آخر هفته‌ها برای چند ساعت از پادگان می‌اومدم خونه

در اون فشار شدید زمانی که حتی بین حمام رفتن، خوابیدن یا چند ساعت دیدن نزدیک‌ترین دوستام مجبور به انتخاب بودم

یه کاری بود که حتی توو اون شرایط هم قطع نشد و حالم رو خوب می‌کرد

خوندن روزنوشته‌ها و کامنت‌های محمد رضا شعبانعلی (احتمالا هرکسی بعد از مدتی خوندن روزنوشته‌ها به تدریج متوجه میشه، اصل نوشته‌ در کامنت‌ها اومده!)

خلاصه، امروز این کامنت رو برای محمد رضا گذاشتم. دوست داشتم اینجا هم بازنشرش کنم.

 

محمد رضا جان سلام

می‌دونم این کامنت، زیر این پست کاملا بی‌ربطه و از این بابت صمیمانه عذر می‌خوام، اما چون حدس می‌زدم مرتب کامنت‌ها رو‌ می‌خونی، گفتم اینجا بنویسم.

این چند وقت اخیر که دارم برای آغاز یک پروژه سنگین جدید آماده می‌شم، خیلی با خودم مرور می‌کنم که در این سال‌ها چی یاد گرفتم و از کجا یاد گرفتم. بعد از کمی سبک سنگین کردن متوجه شدم، محمد‌رضا شعبانعلی یکی از مهمترین معلم‌های ده سال اخیر زندگی من بوده.

راستش خیلی اهمیتی نداره در روزنوشته‌ها راجع به چه مساله‌ای می‌نویسی، اینکه اساسا چه چیزهایی رو مساله می‌دونی، رویکردی که برای فهم عمیق‌تر مسائل به کار می‌گیری و الگوریتمی که برای حل مساله‌ طراحی می‌کنی، برای من همیشه بزرگترین کلاس درس بوده.

‌می‌خواستم از طرف خودم و تعداد بسیار زیادی مخاطب خاموش احتمالی که شاید به شکل پیوسته اینجا رو می‌خونن، اما معمولا کامنت خاصی نمی‌ذارن، ازت صمیمانه تشکر کنم.

آرشیو روزنوشته‌ها شگفت انگیزه. اینکه یک نفر در دوره‌ی زمانی نسبتا طولانی، اون چیز‌هایی که بهشون فکر می‌کرده رو با بقیه به اشتراک گذاشته واقعا جالب و عجیبه. حتی یه جورایی بنظرم غبطه برانگیزه. می‌دونم کامنتم ابتدا و انتهای درست درمونی نداره، فقط خواستم در آستانه‌ی این پروژه‌ی جدیدی که دارم شروع می‌کنم بگم، من افتخار می‌کنم به اینکه سعی کردم این ده سال در حد بضاعت کم خودم، شاگردی محمد رضا شعبانعلی رو بکنم.

امیدوارم خیلی شاگرد افتضاحی نباشم و بتونم آنچه از محمد رضا یادگرفتم رو در حد قابل قبولی پیاده کنم.

با آرزوی بهترین‌ها برای آقا معلم

به امید دیدار حضوری

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

اتمام خاطرات خیالی پس از سه سال

بلاخره تموم شد

۳ سال طول کشید تا بتونم روایت کنم چی میشه آدم از این حس به یه نفر دیگه

می رسه به این حس که

رابطه ما خاله بازی بوده و سعید هیچ وقت در اون کاری که دوست داره هیچ پخی نمیشه

این قصه ایه که برای اکثر آدما احتمالا پیش اومده و خیلی اتفاق محیر العقولی برای من یکی نیوفتاده.

شاید تنها تفاوت من با سایر آدم ها در این بوده که سعی کردم یکبار، یه جایی از زندگیم

 اونجوری که دوست دارم خداحافظی کنم

و برای اینکار

نیاز داشتم به روایت کل داستان.

خاطرات خیالی رو در کست باکس و اسپاتیفای میشه شنید (چون محل آپلود اصلی اسپاتیفای بوده در کست باکس هم نیاز به فیلتر شکن دارید)

اما بنا به دلایلی، هیچ علاقه ای به شنیدن هیچ نظر یا بازخوردی نسبت به پروژه ندارم.

صرفا می خواستم بسازم و با بقیه به اشتراک بزارمش.

همین

این پروژه برای همیشه تموم شد.

این شعر منزوی (در این ویدیو با روایت رشید کاکاوند) به رغم زیادی سانتی مانتال بودن همراه روز و شب های من بوده و گفتم این آخر کاری

یه جا

به اشتراکش بزارم

 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

 

پلنگ من دل مغرورم پریدو پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

 

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زاغاز به یکدگر نرسیدن بود

 

گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

 

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

پ.ن: این متن رو، در طول مرخصی چند ساعته، در وضعیت له حضور در دوره ی آموزشی سربازی پادگان ۰۲ ارتش نوشتم.

 اگه از وضعیت دیوانه کننده ی اونجا زنده نیومدم بیرون گفتم حداقل این پست، آخرین پست وبلاگم باشه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

در انتهای شب، ستاره ای زیبا، پرنور و کم نظیر

وسط جار و جنجال های سیاسی مداوم این سرزمین که تهش از هر طرفی که آدم به هر مسیری که نگاه می‌کنه

می‌تونه انتهای شب رو ببینه

این روزها داره سریالی پخش می‌شه که حکم یک ستاره ی پرنور، زیبا و کم نظیر رو در دل انتهای یک شب هولناک داره

راستش فکر می کنم این سریال انقدر سهل و ممتنع هست که نیازی به تعریف کردن نداشته باشه. اتفاقا معدود یادداشت‌هایی (به خاله بازی‌های اینایی که توو یوتیوب و اینستا ریویو فیلم و سریال‌ میکنن کاری ندارم) که سعی کردن به وجوه فنی سریال بپردازن دچار اشتباهات بنیادینی در فهم اون شدن. چنانچه مثلا در این یادداشت نویسنده این مساله رو در نظر نگرفته که قصه خیلی به معنای کلاسیکش شاهپیرنگ محسوب نمیشه. در نتیجه اصولا با الگوی اشتباهی پایلوت سریال رو بررسی کرده (البته شاید هم بشه بهش حق داد. صرفا از اپیزود اول لحن کلی سریال رو نمیشد متوجه شد).

به هر حال، اون چیزی که این اثر رو بنظرم تا اینجا ( امیدوارم سریال با همین کیفیت بتونه ادامه بده) به یکی از مهمترین سریال های تاریخ نه چندان طولانیه شبکه نمایش خانگی در این ‌تبدیل میکنه اینه که:

هشدار: از اینجا به بعد نمیشه گفت خط اصلی داستان لو میره، ولی به هر حال به یک جزییاتی از داستان اشاره میشه که شاید دوست داشته باشد خودتون اول با اون‌ها مواجه بشید.

سریال از هیچ اتفاق عجیب غریبی استفاده نمی کنه. حداقل تا اینجا، نه کسی کسی رو کشته. نه کسی به کسی تجاوز کرده. نه با داستان دزدی سروکار داریم و نه توطئه ای در کاره. همه چیز عین اتفاقات روزمره ای هست که اطرافمون می بینیم و این معجزه سریاله. به جای اینکه بار رو بزاره روی پیرنگ و یک خط روایی شلوغ و پراتفاق طراحی کنه، این جرات و این توانایی رو داشته که کنار شخصیت‌ هاش که کاملا انسان هایی شبیه خودمون هستن وایسه و داستان اتفاقات عادی آدم های عادی رو با حفظ جذابیت برامون تعریف کنه.

یه جایی که خودم از سریال دوست داشتم هم جدا کردم که خیلی معلوم نباشه حرفی برای گفتن نداشتم و به زور می خواستم وبلاگم رو آپدیت کنم.

باباهه عاشق سینماست و عکس پول نیومن سال ها رو دیوار خونه بوده.

وسط بحث و کل کل، باباهه به دخترش (هدی زین العابدین) میگه به خاطر این عکس تو عاشق این شوهره سابقت شدی. چون فک کردی اونه (پارسا پیروزفر شباهت های ظاهری اندکی داره با پل نیومن). علاقه ات به بازیگری هم واسه همینه.

و بعد پل نیومن رو جر داد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

دلمردگی

زیرا که مرده‌گان این سال

عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند

این قصه‌ی تا همیشه تکرار همه‌ی عاشق‌هاست.

داستان دلمردگی بعد از یک عشق.

البته که این عشقه ممکنه نسبت به هر چیزی باشه.

یه ترک صوتی داره احسان عبدی پور به اسم قوطی‌ها که تهش یه فرمول جالبی معرفی می‌کنه.

همان طور که در کتاب های فیزیک نیامده

شتاب دویدن‌هایمان در بزرگسالی

ارتباط مستقیم و بلاشکی دارد با

حاصل ضرب خلوت‌ها

در رویاها

در تمناهای اعماق جانمان

تقسیم بر سال‌های تعویق و صبوری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

اگه تو ام به آفتاب فک کنی، زورمون زیاد میشه

فرسودگی

بنظر من یکی از مناسب ترین تعابیر برای آدم هایی می تونه باشه که در این روزها در این سرزمین دارن زندگی می کنن.

در این شرایط هرکس برای زنده موندن به یه چیزی پناه می بره.

یکی گربه میاره

یکی بچه دار میشه

یکی دو روز میره فستیوال بوشهر که بعد که دیدن داره بهت خوش میگذره زودی بیان تخته ات کنن

یکی هم مثه من

می ره توو غار تنهاییش و فیلمایی که دوست داره رو می بینه

سال ها پیش از تنها دوبار زندگی می کنیم نوشته بودم

یه تیکه داره فیلم که نگار جواهریان به آقاخانی میگه خیلی هوای آفتابی دوست داره. اما هوای فیلم ابریه.

جواهریان میگه با فک کردن به آفتاب، آفتاب درمیاد. 

میگه اگه توام بهش فک کنی زورمون بیشتر میشه.

 

یه جای دیگه جواهریان میگه: اینا آنیسه است. هرکی یه دونه از اینا داشته باشه ینی شاهزاده است.

آقاخانی میگه: اینا که تیله ی معمولی ان؟

جواهریان می گه: نه، اینا فقط شکل تیله ی معمولی ان. میخوام یه دونه اش رو بدم به تو

آقاخانی: که ینی منم شاهزاده ام؟

جواهریان: آره، شاهزاده تقلبی.

این نظر شخصی منه، ولی بنظر من کار هنرمند عین سگ دروغ گفتنه.

کلا بنظرم هنر خیلی کار شرافتمندانه ای نیست. ولی اگه بشه برای چند لحظه و ثانیه، آدم اینجوری طعم تلخ شرایطی که توش گیر افتاده رو فراموش کنه، چرا که نه. پالتم با ادبیاتی مودبانه تر توو آهنگش همینو می گه:

با من خیال کن که به اعجاز شاعران

شب ها به سر رسید طوفان نشست و رفت

فعلا که بنظر میاد کاری از کسی ساخته نیست و همگی با هم و دور هم افسرده و فرسوده ایم.

فقط ایکاش یه جمعی یا یه نفر رو داشته باشیم که بتونیم واسه شون دروغ بگیم

بعد نوبت اونا بشه و اونا هم شروع کنن به دروغ گفتن

همینجوری نوبتی از دروغ های همدیگه ذوق کنیم

اصن ایکاش همه مون این دروغو باور کنیم که اگه با هم به یه دروغ فک کنیم

زورمون زیاد میشه.

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سعید مولایی

حریم و آیین، مفاهیمی که تصور می کنم کمرنگ شدنشون برای انسان امروز دردسر ساز شده

پیش نوشت ۱: شاید بد نباشه پیش از توجه به متن اصلی یادداشت، یک نکته رو درباره ی نویسنده اش در نظر داشت. من به عنوان آدمی که سال ها کار و زندگیش رو باهم قاطی کرده و الان عمیقا احساس فرسودگی می کنه این یادداشت رو نوشتم. این یادداشت در درجه ی اول برای خودم ناظر بر این ایده است که چطوری می تونم تغییراتی در سبک زندگیم ایجاد کنم تا احتمالا بتونم (در واقع امیدوارم بتونم) لذت بیشتری از زندگیم ببرم.

پیش نوشت ۲: پیشاپیش از اینکه با متن شلخته ای رو به رو خواهید شد، صمیمانه عذرخواهی می کنم.

آنچه که من درباره ی مدرن شدن انسان می فهمم اینه که در زندگی انسان نقش سنت، دین، عرف و ... کم کم رنگ باخت و آدم تونست حالا خیلی چیزا رو خودش انتخاب کنه. دیگه اون قوانین از پیش تعیین شده براش هیچ معنایی نداشت. (یا بهتره بگم، خودش فکر می کرد به دردش نمی خوره اون ساختارها)

امیدوارم بتونم با مثال منظورم رو بهتر بیان کنم. طبیعتا اصلا منظورم این نیست اینا خیلی مثال های خوبی ان، اما صرفا فکر می کنم مثال های ملموسی باشن.

در گذشته روابط حد و حدود مشخص تری داشتن. یک نفر محرمه. یک نفر نامحرم. پوشش یک حریمی داره (جا داره تاکید کنم، اصلا منظور من این نیست که خصوصا در این شرایط! بیایم همون قوانین رو رعایت کنیم)

ذات حریم داشتن، ذات آیین داشتن، چیزی بوده که بسیار سفت و سخت وجود داشته و اصلا بخش زیادی از عرف و سنت و ... توضیح همین حریم ها و آیین ها بوده. هنوز هم خیلی از حریم ها وجود دارن و برای انسان امروز بدیهی ان. (بدیهی ترین شکلش اینه که یک زن و شوهر در عموم ازدواج ها، خودشون و شریک زندگی شون رو از داشتن سایر شریک های جنسی محروم میکنن. به عبارت دیگه، رابطه ی جنسی بخشی از حریمی هست که بین ازدواج اونا با سایر انسان هاست و قرار نیست بقیه ی آدم ها وارد حریم این دو نفر بشن)

در معماری ایرانی هم اندرونی و بیرونی دلالت بر حریم داشتن داشته. کما اینکه شاید اون مدل معماری امروز اصلا شدنی نباشه، اما مساله ام طبیعتا این بخش از ماجرا نیست، میگم به هر حال حتی امروز هم مثلا معمول نیست یک مردی که اومده مهمونی خونه ی یک زن و شوهر بره توو اتاق خوابشون! بدیهیه که نباید بره. بخشی از عرف و حریم رابطه هاست.

سعی کردم این مثال های نسبتا واضح و تثبیت شده رو بزنم که بتونم از مفهوم حریم و آیین در سطوح دیگری حرف بزنم.

بتونم از این بگم که چه حد و حریم هایی در گذشته بودن که سبک زندگی امروز بهمشون ریخته و حداقل من یکی حسابی غافل بودم از نقش این آیین و حریم ها در زندگیم.

به عبارت دیگه باید اعتراف کنم

من سال ها قیمه ها رو می ریختم توو ماستا.

البته که این کار شاید توو کوتاه مدت جالب باشه. اما تا جایی که من می فهمم این ماجرا در بلند مدت احتمالا مشکل ساز خواهد شد.

منظورم چیه؟

منظورم اینه من سال ها، محل کارم، میز مطالعه داخل اتاق خوابم بود. حتی یک ساعتایی که حال نداشتم، روی همون تخت خوابم پروژه هایی که باید تحویل می دادم رو می نوشتم.

مساله ام الان و در این لحظه صرفا راندمانم نیست (که اون هم حتما کاهش پیدا می کنه)

مساله ام اینه که کم کم تختم تبدیل شد به محل نبرد هر روزه ی من با زندگی!

دیگه شبا راحت روو اون تخت خوابم نمی برد. من تختم رو راحت فروختم. خیلی راحت و ارزون!

من کم کم فهمیدم با کار کردن به حریم تخت خوابم تجاوز کردم

با سریال دیدنم، وقتی دارم غذا می خورم (برای کسی که خیره سرش می خواد فیلمنامه نویس بشه سریال دیدن یه جور کار محسوب می شه) به بدنم، به غذایی که می خورم، اصلا به خودم توهین کردم (دوستان نزدیکم می دونن من عین وحشی ها غذا می خوردم، برام مهم بود در کوتاه ترین زمان ممکن بشقابی که جلوم هست رو بتونم خالی کنم و به باقی کارام برس) 

من تازه فهمیدم با انجام دادن کارای دیگه ام، وقتی با آدمی که دوستش دارم بیرونم، به رابطه ام تجاوز کردم.

من این روزها فکر می کنم

هر چیزی باید حریم داشته باشه

باید آیین داشته باشه

بیخود نبوده قدیمی ها برای هرچیزی حریم و آیین داشتن

علاوه بر افزایش راندمان و شرطی شدن آدم و هزار و یک چیز دیگه که قطعا خیلی بهتر از من می دونید

این کارا باعث می شد آدم کمتر فرسوده بشه.

باعث میشد یه کنجی واسه آدم بمونه (این کنج می تونه هم معنای یک مکان فیزیکی داشته باشه، هم می تونه معنای یک ساعت یا یک روز در هفته باشه)

اینکه آدم هفت روز هفته

روزی ۱۲ ساعت کار کنه شاید در نگاه اول جالب و غبطه برانگیز باشه

اما برای من خوشحالی نیاورد

موفقیت هم نیاورد

می دونم میگید مسیر رو حتما خودت اشتباه رفتی و درست مانیتور نکردی و ...

حتما یه بخشی اش هم همین بوده. من تسلیمم واقعا

اما بنظرم همش هم این مساله نبوده. من سال ها فریلنس کار کردم و خب ظاهرا خیلی منطقی نبود که ساعت ها توو ترافیک به جای دوری برم که یه جا بشینم و پروژه هایی که باید انجام می دادم رو انجام بدم. در نتیجه یا خونه می موندم یا به کافه ای در همون نزدیکی می رفتم. اما کم کم به این نتیجه رسیدم، میزان حال خوب و بازدهی ام نسبت مستقیمی با فاصله ام از خونه داره. شاید تجربه اش رو همه در دوره ی کرونا کم و بیش داشتن. وقتی آدما دورکار شدن، زمان کش می اومد. کارها تموم نمی شد و زندگی کاری و بخش های دیگه ی زندگی با هم قاطی شده بودن و هیچ کدوم به درستی انجام نمی شد.

راستش همیشه برام جالب بوده چرا این قدیمی ترها، انگار در خیلی از زمینه ها از من و هم نسل هام شاد ترن (می دونم حرفی که دارم می زنم خیلی عامیانه است و حاصل هیچ پیمایش آماری نیست و ... صرفا شهودیه. شاید هم قبولش نداشته باشید البته) بنظرم یکی از مهمترین دلایلش اینه که:

هر کاری ترتیب و آیین خودش رو داشته

این ترتیب و آیین یهویی به وجود نیومدن و کنار گذاشتن یهویی برخی از اون ها باعث شده ما دچار مشکلاتی بشیم (یا بهتره بگم من دچار یه مشکلاتی شدم)

وقتی در گذشته بنا بر یک آیین، سنت یا دستور دینی آدما مجبور بودن به هنگام طلوع خورشید پاشن و نماز بخونن

عملا بعد از نماز هم بیدار بودن و به باقی کارهاشون می رسیدن. این باعث نظم بخشیدن و مرتب کردن برنامه ی زندگی شون می شد. بنظر من همین آیین ها که شاید برای برخی از انسان های مدرن امروزی تهی از معنا شده، هنوز هم می تونه بخش هاییش کاملا معنا دار و کمک کننده باشه و به داشتن یک نظم در زندگی کمک کنه.

نظمی که تصور می کنم در بلند مدت شادی بیشتری فراهم می کنه (طبیعتا منظورم این نیست ما بیایم دقیقا همون نظم قدیمی رو پیاده کنیم، منظورم اینه اگر هرکس متناسب با علایق و نیازهاش یه نظمی طراحی کنه، احتمالا اگر اون نظم رو به درستی عملیاتی کنه، با ثمرات زیادی مواجه می شه)

یک استادی دارم که وقتی می خواد چیزی بنویسه (استادم فیلمنامه نویس شناخته شده ایه و شغلش نوشتنه) ساعت ها وقت صرف می کنه

خودنویسش رو آماده می کنه

آبی به دست و صورتش می زنه

محل کارش رو آماده می کنه

میز مخصوصش رو مرتب می کنه

موزیک گوش می ده

و بعد از شاید یک ساعت!

تازه شروع می کنه به کار

برای من و دوستام که هم سن و سال همدیگه ایم و یهو می ریم سر لپ تاپ میشینیم و کارمون رو می نویسیم، رفتارهای استادمون در ابتدا خیلی کهنه و بی معنا بود. اما الان تازه می فهمم که اون استادمون داره چیکار می کنه.

چطور برای خودش حریم و آیین می چینه

و چیکار کرده که نوشتن بیش از ۴۰ ساله منبع درآمدشه

فک می کنم این روزا یه سری ابزارها کمک کردن آدم خیلی راحت تر در این دام بی حریم شدن (یه جورایی شبیه فحشه) بیوفته

موبایل

احتمالا یکی از مهمترین وسایلی هست که موجب شده ما خیلی جاها و خیلی وقتا بتونیم قیمه ها رو بریزیم توو ماستا.

البته که نمیشه در این روزگار موبایل هم کلا نداشت که. ولی به هر حال، بازم بنظرم باید براش حریم و آیین داشت.

خلاصه اینکه

زندگی

هیچ میانبری نداره

نمی شه موقع انجام یه کاری

یه کار دیگه کرد

آدم مولتی تسکینگ و اینا هم بیشتر به درد سمینارهای عنگیزشی و چاپیدن ملت می خوره

من نمی گم از فردا خودمم موقع رانندگی توو ترافیک وامونده تهران پادکست گوش نمی دم

خل می شم اگه در طول روز این همه ساعت توو ترافیک بمونم و کاری نکنم

فقط می گم

این ماجرای حریم و آیین شاید موضوعیه که آدمایی مثل من فراموشش کرده باشن و اگه بدونن این ماجرا چه نقش حیرت انگیزی ممکنه در احساس فرسودگی امروزشون داشته باشه

ممکنه بتونن با تمهیداتی (برقراری حریم ها و آیین هایی برای خودشون) کمی اوضاع رو بهتر کنن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

یک آهنگ و یک خاطره

از صبج پنجاه بار به مارچلو / باخ: آداجو در ر مینور BWV 974  گوش دادم. خود موسیقی که حیرت انگیزه. اما مساله من فقط موسیقی نبود راستش.

من قراره چند ساعت دیگه به جلسه اکران مستند رادیوگرافی یک خانواده برم و می خوام آخرای فیلم که این آهنگ پخش میشه، وسط سالن، یهو نزنم زیر گریه.

قبلا راجع به این فیلم زیاد نوشتم و حالا که رادیوگرافی یک خانواده در دسترسه، واقعا بنظرم حیفه که این اثر حیرت انگیز رو نبینید. اما مساله ی من صرفا خود فیلم هم نیست.

من این فیلم رو اولین بار توو عید ۱۴۰۰ دیدم (کانال تلویزیونی آرته فرانسه یک ماه فیلم رو رایگان گذاشته بود و من با بدبختی تونستم یه فیلترشکن از سرور فرانسه پیدا کنم که بتونم فیلم رو ببینم) من اون موقع توو روزای خیلی بدی از زندگیم بود. خیلی بد و تلخ

و این ترانه

من رو نه تنها یاد ماجرای فیروزه خسروانی و خانوادش

نه تنها یاد خودم و آدمی که در اون روزهای زندگیم حضور داشت

که یاد شرایطی می اندازه که همه مون توش گیر کردیم.

این روزها به تازگی سومین دهه از زندگیم به پایان رسیده و مهمترین چیزی که در پایان سومین دهه از زندگیم فهمیدم اینه که زندگی روزمره، همه ی زندگیه.

 زندگی همینه و ما بتمن و سوپرمن نیستیم. ما انیشتین و اسپیلبرگ هم نیستیم.

می دونم مدل این بابابزرگا شدم که داره نصیحت می کنه

می دونم که این حرفا رو پیش از من همه زدن و کوچکترین نکته ی جدیدی نداره حرفام

ولی فقط منم می خواستم یکبار دیگه برای خودم تکرارش کنم

تکرار کنم که تلاش برای پیدا کردن فیلم رادیوگرافی یک خانواده در عید ۱۴۰۰ خود زندگی بود

تکرار کنم که علی رغم اون روزهای عجیب غریب سخت و سرشار از افسردگی برای من

آغوش کسی که آدم دوستش داره خود زندگی بود. تمام سرخوشی جهان بود.

و تکرار کنم که همین الان، همین چند ساعت دیگه که قراره برم فیلم رو ببینم و بعدش با فیروزه خسروانی راجع به فیلم گپ بزنم کل لذت زندگیه.

حالا ته فیلم گریه کردم که کردم. اینم بخشی از زندگیه دیگه.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

وقتی به زور می خوای بگی انتقام، یک ابرپیرنگ مهم در ایرانه

چند سال پیش، تلاش کردم برای یک پروژه کلاسی مقاله ای بنویسم با عنوان:

تحلیل روایت فیلم قیصر با استفاده از رویکرد بازتاب اجتماعی و ابرپیرنگ ها

کاری به این ندارم که الان وقتی به اون مقاله نگاه می کنم، برام به شدت احمقانه و اشتباه به نظر می رسه (حتی عنوانش هم بنظرم غلطه) چرا که می خواستم بگم، انتقام در ایران بسیار ریشه دار و مهم بوده.

خب من این مساله رو چطور می خواستم ثابت کنم؟

تنها حقیقتی که واقعا درکارم وجود داره ارجاعم به یه مقاله است که در مقایسه بین شاهنامه با ایلیاد و اودیسه می گه در شاهنامه خیلی انتقام پر رنگ تره. (البته حالا بحث مفصله، به نفرات دیگه ای هم ارجاع دادم که می گفتتن انتقام برای ایرانیا خیلی مهم بوده و ... ولی اگه از خودم بپرسید خود نحوه ی نتیجه گیری های اون مقالات هم بنظر من دقیق نبود) باقی مقاله ام خواستم از توضیح شرایط سیاسی و اجتماعی دهه چهل ایران نتیجه بگیرم، خیلی مردم ایران انتقام پسندن! واسه همین قیصر فروش می کنه!!!! (این بخش مقاله ام دیگه کاملا فالش بود) حقیقت اینه که کل روش شناسی پژوهش کلاسی من غلط بود و بنابراین، نتیجه گیری اش هم غلطه. ینی من اون چیزی که دلم می خواسته رو ته کارم خودم نوشتم!

اما

اما

اما

هنوز ایده ی اون پژوهش برام بسیار جذابه.

ابوت در کتاب سواد روایت میگه:

برخی از داستان ها را بارها و بارها تعریف می کنیم. قصه هایی که عمیقا با ترس ها، ارزش ها و آرزوهایمان در ارتباطاند. ظاهرا هر انسانی نسبت خود و زندگی اطرافش را با چند ابرپیرنگ یا کهن الگو تطبیق می دهد. تطبیق هایی که شاید حتی از آن ها آگاهی هم نداشته باشد. هرچه قدر هویت و ارزشهای ما مطابقت بیشتری با یک ابرپیرنگ مخصوص داشته باشد، تاثیر آن ابرپیرنگ یا کهن الگو بر ما بیشتر خواهد بود.

یادمه اون روزا به شدت درگیر این بودم که بگردم ببینم ما ایرانی ها چه ابرپیرنگ و کهن الگوهایی در زندگی مون پر رنگه. به دو جواب مشخص رسیدم. ابرپیرنگ نبرد ظالم/ مظلوم و ابرپیرنگ انتقام.

دلیلم هم سنت و آیین قدیمی ایران بود. مراسم عاشورا هنوز در ایران اجرا میشه. طبیعتا اینجا جای این بحث نیست که اقبال مردم به این مراسم کم شده، زیاد شده یا ثابت مونده. بعید می دونم پژوهش آکادمیکی هم وجود داشته باشه در این خصوص. (البته طبیعتا هرکس متناسب با شهودش یه حدسایی می زنه) ولی نمی شه این مساله رو کتمان کرد که این ماجرا به هر حال به پیش از شیعه برمی گرده و ماهیت کلی سوگ سیاوش هم خیلی تفاوتی با عاشورای امروز نداره. یعنی ابرپیرنگ هاش همیناست. اگر هم مردم در طول زمان انقد بهش اقبال نشون دادن، میشه با تسامح زیاد نتیجه گرفت، حتما این داستان بخشی از وجودشون رو لمس می کرده. حتما تعداد زیادی از مردم می فهمیدنش و اون داستان رو داستان خودشون می دونستن.

ابوت جای دیگری از کتاب سواد روایت می گه:

تعدادی از کهن الگوها همگانی و فراگیرند. مانند: سفر اکتشافی و انتقام. اما هرچه قدر یک کهن الگو بیشتر مختص یک فرهنگ باشد، تاثیر عملی آن روی زندگی روزمره‌ی مردم بیشتر خواهد بود. هر فرهنگ بومی کهن الگوهای خاص خودش را دارد. برخی از کهن الگوها جهانی اند. مثلا قصه ی هوراشیو الجر نسخه ای از کهن الگوی محبوب بخش گسترده ای از مردمان ایالات متحده است.

البته بازم می گم، خیلی دلیل و روش آکادمیکی برای حرفام ندارم و به همین دلیل، تصمیم گرفتم صرفا در حد یک یادداشت بنویسمش و نه یک مقاله ی آکادمیک دانشگاهی.

کاری ندارم به اینکه امروز چطوری فکر می کنم

ولی اون موقع که تلاش می کردم یه همچین مقاله ای بنویسم به این فکر می کردم که انتقام، انقدر در ایران کار می کنه که هنوز وقتی می خوان یه سریال موفق دینی هم بسازن، باید مختارنامه بسازن!

مختارنامه و قیصر خیلی تفاوتی با هم ندارن. جفتشون اومدن داد مظلومی رو از ظالم بگیرن.

ایکاش شرایط به گونه ی دیگه ای بود و می شد بی پرده و عیان تر در خصوص ابرپیرنگ های جامعه ایران صحبت کرد. ولی به هر حال، هم از دوران دانشجویی من گذشته و دیگه دل و دماغ بحث ندارم، هم واقعا کسی و فضایی نیست که به این خزعبلاتی که برای من جالبه علاقه ای داشته باشه. منم یه جور حس کرختی دارم. حس اینکه تهش بن بسته و واسه کی و چی تلاش میکنی.

به هر حال، اوج تلاش من این روزا اینه که دارم سعی می کنم بیشتر در وبلاگم بنویسم. همین. 

فقط گاهی به این فکر می کنم که واکنش جامعه امروز ایران به یک فیلم انتقامی جدید چطوری میتونه باشه؟

داستان آدمی که پا میشه و برعلیه آدم هایی که حقش رو خوردن عصیان می کنه.

اما نه یه کشتن عادی، دلش با یک کشتن عادی خنک نمی شه

مثله می کنه آدم هایی که فکر می کنه گند زدن توو جوونی خودش و آینده بچه اش.

حمام خون راه می اندازه و تهش، عین هر انتقام جوی خوب دیگه ای

 کشته میشه.

پانوشت: امیدوارم این شائبه پیش نیاد که سعید داره ترویج خشونت می کنه و خون خون رو می شوره و باید چرخه ی خشونت رو همینجا متوقف کرد و اینا.

من فقط می گم مخاطب چنین قصه ای رو دوست داره یا نه؟ به قول فرنگی ها می تونه تاچ کنه درون مخاطب رو یا نه؟ همین واقعا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی