از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

۴۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سینما» ثبت شده است

سینمای میرکریمی

همون سال هایی که تازه تب سینمای فرهادی داغ شده بود ، حداقل تلویحا در جواب به اون سینما میرکریمی فیلم "یه حبه قند " رو می سازه. این رو می تونید از نامه ی حاتمی کیا به میرکریمی متوجه بشید.

 

سید رضا میرکریمی بدون شک یکی از بهترین و داستانگوترین کارگردانان سینمای ایرانه. کارگردانی که از همون فیلم ها و سریال های اولش نشون داد که خیلی خوب بلده در قالب مدیوم سینما داستان بگه. چه برسه به فیلم های متاخرتر کار با جزییات در یک فیلم شلوغی مثل یه حبه قند می تونه یک کلاس درس باشه.

اگر از طراحی صحنه و حض بصری که آدم از بسیاری از پلان ها می بره صرف نظر کنید ، می تونید دقیق بشید توی اکت ها ، قاب ها ، تک تک رفتارها و به داستان تک تک کارکتر ها و شخصیت پردازی اون ها در طول داستان دقت کنید.

ریزه کاری ها رو می بینید؟

برخورد های پسند رو ، هر وقت اسم قاسم میاد متوجه می شید؟

اون آخر فیلم که گوشه ی چادر پسند لکه داره رو می بینید؟

یا در فیلم به همین سادگی که فیلم شخصیت محور و خلوت تریه ، جزییات رفتاری  و شخصیت هنگامه قاضیانی رو می بینید؟

می بینید چقدر خوب ، از داستان فرعی فیلمش ، یعنی داستان ازدواج دختر همسایه در لحظلات پایانی فیلم استفاده می کنه ؟

میرکریمی بدون شک کارگردان مولف و بزرگیه

اما این باعث نمیشه ازش انتقاد نکرد.

اگه از من بپرسید ، مشکل سینمای میرکریمی اینه که تخیلش انقدر قدرت پرواز نداره تا ما رو درگیر اتفاقات و لحظات ناب سینمایی بکنه. لحظاتی که شاید خیلی در زندگی عادی باهاشون مواجه نباشیم ، ولی چه اهمیتی داره .

در اون لحظاته که آدم از خیال

 از سینما لذت می بره.

آدم های سینمای میرکریمی آروم ان. یه جورایی حتی انگار تسلیم ان. خودش هم تووی فیلم هاش انگار زیادی تسلیمه. انقدر کنشگر و انقدر قدرتمند نیست که بتونه یه کاری بکنه.

تماشاگر ، کارکتر و حتی کارگردان انگار همه  تماشاگر هستن. همه دارن می بینن. همه دارن نظاره می کنن.

فرهادی شخصیت های قدرتمندتری داره. آدم هایی داره که کنشگر ان. می تونن موقعیت های بحرانی خلق کنن. یک نظاره گر صرف نیستن. بنظرم دلیل اینکه میرکریمی به شهرت فرهادی در دنیا نرسیده اینه که انقدر کنشگر نیستن فیلم هاش. اهل شلوغ کاری نیستن. فیلم هاش دقیقا نقطه ی مقابل هالیوود قرار می گیرن.

هنگامه قاضیانی در به همین سادگی ، نه به فکره خیانت می افته ، نه به فکر یک لج بازی حسابی با بچه هاش یا شوهرش.اوج کنشش اینه که برگرده پیش خانواده اش که آخرش هم برنمی گرده (منظورم این نیست که باید برمی گشت ، منظورم اینه که کارکتر هاش آدم های کله خری نیستن! البته که الزاما این نکته ی منفی ای نیست.)

یا بنظرم این ایده که پسند سر سفره ی عقد ، کنار یک لپ تاپ نشسته فوق العاده است.

ولی چرا این رو بیشتر گسترش نداد؟

شاید دلیلش سواد دیجیتال کم و غیر عمیق مولفان بوده؟

شاید دلیلش اینه که قدرت رویاپردازی بیشتری نداشتن؟

شاید چون پسند قرار نیست کنش "گل درشتی؟" در اون رابطه داشته باشه؟

نمی دونم و نمی تونم جوابی به خیلی از سوالام  بدم ، ولی این رو خوب می دونم که فیلم های میرکریمی ،"ظاهرا" ادعای زیادی ندارن ، ولی سعی می کنن حرف های گنده ای بزنن ،  فیلم هایی که شاید لغت "ایرانی" بهترین توصیف برای اون ها نباشه ، ولی ادعای اینکه فیلم ها از زنانگی شیرینی بهره می برن ، به عقیده ی من اصلا ادعای دور از واقعی نیست.


پی نوشت: ایشالا در این یکی دو هفته ، میرم "قصر شیرین" رو هم می بینم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

قاعده تصادف و سندرم فیلم های فرهادی

فرهادی در فیلم های این چند ساله اش از یک پروتکل نسبتا ثابت استفاده می کند. کنش اصلی داستان (گم شدن الی  ، لحظه ی هل دادن ساره بیات ، دعوای فیلم گذشته ، صحنه ی تجاوز احتمالی به ترانه علیدوستی ، مفقود شدن دختر در جریان مراسم عروسی) را حذف می کند و مخاطب را درگیر دیدن واکنش ها می کند.

در این پست ، اشاره کردم که به نظر مهرداد اسکویی ، فیلم خوب ، از واکنش ها ساخته می شود.

اصلا این بحث وجود دارد که دلیل مبتذل دانستن هالیوود این است که تماشاگران را درگیر کنش می کند ، در صورتی که زندگی واقعی در واکنش ها ساخته می شود.

اصغر فرهادی هم با هوشمندی بسیار این کار را در آثارش می کند.

بهنام بهزادی بعد از فیلم بسیار خوب "تنها دوبار زندگی می کنیم" سراغ قاعده ی تصادف رفت. فیلمی از گونه به اصطلاح "اجتماعی" سینمای ایران که در ادامه ی سیل موفقیت های فرهادی ساخته شده.

هرچند که فیلم به سبک و سیاق فیلم های فرهادی کنشی را حذف نمی کند ، اما در بسیاری از المان ها (پرداختن این شکلی به واکنش ، تا اندازه ای دوربین) کاملا متاثر از سینمای فرهادی است.

مشکل فیلم بهزادی پرداخت داستان و چگونگی رساندن ماجرا به اوج تنش است.

اصغر فرهادی به خوبی می تواند  داستان را تا اوج جنون ، اوج تنش و تا لحظه ای که افراد به اصطلاح "جوش می آورند" هدایت کند. او انقدر درست اینکار را می کند که مخاطب مقهور داستان می شود و به خوبی کارکتر ها را می شناسد .

یکی از مهمترین دلایل موفقیت فرهادی ، تسلط بر فیلمنامه نویسی است.

هرگز در دیالوگ های فرهادی نمی بینید که :

علیدوستی: تو چرا اینقدر عصبی هستی ؟

شهاب حسینی : آری ،  عصبی هستم. زین  پس همینی که هست.

(با بازی و لحن های اغراق شده خوانده شود)

او به ما نشان می دهد که شهاب حسینی عصبی است و این یعنی سینما. او با پرداختن به جزییات کارکتر شهاب حسینی و نشان دادن  کنش های او به زبان سینما ، مدام شخصیت را به سمت عصبی شدن هدایت می کند.

  به عقیده ی بسیاری از منتقدان هنری، تفاوت جنس مرغوب و نامرغوب در عالم هنر ، در پرداخت به جزییات نمود پیدا می کند. یک اثر جدی هنری مملو از جزییاتی است که داستان اصلی را منطقی می کنند . برای اینکه تفاوت جنس مرغوب و نامرغوب را متوجه شوید ، می توانید به تماشای قاعده ی تصادف بنشینید و پس از مدت کوتاهی یک فیلم از اصغر فرهادی تماشا کنید.

تصور می کنم شما هم بتوانید تفاوت این دو را متوجه شوید.

نظر شما چیست؟


پی نوشت1: تمجید های من از فیلم های فرهادی ممکنه شائبه ی تحت تاثیر جو بودن من رو داشته باشه ، اما اگر براتون راهگشاست ، باید بگم من از سینمای فرهادی متنفرم.

پی نوشت2:قاعده ی تصادف بهنام بهزادی فیلم قابل قبولی است. هرچند که عالی نیست ، حتی خوب هم نیست . اما یک سر و گردن از اکثریت قریب به اتفاق فیلم هایی که به سندرم فرهادی دچارند بهتر است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

داستان کوتاه های احسان عبدی پور

‍پیش نوشت :مدت زمان زیادی هست که کمتر می نویسم.

اگر بخوام بهونه بگیرم ، حتما می تونم به دندون درد وحشتناک این چند وقت اخیر ، آغاز برنامه ی تلویزیونی جدیدمون و مراحل آماده سازی اولیه اون و حتی داستان ادامه دار چالش های مستندی که نزدیک به سه سال هست درگیر ساختش هستم ، اشاره کنم.

شاید هم بد نباشه که بگم مدت زیادیه دارم صرف فهمیدن سینمای حیرت انگیز تجربی ایران و خواندن و دیدن آثار محمد رضا اصلانی می کنم. البته و صد البته تا وقتی خواندن ها ودیدن هایم به جای قابل قبولی نرسد ، قصد ندارم درباره ی آن ها بنویسم.

ولی شاید جز اینکه شدیدا درگیر استهلاک و فرسایش حاصل از روزمرگی شدم و گاه و بی گاه در تنها سرگرمی این روزهایم ، یعنی تصاویر دنیای اطرافم ، در سایه ها و رفله ها گم می شم و زمان را فراموش می کنم ، هیچ کدام از این دلایل ، منطقی به نظر نرسند.


اصل مطلب: به همین دلیل عجالتا تجربه ی شنیدن چند داستان کوتاه بی نظیر از احسان عبدی پور را به اشتراک می گزارم.

داستان هایی که تک تکشون ، سرشار از یک تجربه ی گرم ، اما تلخ از زندگی انسان ها هستند.

داستان هایی که هرچند در بوشهر گرم اتفاق می افتند و هرچند احسان عبدی پور ، انقدر باهوش هست که داستانش را خالی از شیرینی زبانی های بچه های جنوب نکند ، اما داستان های او مملو اند از تنهایی

از بی کسی

و از حقایق عمدتا تلخ زندگی انسانی

دوکو

رساله ی مومو سیاه

زینت و مک لوهان

کبریت

احسان عبدی پور، حتما نویسنده ی بی نظیریه  و اگه از من بپرسید ، مناسب ترین موجود دنیا برای خواندن داستان هاش هست.( مگر اینکه عکسش ثابت شه)

اما به عقیده ی من (که خب قطعا چندان مهم نیست) انقدرها که در عرصه ی نویسندگی و حتی فیلمنامه نویسی می تونه موفق بوده ، در عرصه ی کارگردانی موفق نبوده.

 

در پست بعدی ، حتما از فیلم تنهای تنهای تنها که چند سال پیش در جشنواره ی فجر درخشید خواهم نوشت. حتما خواهم گفت که چرا بنظر من انقدری که باشو غریبه ی کوچیک  بیضایی، نیاز داوود نژاد ، آثار کیارستمی و فیلم های دیگر دیده شدند ، تنهای تنهای تنها دیده نشد.

ولی عجالتا شاید بد نباشد به این نکته اشاره کرد که احسان عبدی پور، زمانی داره از روایت داستان با شخصیت محوری کودک استفاده می کنه که تاریخ مصرف اینکار ها گذشته، دیگه انقدر این داستان ها مستعمل و سانتی مانتال شده که قابلیت هاش رو از دست داده. از طرفی حقیقتا عبدی پور ، نویسنده ی بهتری است تا فیلمنامه نویسی عالی. بار اصلی بسیاری از لحظات تاثیرگذار فیلم رو نه سینما و کارگردانی ، که دیالوگ هایی با مفاهیم عمیق و البته در ظاهری بچه گانه (عبدی پور انقدر هوشمند و کاربلد بوده که برعکس بسیاری از همکارانش ، دیالوگ های قلمبه سلنبه رو نچپونده توو دهن بچه) به دوش می کشند.

البته که با تمام این تفاسیر ، تنهای تنهای تنها هنوز از جواهرات کمیاب این روزهای سینمای ایران است. پس اگر هنوز فیلم را ندیده اید ، شدیدا پیشنهاد می کنم فیلم را قبل از یادداشتم درباره ی فیلم تنهای تنهای تنها تماشا کنید. چرا که این یادداشت  داستان فیلم را لو می دهد و عملا خواندنش پیش از دیدن فیلم هیچ لطفی ندارد.

پی نوشت: خیلی معلومه که دارم با درمیون گذاشتن موضوع پست بعدی و زمان نقریبی انتشارش ، خودم رو مجبور می کنم که چند روز دیگه پست بعدی رو منتشر کنم؟

 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

فاصله ی سپاسگذاری تا سپاسگزاری ،فاصله ی بین خامی و بی تجربگی تا چشیدن سرد و گرم بازی

شاید شما هم از خیل نسبتا زیاد افرادی باشید که متوجه اشتباه املایی سپاسگذار شده و هرگز این خطا را انجام نداده باشید.

اما باید اعتراف کنم من تا همین چند ماه پیش همیشه این اشتباه را انجام می دادم

(البته دقیق تر که نگاه کردم متوجه شدم دوستانم هم قبل از این به بنده تذکر داده بودند که طبق معمول خیلی به حرف کسی اهمیت نداده بودم😂)

تا اینکه در یک ایمیل خیلی جدی ، یکی از کارگردانان سینمای مستند که اتفاقا در چند پست همین وبلاگ ، حسابی ! از خجالت فیلم هایشان درآمده بودم و به شکل تندی انتقاد کرده بودم ، آن پست ها را خوانده بودند و در ایمیل و در نهایت ادب از بنده تشکر کرده و نوشته بودند بسیاری از انتقاداتی را که بر آثارش نوشتم وارد می داند و ...

من هم که از این پاسخ شوکه شده بودم ، تمام تلاشم را کردم که خیلی باکلاس (الکی! حالا هرکی منو ببینه دفعه ی اول میفهمه که اصن آدم باکلاسی نیستم😂) پاسخ لطف کارگردان عزیز را بدهم که در متن نامه غلط املایی "سپاسگذار" رخ داد. 

(تا من باشم دیگه ادای آدمای باکلاس رو درنیارم! )

نکته ی جالب توجه آنجا بود که در پاسخ ، کارگردان عزیز به شکل رندانه ای ، از واژه ی "سپاسگزار" استفاده کرد و تازه من آنجا متوجه اشتباه خودم شدم و راستش تا امروز و تا همین لحظه هم هرگز به روی خودم نیاوردم😌


اما چه شد که امروز بلاخره به روی خودم آوردم؟

در این چند ماهه که مشغول شات لیست برداشتن از نماهای فیلمم بودم ، کلللی حرص خوردم!

از دست خودم که چطور این همه اشتباه اولیه را در این فیلم انجام دادم و از اینکه چطور و با چه رویی از کار بقیه ایراد میگرفتم!

به عنوان مثال ، یکی از بزرگترین مشکلات فیلم ، خط نگاه مصاحبه شونده هاست! 

من با فاصله از دوربین قرار دارم و آن ها به من نگاه می کنند. نه به جایی نزدیک به دوربین!

(ایراد بزرگه اینکه من چرا میکروفون را وصل نکردم و دستم گرفتم که جای خود )

من واقعا تصور نمی کنم که در مصاحبه ای که قرار است در لاله زار و با یک بازیگر قدیمی لاله زاری انجام شود ، می توان از این بدتر میزانسن داد!

 بعد از دیدن این اشتباهات با خودم فکر کردم که تفاوت من و آن کارگردان عزیز و دوست داشتنی ، تفاوت بین خامی و بی تجربگی و چشیدن سرد و گرم ماجرا است.

احتمالا او از خود نپرسیده این پسره کی هست که بخواد از کار من ایراد می گیرد. او انتقاد ها و البته تعریف های زیادی در تمام این سال ها شنیده و بعید است دیگر از این حرف ها خیلی خوشحال یا ناراحت بشود. او یادگرفته کار خود را بکند و اثر به اثر بهتر شده و پیشرفت کند.

 ولی ما جوان ترها احتمالا در درجه ی اول ، مشغول ایراد گرفتن از بقیه هستیم و بعد اگر وسط ایراد گرفتن هایمان مجالی شد ، تازه شاید ، شاید خودمان اثری تولید کنیم .

اثری که احتمالا سرشار از غلط غلوط است.

چرا؟

چون عوض کار کردن ، به کار این و اون گیر دادیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

کاشکی من دایناسورت بودم

دلم برای دنیای کلاه قرمزی و پسرخاله تنگ شده

برای دنیایی که تلخ ترین شخصیتش ، یه دایناسور فانتزی بود!

واسه حمیده خیرآبادی با اون خبه خبه گفتناش

واسه فاطمه معتمد آریای خندون و مهربون

واسه آقای مجری ای که دلش اندازه ی یه گنجیشکه

کلاه قرمزی خرابکاری می کنه و اون زودی می بخشتش

دلم واسه تمام شیرینی ها دوران بچگی تنگ شده

متنفرم از دنیای آدم بزرگا

از سینمای به اصطلاح واقع گرا

سینمایی که من می فهمم

رویاست

فانتزیه

می تونه یه عروسک باشه که هرجایی میره و هرکاری می کنه

هیچکس هم بهش نمی گه : آقا شما که عروسکید!

با خودم بعضی وقتا فک می کنم ، اگه امروز ، یه نفر بیاد در صدا و سیما   و بگه مجری تون بیست سال پیش گفت پاشید بیاید اینجا تا باهم برنامه اجرا کنیم، از در گیت صدا و سیما  می تونه رد بشه یا نه؟

آقای مجری ، انقد مهربون بود که نگفت فلانی و فلانی بیان و فلانی نیاد. اون همه رو دعوت کرد.

ینی یه روزی میشه که یه پسر یا دختر دیگه هم به آقای مجری بگه: کاشکی من دایناسورت بودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

پله آخر

بعضی وقت ها فکر می کنم

پله ی آخر

بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

مورد عجیب بنجامین باتن


بنجامین باتن ، یادگار اول دبیرستانمه، اولین فیلمیه که سی دی بدون سانسورش رو گرفتم، یادمه تمام مدت می ترسیدم پلیس بگیردم و حواسم بود، موقع خریدن کسی نبینتم تا آبروم بره!😂 یا خونه کسی نفهنه (نشون به اون نشون هنوزم که هنوزه ، سی دی های اون دوران رو تو جعبه و یه جایی که عقل جن هم بهش نمیرسه نگه داری میکنم) یادمه مامانم خونه روضه داشت و من به همین دلیل! بنجامین باتن رو به پیشنهاد یکی از همکلاسی های مدرسه، خریدم تا تایم رو بگذرونم.

دفعه اپلی که دیدمش، خیلی ازش خوشم نیومد.

ولی امروز دوباره بعد از مدت ها دیدمش

بی نظیر بود

فضاسازی 

استان

فیلم داستان آدمیه که با بقیه فرق می کنه ، برعکس زندگی می کنه

هیچ کدوم از ما ، پیر بدنیا نمیایم و نوزاد از دنیا نمیریم ، ولی من عجیب با داستان همذات پنداری کردم. خودم رو توش دیدم و این یعنی سینما

سینما هنر هیپنوتیزم کردنه

من هیپنپتیزم شده بودم واقعا 

کارگردان با track in و نماهای کرین متعدد ،استفاده ی به جا از نماهای سوبجکتیو،میزانسن درست و یه قاب بندی با زاویه ی کمی لو انگل در نماهای اوبجکتیو، قاب های مینیمال ، اما پر و استفاده ی درست از عمق میدان، هیپنوتیزم می کرد آدم رو واقعا

تدوین کار با شناخت درست از ریتم ، مخاطب رو به خوبی با خودش همراه می کرد و با دیزالو های زیادی که اتفاقا معمولا خوب از آب دراومده بودن ، غوفا کرد.

صدا و موسیقی فیلم هم که نگم براتون ، بنظرم مهمترین دلیل موفقیت فیلم های هالیوودی در فضاسازی نسبت به فیلم های ایرانی، صدا است. 

بازی ها ، علی الخصوص بازی کیت بلانشت بی نظیر بود. حتی گریمش هم عالی بود. گریم بنجامین باتن و بازی برد پیت هم که حرفی برای گفتن باقی نمیذاشت واقعا

بنجامین باتن فیلم خوبیه

حتی اگه از من بپرسید ، میگم خیلی خوبه

خیلی خیلی خوبه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

شعر در سینمای ایران

متنی که می خوام بنویسم ، مثل تقریبا تمام نوشته های این وبلاگ کاملا تفکر شخصیم هست و هیچ دلیلی برای اثباتش هم ندارم ، ولی به شدت بهش معتقدم.

ما زبان مادری مون زبان فارسی است . هر کاری هم بکنیم و بر هر زبانی هر چه قدر هم که مسلط باشیم ، زبان مادری مون که با اون فکر می کنیم رو نمی توونیم عوض کنیم.

فارسی زبان شعر است. ما با شعر ، با حافظ و سعدی بزرگ می شویم و عمق احساسات یک فارسی زبان را می توانیم زمانی ببینیم که شعر می گوید یا شعر می خواند.

حقیقتا ما بهترین شاعران دنیا را داریم. دلیلش هم این است که زبان فارسی این پتانسیل را دارد که با آن هرکاری بکنیم!

اما یک اتفاقی در سینمای ایران افتاده

حقیقتا مدیوم سینما هیچ وقت متعلق به ما نبوده و از غرب آمده

اما بسیاری از هنرمندان ایرانی که شناخت درستی از مدیوم سینما نداشته اند ( خیلی از آن ها آدم های بسیار بزرگی بودند نظیر زنده یاد علی حاتمی ) سعی کردند از یکی از پرتوان ترین عناصر هنری ایرانیان ، یعنی شعر در سینما هم استفاده کنند.

در صورتی که این دو مدیوم هیچ ربطی به هم ندارند! پس فیلم ، فیلم خوبی نیست. خصوصا برای مخاطبی که می خواهد تصویر ببیند. در نتیجه مخاطب غیر فارسی که اصلا این فیلم ها را نمی فهمد.

این اشتباه را بسیاری از کارگردانان انجام داده اند ، چرا که شاید مدیوم سینما را درک نکرده اند.

جایی مسعود فراستی گفته بود بعد از این همه سال نقد نوشتن احساس می کنم که بس است و اصلا سینما برای ما ایرانی ها ساخته نشده ، اصلا سینما کار ما نیست.

احتمالا این عبارت یکی از معدود حرف های درست مسعود فراستی است!

منظورم این نیست که ایرانی ها نمی توانند فیلم خوب بسازند ، منظورم این است که باید مدیوم سینما را درک کنیم .

به عنوان مثال ، فیلم شب های روشن یکی از مصادیق همین ماجراست. این فیلم که معتقدم نون سواد و حتی شاید بخشی از زندگی واقعی فیلمنامه نویسش را می خورد ، در لحظاتی خیلی خوب کار می کند ، داستان اقتباسی خوبی دارد و از  کارگردانی قابل تحملی هم برخوردار است ( هرچند که هنوزم دلیل خیلی از جنگولک بازی های دوربین رو نمی فهمم) ولی خب اعتراف میکنم که فضای سرد این فیلم ، به در اومدن داستان بسیار کمک کرده است.

ما هر چند با یک داستان عاشقانه مواجه میشویم ، اما عقیقی ( فیلمنامه نویس) با استفاده ی متعدد از شعر  و دیالوگ هایی تئاتری و غیر قابل باور و موتمن ( کارگردان) با بازی های تله تئاتری در ساختن یک فیلم موثرتر ناکام می مانند.

علی الخصوص استفاده ی مکرر از شعر که آدم نمی فهمد این سینماست یا کلاس ادبیات!

بعله ، شخصیت اصلی مرد داستان ، استاد ادبیات است ، شخصیت زن داستان هم شعر دوست دارد.

اما ما هم داریم سینما می بینیم .

تصویر می خواهیم.

در هر صورت ، سینما دوستان شب های روشن را دوست دارند و بلاخره ، در شهر کور ها ، یک چشم پادشاه است.

مجموعا ، شب های روشن فیلمی عاشقانه است که حتما ارزش دیدن را دارد  و البته ، خواندن داستان شب های روشن داستایوفسکی هم ، حتما ارزش خواندن دارد ( می توانید خلاصه داستان را اینجا بخوانید)

پا نوشت: شاید خواندن این دو کتاب ، در باب بحثی که درباره ی زبان فارسی شد ، مفید باشد

زبان باز

زبان ، منزلت و قدرت در ایران

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

خرامان

هفته ی گذشته ، اکران فیلم های منتخب بخش مستند جشن خانه ی سینما بود و به دلیل ماهیت این جشن و عدم دخالت ارشاد ، فیلم هایی پخش شد که احتمالا در حالت عادی هیچ جا قابل پخش نیستند. 

یکی از مهمترین این فیلم ها ، فیلم خرامان بود که برنده دیپلم افتخار بهترین فیلم شد و  سال گذشته به دلیل عدم رعایت خطوط قرمز از جشنواره سینما حقیقت کنار گذاشته شد.

فیلم داستان مرد رقصند ای است (به این دلیل از واژه ی رقاصه استفاده نکردم که احساس کردم شاید بار معنایی منفی داره ، وگرنه رقصنده شاید یه ذره واژه ی نامانوسی محسوب میشه واقعا) که این روزها دیگر هرچند جذابیت گذشته را ندارد ، اما گهگاهی در عروسی ها و بیشتر وقت ها برای دل خودش لباس می پوشد و می رقصد.

البته ، اشتباه نشود ، این شخصیت رقص مردانه نمی کند! او زن پوشی است که اتفاقا به ایفای رقص زنانه می پردازد و بسیاری از رفتارها و حرکاتش و حتی صدایش زنانه است! 

حتی تا اندازه ای شایبه ی خیلی مرد نبودن!!! شخصیت هم برای مخاطب پیش می آید که این مساله با توجه به ازدواج کردن و شش پسر داشتن او منتفی است.

رقص زنانه ی شخصیت اصلی در سطحی است که بقیه را هم به همین مشکل تشکیک جنسیتی گرفتار کرده.

به گونه ای که طبق صحبت های او ، در سفر گرگان که برای رقصیدن در یک عروسی به روی استیج می رود ، تعدادی از متعصبین با گرز و چماق به او حمله می کنند که تو زن هستی و جلوی این همه نامحرم میرقصی

او هرچه می گوید مرد است ، هیچکس باور نمی کند 

و می گوید، پیش نماز مسجد ، تا ندیده! رضایت نداده که او مرد است .

البته اگر ما هم با شخصی با آن آرایش (خط چشم و پنکیک و سایه و ...) و دکلته و موهای بلند افشون و آن سبک رقص زنانه مواجه شویم، بعید می دانم تصور( مگه این شاهد دیدن فیلمی با شرکت اکبر عبدی باشیم!) دیگری داشته باشیم. البته که رفتار زشت بسیاری از مردم با او ، یکی از زمینه های اصلی فیلم است.

شش پسر شخصیت اصلی هم هرکدام برای خود داستان های جالبی دارند. حرف هایی می زنند که به شدت مخاطب را به خنده (حتی قهقهه) می اندازد و انقدر بعضی حرف هایشان خط قرمزی است که حتی من جرات بازگو کردن آن ها را ندارم! ولی خب کارگردان به خوبی از آن ها استفاده کرده و مشخص است که کارگردان در نزدیک شدن به سوژه ها و ایجاد صمیمیت با آن ها به شدت موفق عمل کرده و توانسته حرف هایی از زیر زبان آن ها بکشد که هم بسیار مهم هستند و هم ، بسیار جذاب.

مرد رقصنده قبل از انقلاب گذشته ی موفقی داشته و هم بسیار جذاب و دلربا بوده ! هم در فیلم ها و گروه های بسیاری می رقصیده و بسیار پرطرفدار بوده ، اما این روزها و در آستانه ی 80 سالگی ، در یک روستای کوچک در شمال کشور و حوالی ساحل دریای خزر روزگار می گذراند و مجبور به شخم زدن زمین و گاو داری است!

فیلم شور و حال بسیار خوبی دارد و به دلیل موضوع جذاب و تا قسمتی سیاسی اش (به تعبیر شخصیت اصلی ، 40 سال است که در این کشور رقص ممنوع است ، طبیعتا زندگی کسی که به این شغل علاقه دارد ، داستان جذابی می شود) نظر مردم و حتی خود فیلمسازان و منتقدان را جلب می کند. 

در مجموع می توان گفت ، فیلم ، فیلم موفقی است و به خوبی از پس داستان زندگی این آدم برآمده ، اما مشکل داستان اینجاست که برای فیلم ، نقطه الف تا ب ای مشخص نشده. به این معنا که داستان قرار نیست جای خاصی شروع شود ، مسیر خاصی را طی کند و به نقطه ی خاصی برسد. یعنی شاید مثلا اگر ده دقیقه ، یک ربع زودتر هم فیلم تمام می شد هیچ اتفاقی نمی افتاد. 

در کتاب "قصه گویی در فیلم مستند" شیلا کوران برنارد آمده که یک داستان خوب نیازمند به شخصیت خوش پرداخت و پذیرفتنی ( این فیلم به حد اعلا دارد) ، تنش ناشی از تعارض (دارد، رقصنده ای که مرده ، ولی زنونه میرقصه و رفتار می کنه)و گره گشایی قابل باور (ندارد) است.

دلیل اینکه قصه گره گشایی ندارد این است که اصولا داستان ، سیر روایی اش برپایه ی تعریف کردن داستان زندگی رقصنده است ، نه یک اتفاق مشخص که از الف شروع شده و به ب می رسد.

در نهایت هم فیلم، با پیوستن آرش اسحاقی (کارگردان) به رقصنده به پلان پایانی می رسد و کارگردان هم شروع به رقصیدن می کند (انصافا هم خوب می رقصه ، اسحاقی اگر از مستند سازی پول درنیاورد ، حتما از این طریق می تواند درآمد بهتری کسب کند) و در آخرین لحظه ، فیلمبردار را هم دعوت به رقصیدن می کند و فیلم تمام می شود.

هرچند که انصافا آرش اسحاقی مراعات هیچ خط قرمزی را نکرده و طبیعتا نمی تواند انتظار اکران گسترده ای داشته باشد ، اما ایکاش این فیلم اجازه ی  بیشتری برای عرض اندام پیدا می کرد. شاید این فیلم بتواند همان طور که مخاطبانش را چهارشنبه شب در خانه سینما به وجد آورد و سر زنده کرد ، جامعه ی خسته و دلمرده ی ما را هم کمی سر زنده کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

تنها دوبار زندگی می کنیم

از نظر من ، تنها دوبار زندکی می کنیم یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایرانه که انقدر مهجور و نادیده است که حتی خود سینمایی ها هم کمتر تا حالا این فیلم رو دیدن.

 

فیلم روایت غیرخطی داره و همون طور که از اسم فیلم برمی آد به هیچ عنوان با یک داستان تکراری سرو کار ندارید.

 

ایده ی فیلم بسیار خلاقانه و حتی واقعی بنظر میاد ( شاید حتی تجربه ی شخصیه کارگردان یا یکی از نزدیکان کارگردان باشه) و فرم فیلم هم ، بسیار درست انتخاب شده و بهنام بهزادی در اجرا هم کاملا موفق  عمل کرده و در نهایت میشه گفت ، به عنوان یک فیلم اول ، فیلم یک شاهکار تمام عیار حساب میشه ( هر چند که نمی دونم چرا کار های بعدی بهنام بهزادی یکی از یکی ضعیف تر شدن!)

 

موسیقی فیلم هم که کار استاد حسین علیزاده است و کاملا به جا و به موقع در فیلم استفاده شده و به همین دلیل ، مخاطب خیلی خوب می تونه از نظر احساسی با فیلم درگیر بشه ، هرچند که شاید برای مخاطب نه چندان حرفه ای سینما به دلیل روایت غیر خطی فیلم ، کمی مشکل باشه که دفعه ی اولی که فیلم رو می بینه متوجه سیر کامل اتفاقات فیلم بشه

 

ولی در کل می تونم بگم ، به هیچ عنوان دیدن این فیلم رو ، خصوصا توی هوای بارونی و ابری از دست ندید. ( تمام تلاشم رو کردم تا بدون لو دادن داستان ، ترغیبتون کنم به دیدن فیلم ، حالا اینکه چقد موفق شدم هم بماند)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی