از من بپرسید!

حقیقت اینه که دنیا پر از سوالای بی جوابه و من دربه در دنبال پیدا کردن جواب این سوالام، این وبلاگ رو درست کردم تا با هم دنبال جوابای سوالای بی جواب بگردیم

۴۰ مطلب با موضوع «مستند» ثبت شده است

رادیوگرافی یک خانواده

رادیوگرافی یک خانواده، برنده ی جایزه ی بهترین مستند سال ۲۰۲۰ ایدفا شد. ایدفا مهمترین فستیوال فیلم مستند دنیاست و هرچند که پیش از این آثار زیادی از ایران برنده ی جوایز متعددی در ایدفا شدن، اما تا به حال هرگز مهمترین جایزه ی ایدفا رو هیچ فیلم ایرانی موفق نشده بود بدست بیاره (البته این فیلم تولید مشترک ایران و چند کشور دیگه است).

این فیلم که در ادامه می خوام توضیح بدم چرا بنظرم یک شاهکار تمام عیاره، چند هفته ی پیش در شبکه ی آرته پخش شد و صرفا تا چند روز آینده از طریق این لینک در دسترس قرار داره. البته نکته ای که وجود داره اینه که برای دیدن فیلم از ایران، حتما باید از قندشکن هایی استفاده کنید که از طریق سرور آلمان یا فرانسه متصل شده باشن.

راستش من دید دوگانه ای نسبت به جشنواره ها دارم. یعنی در بسیاری از موارد، بنظر می رسه فیلم ها صرفا به دلیل مسایل سیاسی و پرداختن به ترند های روز در جشنواره ها جایزه می گیرن (یا شاید هم من متوجه ارزش های والای هنری این فیلم ها نمیشم). اما از طرف دیگه طبیعتا خیلی وقت ها هم این جشنواره ها واقعا از آثاری تقدیر می کنن که به لحاظ ارزش های هنری آثار مهم و قابل تاملی هستن.

رادیوگرافی یک خانواده از نظر من قطعا در دسته ی دوم قرار می گیره و تصور می کنم، خصوصا برای افرادی که به تاریخ معاصر ایران، یعنی از پیش از انقلاب تا پس از انقلاب و تقابل سنت و مدرنیته در زندگی ایرانیان علاقه مند هستن، این مستند حکم یک جواهر رو داره.

توجه: ادامه ی این یادداشت ممکن است بخش هایی از داستان را لو بدهد.

به طور خلاصه، فیلم داستان یک خانواده ی سه نفره، شامل موسیو (دکتر حسین خسروانی)، طاهی (طاهره شرکا) و فیروزه خسروانی است. راوی داستان هم، خود کارگردان، یعنی فیروزه است.

عکس های رادیوگرافی (رادیولوژی) برای نشان دادن درون بدن انسان به کار می روند. رادیوگرافی یک خانواده هم همان گونه که از اسمش پیداست، به نشان دادن جزییات و روابط درونی یک خانواده می پردازد و از مجرای این ماجرا، به نوعی وقایع یک دوره ی تاریخی در ایران را بررسی می کند.

البته فیلم اصلا به حد یک روایت صرفا تاریخی تنزل پیدا نمی کند و در گوشه گوشه ی اثر، وسواس و توجه به جزییات و شناخت مدیوم سینما دیده می شود.

رادیوگرافی، اشاره ای هم به مشکل کمر طاهی دارد. مشکلی که در جریان اسکی برای اولین بار رخ می دهد و با تاکید دوباره بر این اتفاق در زمان زایمان طاهی و در تذکر موسیو به طاهی در زمان تظاهرات، ذهن مخاطب را برای ارجاع پایانی، یعنی شرایط کمر طاهی در سکانس پایانی فیلم و تصویر پیش از تیتراژ از کمر طاهی آماده می شود.

فیلم رادیوگرافی یک خانواده از یک پلان غریب از یک سالن بزرگ (که بعدا مشخص می شود سالن خانه ی موسیو و طاهی در ایران است) آغاز می شود.

همین سالن و همین حرکت رو به جلوی دوربین در طول فیلم بارها و بارها، با میزانسن ها و دکور و نور و رنگ های مختلف تکرار می شود که ضمن اینکه هر کدام از این صحنه ها داری المان های متعددی هستد که به روایت داستان کمک می کنند، فضاسازی فوق العاده ای از داستان ایجاد می کنند و به ذهن مخاطب برای لحظاتی استراحت می دهند.

از طرفی حرکت دوربین، نوع رنگ آمیزی صحنه و طراحی آن به قدری درست و حیرت انگیز انجام شده که کاملا به عنوان یک المان بصری، برای بخش هایی از داستان که نمای تصویری وجود ندارد، تصویر ایجاد کرده است.

به بیان دیگر، فیروزه خسروانی با تقلیل دادن داستان اختلافات و روابط این خانواده به روابطشان با اجسام خانه، با تغییر و جابه جایی اجسام خانه، به خوبی داستان این خانواده را روایت می کند.

در طول این فیلم، خط سیر داستان از غلبه ی موسیو بر طاهی شروع می شود و تا غلبه ی طاهی بر موسیو ادامه پیدا می کند. حتی نویسنده تلاش کرده دقیقا همان واژه ها که برای نشان دادن غلبه ی موسیو بر طاهی انتخاب کرده را برای طرف مقابل هم انتخاب کند.

اولین دیالوگ فیلم که بعدها می فهمیم از زبان فیروزه بیان می شود، انقدر خاص هست که از همان لحظه ی اول مخاطب را با خود همراه کند: مادر با عکس پدر ازدواج کرد.

صدای موسیقی پیانویی که رِنگ "بادا بادا" را اجرا می کند به گوش می رسد. اما از همین ابتدای کار یک  نکته ی مهم وجود دارد. (فارغ از اینکه در همون لحظه درون سالن خانه داریم پیانو را می بینیم و به طور کلی در طول فیلمنامه پیانو به موتیفی برای نشان دادن فضای غربی تفکرات موسیو بدل می شود) این "بادا بادا بیا"، شاد نیست! من اصلا موسیقی بلد نیستم، ولی تصورم این است که در ریتم و دستگاهی نواخته می شود  که بادا بادا در حالت معمول اجرا نمی شود.  

کارگردان و تدوینگر توانسته اند با انتخاب عکس های درست و استفاده از ریتم حساب شده، به گونه ای عکس های صحنه ی عقد را کنار هم بگذارند که انگار با تصاویری دکوپاژ شده طرفیم. پس از آنکه حسین از داستان عاشق شدنش می گوید، نریشن از داستان رفتن و ماجرای استفتا ازآیت الله خویی درباره ی سفر به خارج از جهان سوال می پرسد و اینکه حسین خسروانی خیلی به رعایت مسایل شرعیه مقید نیست. در حقیقت فیلمساز از همان دقایق اول، مساله ی کلی فیلم را با مخاطب به اشتراک می گذارد. تمام فیلم درباره ی این تقابل است که به عقیده ی دخترشان، در میانه های فیلم، یعنی اوایل دهه ی پنجاه حد تعادل گرفت و پس از آن دوباره از تعادل خارج شد و یک طرف ماجرا نظرش را به طرف دیگر تحمیل کرد. البته هوشمندی فیلمساز این است که دقیقا این جمله را نمی گوید و با تکیه بر تعریف کردن اتفاقات، این نتیجه گیری را در ذهن مخاطب ایجاد می کند.

گفتنی درباره ی فیلم بسیار است. اما ترجیح می دهم بیش از این حوصله ی آدم ها را سرنبرم و به جزییات تکنیکی فیلم نپردازم. جزییاتی که به نظر شخصی من، این اثر رو به یکی از بهترین فیلم های این سال های سینمای ایران تبدیل می کنه.

اما اگر بخوام به چیزهایی که با دیدن این فیلم بهشون توجه کردم اشاره کنم:

  • نوع اسم گذاری شون برای هم (طاهی یک اسم تک سیلابیه که از اسم طاهره اومده و ما ندیدیم جایی طاهره بگه اون جوری صداش کنه، اما موسیو دوست داره اینجوری صداش کنه. اما حسین به طاهی می گه موسیو صداش کنه)
  • ریشه دار بودن تفاوت ها (چگونگی اشاره به عکس های خانوادگی موسیو و روابطش با دختران همکلاسی اش)
  • نشانه گذاری عکس های پاره شده، خیلی پیش از آنکه ماجرای این عکس های پاره شده توضیح داده بشه
  • صداگذاری اثر، چه وقتی اتفاقاتی رو نمی بینم و صداشون رو می شنویم و چه وقتی می بینیم، اما حسشون رو با صدا گذاری تغییر می ده (مثلا نوع صدای شلیک تیر خانم های چادری در اواخر فیلم)
  • ترد شدگی بخشی از جامعه ی ایران تا پیش از انقلاب 57 و پاسخ این ترد شدگان به مدرنیته ی ظاهری
  • به درستی تصویر صورت دختر بچه در سالن بزرگ خانه هرگز دقیق دیده نمیشه
  • تصاویری که به عنوان مریدان شریعتی انتخاب شده چقدر هوشمندانه است
  • کلا چقدر تصاویر آرشیوی فیلم خووووبه
  • چگونگی تغییر فصل ها (بخش ها) ی مختلف فیلم به وسیله ی نمای سالن بزرگ خانه
  • زبان موسیو و طاهی در طول فیلم چگونه تغییر می کنه، چه حجمی از واژه های موسیو فرانسه است و چه حد از واژه های طاهی عربی
  • فیلم همیشه سعی می کنه ذهن مخاطبش رو به کار بگیره (مثلا شما صدای پاره شدن کاغذ ها رو می شنوید، حدس می زنید، انقد حدس می زنید تا بلاخره فیروزه بگه قضیه چیه)
  • چقدر تصویر کامل کردن عکس های پاره شده، تصویر خوبیه و می تونه مارو یاد تمرین هایی بندازه که به بچه ها می دن که مثلا یک شکل رو با نقاشی کامل کنن و ...
  • مطمئنا "ای لشکر صاحب زمانی" که به این شکل با پیانو زده میشه، معنای بسیار متفاوتی با معنای "ای لشکر صاحب زمان" اصلی داره.
  • چطور فیروزه در لحظات پایانی فیلم با ابراز علاقه اش به دعا خواندن مادر، فضای کاملا منفی ای که با روایت خودش از سال های دهه شصت مادرش به وجود آورده رو تعدیل می کنه.
  • "من خوابیدم، وقتی بیدار شدم پدر پیر شده بود" (این جمله عین جمله ی اول فیلم، می تونه آدم رو حیرت زده کنه، از بس که دقیق نوشته شده و می تونه زیرمتن داشته باشه).
  • تصویر سوختن عکس موسیو و طاهی که در اون شادن و کنارهم هستن به عنوان نمود بصری مرگ
  • سکانس یکی مونده به آخر و خوابیدن دختر بچه روی مبل و پای میزی که شمعدون و خرما روی اون هست و عکس فیروزه و پدرش به دیوار نصب شده است، نریشن می گوید: " من بزرگ شدم، اما فیروزه توی قاب برای همیشه تووی دست های موسیو جا خوش کرد و همونجا موند".
  • دعا کردن طاهی در پلان پایانی فیلم (قبلا فیروزه گفته بود که این کار رو خیلی دوست داره)
  • بعد از تیتراژ دوربین چه طور با دایره وار گشتن دور دختربچه ای که داره عکس های پاره شده رو کامل می کنه، به سیکل دایره وار زندگی اشاره می کنه
  • البته کلا یک ایرادی که با فیلم دارم، بحث اخلاقی ماجراست. آیا طاهره می خواد تصاویر بی حجابش رو امروز ما ببینیم؟!
  • نکته ی دیگه اینه که پلان پایانی فیلم از نظر برخی مستدسازان مشکل بزرگی داره. زیادی حساب شده است. یعنی در حقیقت، کاملا داره طبق فیلمنامه پیش میره. اگر همه چیز در این فیلم انقد حساب شده است، یعنی آیا ممکنه حقایق مهمی در طول این فیلم مستند جعل شده باشه؟

در پایان فقط میتونم یک خدا قوت جانانه به تمامی تیم رادیوگرافی یک خانواده و خصوصا کارگردان و نویسنده اش، فیروزه خسروانی بگم.

پی نوشت: در پست قبلی گفته بودم که می خوام اطلاعات بخش "درباره ی من" رو از بیخ و بن تغییر بدم. ولی راستش هنوز انقدر ذهنم رو نتونستم جمع و جور کنم که متن جدید بنویسم. صرفا اینجا هم باز این مطلب رو برای خودم تکرار می کنم تا سعید تنبل بازی درنیاره! و از زیر کار در نره.

ایشالا به زودی به روزرسانی در این زمینه انجام میشه.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سعید مولایی

راه حل من برای فراموشی فیلم تنت (Tenet) یا پیشنهاد چند فیلم برای دیدن و فراموشی تنت

بعد از کمی تا قسمتی حرص خوردن به خاطر فیلم تنت که در این یادداشت بهش پرداختم، بر حسب یک اتفاق، یک مجموعه فیلم مستند جالب پیدا کردم که باعث شد کمی اعصابم آروم شه.

فرحناز شریفی، یکی از مستند سازهای خوب کشورمونه که تعدادی از آثارش واقعا ارزش دیدن داره. مثلا خاطرات انقلاب بهمن عاشق لیلا قطعا یکی از خلاقانه ترین روایت هاییه که تا حالا از انقلاب شده (باز کردن لینک نیاز به قندشکن داره) یا ایران در اعلان (پارت اول و پارت دوم)، راجع به تاریخچه ی تبلیغات در ایرانه و طبق گفته ی کارگردان ورژن اصلی اش نزدیک به پنجاه تا اصلاحیه خورد و عملا فیلم اصلی غیر قابل پخش شد. (متاسفانه فیلم رو نمی دونم به چه علتی از روی سایت ها برداشتن. وگرنه روی آپارات و این ور اون ور فیلم در دسترس عموم بود. در نتیجه من مجبور شدم از روی تلگرام لینک بدم)

به طور کلی سبک فیلمسازی فرحناز شریفی  نزدیک به سبک آثار محمد  رضا فرزاد هست که پیش از این و در این یادداشت ها (+ و +) بهش پرداختم و اتفاقا، معمولا نویسنده ی آثار فرحناز شریفی، خود محمد رضا فرزاد است.

خلاصه

یکی از مستند های فرحناز شریفی، ۲۱ آگهی استخدام (مشاغل اجتماعی) هست که در مجموعه ای به نام پرسه در شهر، از تلویزیون پخش شده و این قسمت ، از نظر نوع قاب بندی و ایجاد طنزی لطیف با استفاده از تصاویر، انصافا اثر جالبی است.

بعد از دیدن این قسمت کنجکاوی ام گل کرد که باقی قسمت های پرسه در شهر رو هم ببینم. این مجموعه حقیقتا یک سر و گردن از مستند های مسخره ای که این سال ها تلویزیون ایران میسازه بالاتر بود. شاهکار نبود اصلا، ولی سعی شده بود از روش های خلاقانه تری برای روایت های داستان ها استفاده بشه. یکی از خلاقانه ترین روش ها رو مثلا می تونید در مستند آلودگی هوای تهران مشاهده کنید.

جالب اینه که بسیاری از فیلمسازان شناخته شده ی امروز سینمای مستند وداستانی، در این مجموعه مشق فیلمسازی انجام دادن. مثلا شهرام مکری، آیدا پناهنده، مهدی کرم پور، لقمان خالدی، عباس امینی و ... .

بعضی از این مستند ها شاید ضعف های بسیاری داشتن، اما وجه تاریخ نگارانه ی ماجرا برای من که خیلی جالب بود.

این مجموعه تولید سال ۸۸ هست و اگر اشتباه نکنم، اولین بار سال ۹۱ از شبکه چهار سیما پخش شده. فیلم هایی نظیر استفاده از اینترنت در ایران، وبلاگ نویسی و سایر مشاغل مرتبط با اینترنت و  تلفن همراه یک معضل است یا یک فرصت؟  انگار از دل تاریخ آمده اند!

خلاصه که، مجموعه ی پرسه در شهر، شاهکار نیست. حتی عالی هم نیست. اما صرفا برای تنوع و کمک به فراموشی تنت، خوب است.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

خسرو سینایی

می دونی دو تا زن داره؟

این اولین چیزی بود که در حرف های درگوشی ما شاگرداش رد و بدل می شد!

حتی یکی از بچه ها اصرار داشت که نه، استاد سه تا زن داره!

جالب اینکه به هرکس هم که می گفتم شاگرد فلانی ام، چشماش برق می زد و می گفت:

می دونی دو تا زن داره؟ می دونی زن هاش با هم زندگی می کنن؟

انگار تمام تلقی ما از اون آدم و جهان بینی اش در همین مساله خلاصه می شد.

یادمه آخرین روز کلاس، یک فیلم اتوبیوگرافی از خودش نشونمون داد.

فیلمی درباره ی یک آکاردیونیست خوشحال

یادمه در اون بخشی که درباره ی روابطش بود، ما فهمیدیم داستان به این سادگی ها هم نیست. اون عمیقا عاشق گیزلا بود. فرح اصولی هم عمیقا عاشق گیزلا و خسرو بود و ....

من از ریز جزییات رابطه شون خبر ندارم. به من هم ربطی نداره و اصلا برام مهم هم نیست.

فقط می خوام بگم، ما بعضی وقتا دوست داریم همه چیز رو تا سطح فهم خودمون پایین بکشیم تا سر میز ناهار و شام، یه سوژه ای واسه حرف زدن پیدا کنیم.

در تمام اون شیش ماهی که شاگردیش رو کردم، از نه صبح تا پنج عصر که کلاس داشتیم، اولین چیزی که دربارش فهمیدم اینه که: این آدم یه هنرمند واقعیه

دومین چیزی که ازش فهمیدم این بود که: این آدم فوق العاده با اخلاقه

هرگز ندیدم غیبت و بدگویی هیچ کدوم از همکاراش رو جلوی ما بکنه. ما همه می دونستیم جریان اصلی تولید و اکران سینما اون رو کنار گذاشته و تمام منابع رو، به نزدیکان خودش می ده. ولی استاد هرگز جلوی ما نام نبرد از اون آدما.

سال ها خسرو سینایی رو بردن و اوردن و خون به دلش کردن تا قطار زمستانی رو بسازه. همین الان اسم قطار زمستانی رو سرچ کنید تا ببینید چند بار خبر تولید این فیلم رفته روی خبرگزاری ها، ولی آخرش هم باهاش همکاری نکردن و استاد با کار ناتموم رفت.

در تمام طول دوره، یکبار نشد استاد دیر بیاد. حتی یک دقیقه. ولی بین بچه های کلاس، درصد قابل توجهی بودن که یا نمی اومدن، یا یک خط درمیون می اومدن یا بعضا همیشه دیر می اومدن.

نمی دونم چی باید بگم، نمی خوام هم بگم خیلی با استاد درباره ی نوع نگاه به سینما هم نظر بودم و هستم، ولی یک چیزی رو خوب می دونم. خسرو سینایی عاشق گونه ی منحصر بفردی از سینما بود و مهم بود براش که فیلم خودش رو بسازه. در تمام وجوه زندگی اش آرتیست بود، شعر می گفت، موسیقی می ساخت و فیلمبرداری می کرد.

درک عمیقی از هنرهای تجسمی داشت و به اتریش رفت تا معمار بشه، ولی از کنسرواتوار سر دراورد و در نهایت، به عنوان کارگردان شناخته شد.

یک عالمه شاگرد تربیت کرد و کافیه گذرتون تنها یک بار به یکی از به اصطلاح بزرگان سینمای ایران خورده باشه تا بفهمید، خسرو سینایی، حکم درختی رو داشت که انقدر پربار بود که هرگز غرور و تبختر اون ها رو نداشت. آروم و بی صدا کار خودش رو می کرد و به دور از جریان اصلی سینمای ایران بود. اصلا مرام، منش و پرنسیپ این آدم زمان تا آسمون با "بزرگان سینمای  ایران" تفاوت داشت.

نمی دونم، راستش حتی انقدر نمی دونم که بتونم یک متن چفت و بست دار بنویسم. دارم تلاش می کنم که هر آنچه از ذهنم می گذره رو بدون نظم و ترتیب بنویسم تا بتونم فراموش کنم.

ولی این چند ماهه به طرز غریبی در هر لحظه با خودم زمزمه می کنم:

اگر هنر نبود، حقیقت ما رو نابود می کرد.

نیچه

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

مستند فالگوش

کرونا هر خیر و برکتی که نداشت، باعث شد یه عالمه کتاب و فیلم و تور مجازی موزه ها به رایگان در دسترس مردم قرار بگیره. (صدقه سری این قضیه قبلا درباره ی تاتر سالگشتگی نوشتم)

جشنواره فیلم برلین هم به همین مناسب، ده روز رو به مرور سینمای ایران اختصاص داده. بسیاری از فیلم هایی که نشون دادن رو از هرجایی میشه دانلود کرد و دید.

ولی چندتاشون تا حالا در دسترس عموم نبوده. مثلا مستند فریاد رو به باد که در این پست هم یادداشتی دربارش نوشته بودم.

یکی از بهترین فیلم هایی که در این چند وقته دیدم، بدون شک مستند فالگوشه. آرشیو بی نظیر با یک تدوین خوب و یک روایت درست تونسته خوانشی از انقلاب و از قاب سینما، دوربین ها و راش ها برامون تعریف کنه که بسیار جالبه.

فالگوش یک مستند مستقله و انصافا جهت گیری آشکار سیاسی نداره، چیزی که در دنیای فیلم مستند کمتر پیدا میشه.

 اگر  علاقه ای به دیدن روایت های کمتر گفته شده از انقلاب ۵۷ دارید، فالگوش رو به هیچ وجه از دست ندید. محمد رضا فرزاد که اینجا درباره ی مستند گو و گور ازش نوشته بودم، در پژوهش و گسترش روایت های آرشیوی از اون دوره ی ایران، بی نظیره و از متن و فیلمنامه ی چفت و بست دارش، می شه فهمید که چرا برلین این فیلم رو انتخاب کرده.

پانوشت: برای دیدن فیلم ها به قند شکن! مجهز باشیدwink

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

از عوام فریبی تا عوام فریبی

از به رنگ نارنجی تا احمد آقا

هر دوی این فیلم ها ، درباره ی رفتگری به اسم احمد آقاست که چند سال پیش ، کیفی که حاوی محتویاتی میلیاردی بوده را پیدا می کند و آن را به صاحبش باز می گرداند.

اما نکته ی مناقشه برانگیز که تمرکز مستند احمد آقا روی آن است ، این است که آیا انگونه که در خبر ها آمده ، دسته چک امضاشده و کارت های اعتباری و پول نقد به ارزش یک میلیارد تومن در کیف بوده یا صرفا اسناد و مدارکی به ارزش یک میلیارد به همراه تعدادی دسته چک بدون امضا (آخه چرا باید یکی دسته چک رو با امضا بزاره توو کیف آخه!)  در کیف وجود داشته است؟

داستان وقتی جالب می شود که این احمد آقا به برنامه ی ماه عسل می رود و علیخانی می پرسد:

خب صاحاب کیف چقد بهت داد؟

و احمد آقا میگوید:

فقط 200 هزارتومن

 و علیخانی کلی تیکه بار صاحب کیف کرد. تمرکز مستند احمد آقا روی این مساله و ناراحتی صاحب کیف از حرف های احسان علیخانی از یک طرف و وارد شدن داستان رفتگر میلیاردی در کتب درسی است.

داستانی که به دلیل همزمانی اش با تخلفات بانکی معروف به "اختلاس سه هزار میلیاردی" ، توجه زیادی به آن صورت گرفت تا بتواند منادی اخلاق از دست رفته در جامعه باشد.

جالب اینکه در مستند احمد آقا ، درنمایی مضحک (دوربین لو انگل ، سیم هاش اف کامل توو قاب و نوع پوز آدم ها در نازیباترین شکل ممکن) به مصاحبه با احمد آقا ، مدیر و احتمالا معاون مدرسه می پردازد و مدیر یا معاون دفاع می کند از داستان رفتگری که در کتاب ها آمده.

اما با رفتن احمد آقا به یکی از کلاس ها و پرسیدن اینکه کیا بعد از خواندن این درس اگر با چنین شرایطی مواجه شوند ، پول را پس می دهند؟

به یکباره می بینیم اکثربچه ها پول را پس نمی دهند

و در یک قاب کاملا حساب شده ، از بچه ها خواسته می شود کنار احمد آقا یک عکس یادگاری بگیرند.

فارغ از اینکه این شوی رسانه ای تا چه اندازه ای درست است (تصورم این است که هر پسری که در دبیرستان های ایران درس خوانده می داند که در این شرایط "اگر" زور مدیر و معلم نباشد ، حرفی مخالف اخلاق رسمی زده می شود.چون در بین بچه ها حال میدهد و در جو به وجود آمده به آدم حسابی خوش میگذرد و میخندد) و قابل استناد که این تعداد از بچه ها تنها پول را برمی گردانند ، اما به ذات اقدامی قابل توجه است که نشان می دهد آن هایی که در آموزش وپروش کتب درسی را تدوین می کنند چقدر از جامعه و دنیای امروز بچه ها فاصله دارند و در باقالی ها سیر می کنند!

البته باید به این نکته هم اشاره کرد که چندی پیش شبکه ی مستند صدا و سیما در ادامه رویکرد ماه عسل و واحد مرکزی خبر مبنی بر اینکه این آدم کیف یک میلیاردی پیدا کرده و چرا قدرش رو نمی دونید و این ها و این آدم یک بیمه ساده هم چرا نداره ، اقدام به ساخت مستندی به نام به رنگ نارنجی کرد.

جالب اینکه فیلم نارنجی پوش مهرجویی هم بی ارتباط با احمد آقا نیست و به نوعی همه ی این آتیش ها از احمد آقا بلند می شود.

اما همه ی این مقدمات را گفتم تا بگویم

جرا به اعتقاد بنده

از به رنگ نارنجی تا احمد آقا

چرخیدن از پوپولیسمی به پوپولیسم دیگر است؟

منظور من از عوام فریبی در این متن، بیشتر به نوع فاعلیت عوام فریبانه ی کارگردان ها و برنامه سازان باز می گردد.

نخست ، طیف ماه عسل ، به رنگ نارنجی ، واحد مرکزی خبر ، روزنامه ی شرق و ... که با خبری که مخابره ی آن به این شکل اگر هم از روی شارلاتانسیم نبوده ، از روی بلاهت بوده ، این ماجرا را پوشش رسانه ای دادند.

شاید بتوان ساده دلی بیشتری را به خبرنگار واحد مرکزی خبر خراسان شمالی نسبت داد ، اما آیا واقعا برنامه ای مثل ماه عسل که پس از ماه ها این آدم را به تلویزیون دعوت می کند ، نباید کمی تحقیق بکند که ماجرا چیست؟

یا از آن جالب تر، فیلم به رنگ نارنجی ، مستندی که سال 98 از شبکه ی مستند پخش می شود ، این یعنی فیلم سال ها پس از پخش فیلم احمد آقا پخش می شود. من از سال تولید واقعی این مستند خبری ندارم ، اما حتی به فرض که پیش از سال ساخت احمد آقا بوده نباید با این حجم از اطلاعات غلط هرگز پخش می شد. اگر هم که پس از مستند احمد آقا بوده که وامصیبتا

شاید عوامل به رنگ نارنجی بگویند تمرکز این فیلم درباره ی وضعیت فعلی او و عدم استخدام اوست. ولی به عقیده ی اینجانب این حرف ها شاید صرفا به درد عمه ی دکتر احمدی نژاد بخورد. (چون به شخص دیگه ای نمیشه توو این مملکت حرف زد ، با اجازه از دکتر احمدی نژاد مجبوریم از ایشون خرج کنیم)

 اگر اسم این کم کاری نیست ، پس چیست؟ 

بنظر من این طیف از ماجرا خیلی نیازی به صحبت کردن ندارد.

عوام فریب بودن آن ها مثل روز روشن است.

اما شاید نکته ی اصلی ، جایی باشد که من قویا اصرار دارم که خود مستند احمد آقا هم دست کمی از طیف دیگر ندارد.

دقت کنید به نوع قاب بندی ها ، به نوع برخوردش با احمد آقا ، به پوز نشستن و سیگار کشیدنش جلوی دخترا در پارک شهر ،بنظر می آید که انگار فیلمساز همچین هم بدش نمی آید احمد آقا را دست بندازد!

اینکه آمدن این داستان در کتب درسی هیچ تاثیر مثبتی نداشته برای مخاطبی که توانای ذهنی ای بالاتر از فیتوپلانکتون ها داشته باشد واضح است ، اما این نوع مضحکه کردن احمد آقا که شاید تا پیش از آن در برخی آثار بهمن کیارستمی ، تهران انار ندارد مسعود بخشی و فیلم های دیگری هم دیده می شد قابل بحث است.

شاید باید اقدامات احسان علیخانی ، خبرنگار تلویزیون و شورای تالیف کتب درسی آموزش و پرورش رو به مضحکه گرفت. ولی قطعا این وسط احمد آقای ساده دل کم تقصیر ترین آدم ماجراست.

حتی در کات هایی که در فیلم استفاده شده هم می توان این شیطنت را دید. شاید اگر درباره ی یک فیلم داستانی حرف می زدیم ، تمام نکات گفته شده در بالا نه تنها منفی ، که اصلا مثبت بود. چرا که باعث خنده گرفتن از مخاطب و احتمالا فروش بیشتر اثر می شد. اما در این اثر مستند که ما با یک آدم سر و کار داریم ، حداقل من این نوع فاعلیت را نسبت به احمد آقا نمی پسندم و معتقدم ، زمانی که کارگردان مشتش خالی است ، اگر کمی کاربلد باشد و کمی هم شیطون باشد! (خیلی سعی کردم لغت لطیفی پیدا کنم ) دست به عوام فریبی از این نوع می زند.

پی نوشت 1: من دفعه ی اول که مستند احمد آقا رو دو سه سال پیش در جشن خانه سینما دیدم ، از فیلم خوشم اومد ، ولی با دوباره دیدنش بنظرم رسید که فیلم خوبی نبوده! خدا می دونه فردا نظرم چی بشه!؟

پی نوشت2 : با وجود تمام این انتقادات ، این نوشته به هیچ عنوان قصد ندارد صداقت ، سادگی و صفای احمد آقا را زیر سوال ببرد. از طرفی باید به کارگردان مستند به رنگ نارنجی هم دست مریزاد گفت که دنبال حل کردن مشکل استخدامی و کارهای احمد آقا رفته است. یک خداقوت جانانه هم باید به عوامل مستند احمد آقا گفت که داستان واقعی را با ذکاوت بسیار شرح دادند ، اما موضوع انتقادات چیز دیگری است.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

گم و گور و گفتگو در مه

پدیدار ، نشریه ای از گروه سینما تاتر دانشگاه هنره که در این شماره اش ، به شکل ویژه ای به فیلم های مستند پرداخته و تعدادی از فعالان سینمای مستند پیشنهاد دیدن فیلم هایی که ازشون خوششون اومده رو دادن.

این قرنطینه ی یک هفته ای رو بهترین زمان برای این دیدم که این فیلم ها رو تماشا کنم. هرچند که اکثرشون رو متاسفانه نتوستم روی اینترنت پیدا کنم ، اما دو فیلم گفتگو در مه ، ساخته ی مرحوم محمد رضا مقدسیان و گم و گور ، ساخته ی محمد رضا فرزاد رو موفق شدم پیدا کنم.

 گفتگو در مه

گفتگو در مه ،‌تقابل سنت است و مدرنیته. داستان دوران پرشور تشکیل شوراهای شهر و روستاست و اینکه این کار انقدر هم که به نظر می آید ساده نبوده و نیست! اینکه به پیرمردی که کدخدای ده بوده ، بگوییم مدیریت ده زین پس با شورا است و بنا به رای مردم  ، تو باید با اعضای دیگر شورا (که شامل یک زن است) همکاری کنی. اما او سرسختانه حرف خودش را می زند! می گوید با شیران! نشست و برخواست داشته ام و هرگز تن به ذلت نشستن با یک زن نمی دهم!

او حتی گروه مستندسازی را هم به بازی می گیرد!

این مستند سندی است منحصر بفرد از سطح بالای مناقشه در چنین مسایل پیش پا افتاده ای در ایران

گم و گور

سابقه ای که من از کارگردان اثر داشتم صرفا به ترجمه ی کتابی برمی گشت که خیلی دوسش داشتم و در این پست بهش اشاره کردم ، راستش به جرات می تونم بگم ، اصلا انتظار نداشتم با چنین اثر خلاقانه ای رو به رو بشم.

فیلم درباره ی وقایع ۱۷ شهریور ۵۷ است و تمام بنیان اش روی تنها فیلم آن روز است. فیلمی بسیار بی کیفیت.

اما اشتباه نکنید ، روایتگر قصه جوری به بهانه ی این قطعه فیلم شما را با فضا و اتفاقات آن دوران و سرنوشت احتمالی چند تن از آدم های فیلم همراه می کند که متوجه گذر زمان نمی شوید.

اکیدا دیدن آن را توصیه میکنم.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

بزم رزم

بلاخره و پس از مدت زمانی نسبتا زیاد از زمان ساخت و نمایش مستند بزم رزم در گروه هنر و تجربه ، دی وی دی نمایش خانگی فیلم وارد بازار شد.

این مستند خوب که در زمان ساخت جوایز زیادی از جشنواره های داخلی گرفت و در اکران هم موفق بود ، داستان موسیقی از سال 57 تا 67 رو روایت می کنه. داستان سال هایی که کشور درگیر انقلاب و جنگ بود. تا به حال یادداشت های متعددی درباره ی این فیلم منتشر و از جنبه های مختلفی به فیلم پرداخته شده. اما در این یادداشت تلاشم رو می کنم که به نکات کمتر گفته شده درباره ی این مستند بپردازم:

خود موضوع ، موسیقی زمان جنگ است ، در نتیجه موسیقی پر ریتم در سرتاسر فیلم جاری است و یکی از دلایل ریتم خوب فیلم ، خود موضوع است. به این معنا که مصاحبه/ موسیقی ، مصاحبه /موسیقی و مصاحبه /موسیقی ساختار فیلم را شکل می دهد. اما موسیقی و به طور کلی آرشیو ، به قدری با مصاحبه در هم تنیده است که یک شاکله ی کاملا منسجم را پدید آورده است.

نکته ی بسیار مهم دیگر در خصوص این فیلم ، تصاویر ، فیلم ها و صداهای آرشیوی آن است که نشان دهنده ی حجم حیرت انگیز تحقیق و پژوهش مستند است. این آرشیو جذاب ، به دلیل اینکه دربسیاری از موارد برای افرادی که آن دوران را به چشم دیده اند نوستالوژیک است ، باعث اقبال هرچه بیشتر مخاطب می شود.

حربه ای که کارگردان برای پرکردن جاهای خالی فیلم استفاده کرده ، بهره بردن از یک راوی است که هرچند بنظر وجودش برای لحظاتی الزامی می رسد ، اما کلا شخصیتی پا در هواست که در برخی فصل ها هست و در برخی فصل ها نیست.

هرچند که فیلم ضربه ی اصلی اش را از نوع موضوعش می خورد که خب طبیعتا قرار نیست  در پایان به جای خیلی خاصی برسیم و یک مطلب غافلگیرانه را بفهمیم ، اما استفاده از طنز درونی بسیاری از پلان ها مشکل پیش  نرفتن  فیلم را تا اندازه ی زیادی قابل تحمل می کند.

نوع کات زدن ها که در بسیاری از موارد افراد جواب هم را می دهند یا استفاده خوب از تصاویر آرشیوی ، مثلا تصویر کنسرتی که پس از اتمام آن همه تکبیر سر می دهند ، همه طنز درونی جذابی ایجاد می کنند که برعکس بسیاری از مستند های ضعیف ، ناشی از زور زدن کارگردان برای گرفتن خنده از مخاطب نیست.

فیلم از فصل بندی برای جدا کردن بخش های مختلف به لحاظ موضوعی استفاده می کند و با استفاده از آن می تواند برخی فصل ها را به شادی و برخی فصل ها را به غم اختصاص دهد. یکی از مزیت های اصلی فیلم هم این است که بر خلاف فیلم هایی که برای رسانه های خارجی ساخته می شوند و فقط از غم ها و بدبختی های جنگ می گویند و تصویر سیاهی ارایه می دهند ، از شور مردم در آن سال ها برای دفاع از میهنشان می گوید. اما برخلاف رسانه های مجیز گوی (بخونید پاچه خوار) داخلی که فقط از خوبی های جنگ هشت ساله به شکل احمقانه ای می گویند ، فیلم راه میانه ای انتخاب می کند و سعی می کند از هر دو بگوید که شاید باید از دید بلند مدیران روایت فتح در زمان ساخت مستند تقدیر کرد.

در نهایت ، آخرین نکته ی گفته نشده درباره ی این مستند را در لوگو تایپ های ویژه ی آن می بینم.لوگو تایپ های جذابی که تا اندازه ای هم پیچیده طراحی شده اند ، به این معنا که در همان لحظه ی اول نمی توان آن ها را خواند و باید کمی فکر کرد و حروف را با دقت نگاه کرد تا اسم افراد خوانده شوند و لوگو تایپ ها کاملا فکر شده در زمان های معینی روی تصویر نقش می بندند و همین طوری الکی روی تصویر نمی آیند.

دیدن این مستند زیبا رو به همه ، علی الخصوص به متولدین پیش از دهه هفتاد پیشنهاد می کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

مستند راه طی شده

به لطف مسئولین گرامی و در جهت گرمتر شدن روابط خانواده های ایرانی و با تصمیم حکیمانه ی مقامات، پای وزیر ارتباطات رفته روی سیم اینترنت (خودش میگه بزور هولش دادن روی سیم البته)   و ارتباطات ما با جامعه ی جهانی جهان خوار! (تعبیر از این غریب تر درست نکردم توو زندگیم) و مزدورانشان! کلا قطعه آقا. ما نمی تونیم حتی گوگل کنیم! ما عملا نمی تونیم فیلم ببینیم و حتی چیزی بخونیم. به همین دلیل و در راستای تبدیل تهدید ها به فرصت، زمان رو برای دیدن برنامه های بسیار مهیج تلویزیون غنیمت شمردم.

بعد ها شاید از اینکه در این مدت چطور حیرت زده برنامه های تلویزیون رو نگاه می کردم و حرص می خوردم بیشتر نوشتم. (قطعا انتشار پست مزبور، رابطه ی مستقیمی با تاریخ وصل شدن اینترنت داره و اگه به امید خدا اینترنتمون تا ابد و دهر ملی موند ، حتما فرصت میشه که در پستی مبسوط از جذابیت های تلویزیون براتون بنویسم.)

چند هفته ی پیش ، مستندی به نام راه طی شده از شبکه ی مستند و به تهیه کنندگی مرکز مستند  سوره (حوزه هنری) پخش شد که حسابی خبر ساز بود.

این مستند که ساخته ی یکی از جیمی جامپر های خوب کشو... ببخشید ، ساخته ی یکی از کارگردان ها خوب کشور ، یعنی آقای ملاقلی پور (پسر) هستن ، به زندگی دکتر محمد بازرگان ، رییس دولت موقت می پردازه و الحق و الانصاف چه پیش از پخشش ، چه پس از پخشش ، حسابی جارو جنجال به پا کرد و موافقان و مخالفان زیادی داشت.

مهمترین دلیل این صف کشی ها ، صف کشی نسبت به خود شخصیت بازرگان بود که چون نه بنده تخصصی در این زمینه دارم و نه سنم قد می ده که اون دوران رو دیده باشم ، تمام تلاشم رو خواهم کرد که در ادامه غیر جانبدارنه و به دور از جهت گیری ها سیاسی ، فقط به بحث های خود فیلم بپردازیم و از بحث های فرامتنی تعمدا فاصله بگیرم.

فیلم با تیتراژ متفاوتی  آغاز می شود. استفاده از موتیف آینه ، تقریبا در تمام فیلم وجود داره و هرچند میشه از اون به عنوان کاری به نسبه خلاقانه نام برد (همونجوری که قطبی زاده در نقد و بررسی فیلم می گفت) اما من یکی که هدف فیلمساز از اینکار رو نفهمیدم .(برعکس قطبی زاده که حالا نمی دونم به چه دلیلی از این ترفند ملاقلی پور دفاع کرد، بنظرم هر هدفی فیلمساز از اینکار داشته بهش نرسیده)

جهت نگاه مصاحبه شونده ها به طرف ملاقلی پوره . این ترفند به این عنوان که ملاقلی پور راوی داستانه قابل قبوله. قطعا هم در انتخاب فرم شخصی کارگردان مختاره. اما حداقل سلیقه ی من نیست که چنین فرمی رو انتخاب کنم و اگر از من بپرسید ، بخش زیادی از مناقشات حول این فیلم دقیقا به همین دلیله. ملاقلی پور در نقش پدر به جای فرزندش لقمه رو (بخونید اطلاعات تاریخی) رو می جوه و لقمه ی جویده شده رو (بخونید اطلاعات گزینش شده رو) در اختیار مخاطب قرار می ده. این مساله با توجه به نوع سوال هایی که از افراد می پرسه که دارای جهت گیری کاملا واضحی هستن ، پررنگ تر میشه و زمانی که از جواب های مصاحبه شونده ها نتیجه گیری می کنه و با استفاده از تصاویر سعی می کنه برای مستند رادیویی اش! (بدون اغراق اگر راه طی شده یک مستند رادیویی بود، خللی در روایتش وارد نمی شد) المان های تصویری بسازه ، به اوج خودش میرسه.

نمی دونم چقدر تعمدی بوده یا نه ،اما نتیجه ی دیگه ای که کارگردان با زاویه ی زیاد نگاه بین مصاحبه شونده و دوربین رقم زده اینه که مخاطب با شخصیت ها همذات پنداری نکنه ، ملاقلی پور با تعدد کات تا اندازه ای احساس عدم راحتی رو در مخاطب القا می کنه و با انتخاب کلاژگونه ی مصاحبه ها ، کاملا سوگیرانه ساختار فیلمش رو بنا می کنه.

به طور کلی میشه گفت این فیلم ، به هیچ عنوان مستند پرتره ی بازرگان به حساب نمیاد (البته از حق نگذریم ملاقلی پور هم هرگز چنین ادعایی نکرده) و در خوشبینانه ترین حالت ، یک خوانش و روایت شخصیه (راستش خیلی با روایت شخصی هم موافق نیستم ، بیشتر روایت تهیه کننده است تا آدمی که دارای تفکر و اندیشه ی شخصی منحصر بفردی باشه ) از بخش هایی از زندگی مهندس بازرگان.

مشکل بسیاری از افراد با این فیلم ، علی الخصوص در لحظاتی به اوج خودش می رسه که روای مطالبی رو راجع به لیبرالیسم و ... مطرح می کنه که مشخصا خیلی بزرگتر از دهن کارگردانه و نشون دهنده ی سواد بسیار پایینه ملاقلی پور. سطح سواد و دانش بسیار پایینی که عملا منجر به تولید اثری به اصطلاح مستند شده که به هارد تاک های پوپولیستی تلویزیونی که مجری می خواد بزور همه حرف هاش رو تایید کنن ، نزدیک تره .  

هرچند که بنا داشتم به هیچ عنوان وارد مسائل فرامتنی فیلم نشم و سعی کنم حتی اگر میشم ، بنا بر منطق نتیجه گیری داشته باشم، به گونه ای که نیاز به نقل مسائل تاریخی نداشته باشم، اما شاید بد نباشه کمی راجع به نتیجه گیری کوته نظرانه ی فیلم هم صحبت کنم. این نتیجه گیری انقدر ناشی از بی سوادیه که محمد قوچانی در برنامه ی نقد و بررسی فیلم به صراحت به ملاقلی پور تاخت که (کمی ادبیات حرف رو عوض کردم):

 

اگر شما می گید چون کتاب راه طی شده ی بازرگان (که اصلا اسم فیلم هم از همینجا  اومده) در دوره ای رفرنس مجاهدین خلق بوده ، پس بازرگان مقصره و به نوعی مجاهدین خلق  انشعابی از نهضت آزادی محسوب میشه.

مگر در صدر اسلام خوارج ، قرآن رو ملاک نمی گرفتند و به انحراف می رفتند؟

مگر امروز داعش و طالبان به ظاهر قرآن رو ملاک نمی گیرند و به انحراف می روند؟

 

تازه اعوذ بالله مهندس بازرگان که خدا نیست و قطعا کتاب راه طی شده پر از ایراد و غلط و اشتباه است. این چه تفسیر کودکستانه ای است که می کنید؟!

در نهایت ، بنده به آقای ملاقلی پور صمیمانه توصیه می کنم که عوض جار و جنجال بی خود برای فیلم های ضعیفشان و داد و فریادهای بی مزه زمان جشنواره ها که چرا فیلم هایش قبول نمی شوند یا مورد توجه قرار نمی گیرند ، به فعالیت های جیمی جامپانه ی خود ادامه دهند که تصور می کنم در آن مسیر استعداد بیشتری برای بروز داشته باشند.

هرچند که شاید بنا به سلیقه ی بسیاری و از جمله خودم ، ترجیح می دهم جیمی جامپ هایی از جنس فینال جام باشگاه های سال گذشته ببینم تا آقای ملاقلی پوری را با آن شمایل!


پی نوشت: این مطلب تا زمانی که آقای جهرمی  پاشون رو از روی سیم وردارن و من بتونم گوگل کنم ، بدون عکس خواهد بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

تازه نفس ها

در شرایطی که در این چند روزه همه جا پر شد اول از خبر اکران خانه ی پدری و بعد خبر توقیفش ، دوست داشتم کمی دربارش بنویسم.

نکته ی جالب اینه که هرچه قدر به عقیده ی بنده حداقل ، سکانس اول خانه ی پدری ،  خوب و مهمه ، باقی فیلم ضعیفه و نمی تونه درست پیش بره.

سکانسی که تمام این جار و جنجال های بی خود ، اتفاقا به خاطر اونه و کیانوش عیاری با ممارست درستی ، زیر بار حذف این سکانس نرفته.

 اما اینها باعث نمیشه که نگم به نظر من ، خانه ی پدری فیلمی کم مایه و ضعیفه که اگر به خاطر یک سری التهاب خارج از فیلم نبود قطعا دیده نمی شد.

حالا هم که انقدر مجوز اکران ارشاد بدرد نخور شده که یک نهاد دیگه می تونه بیاد بگه:

 "نه ، من با اون بخش از فیلم حال نکردم! بکشید پایین! "

و در شرایطی که آخرین فیلم عیاری ، یعنی "کاناپه" هم توسط همین دوستان ارشاد توقیفه ، زمان رو خیلی مناسب دیدم تا ازتون دعوت کنم ، اولین فیلم کیانوش عیاری که مستندی است درباره ی وقایع تابستان 58 رو تماشا کنید.

این فیلم بنظر من ، از جهاتی بهترین فیلم عیاریه و در لحظاتی انقدر اطلاعات دست اول و جذابی به مخاطبش می ده که می شه ازش پس از 40 سال ، به عنوان یک سند تصویری بسیار مهم یاد کرد. فیلمی که عیاری 28 ساله و دوستانش با کمترین امکانات و به شکل رفاقتی ساختن. اما میشه در اون ، از نوع پوشش زن ها تا عکس گرفتن مردم با مجسه ی یاسر عرفات رو تماشا کرد.

بیشتر توضیح نمی دم تا چیزی اسپویل نشه. ولی امیدوارم شما هم ببینید و لذت ببرید.


پانوشت: درباره ی فیلم تازه نفس ها یک سال و خورده ای پیش نوشتم و به شکل پیش نویس در وبلاگ قرار دادم ، اما بنا به دلایلی منتشرش نکردم. این روزها و با داستان های خانه پدری ، بهانه ی مناسبی برای بازنویسی و انتشار اون یادداشت پیدا کردم.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی

فاصله ی سپاسگذاری تا سپاسگزاری ،فاصله ی بین خامی و بی تجربگی تا چشیدن سرد و گرم بازی

شاید شما هم از خیل نسبتا زیاد افرادی باشید که متوجه اشتباه املایی سپاسگذار شده و هرگز این خطا را انجام نداده باشید.

اما باید اعتراف کنم من تا همین چند ماه پیش همیشه این اشتباه را انجام می دادم

(البته دقیق تر که نگاه کردم متوجه شدم دوستانم هم قبل از این به بنده تذکر داده بودند که طبق معمول خیلی به حرف کسی اهمیت نداده بودم😂)

تا اینکه در یک ایمیل خیلی جدی ، یکی از کارگردانان سینمای مستند که اتفاقا در چند پست همین وبلاگ ، حسابی ! از خجالت فیلم هایشان درآمده بودم و به شکل تندی انتقاد کرده بودم ، آن پست ها را خوانده بودند و در ایمیل و در نهایت ادب از بنده تشکر کرده و نوشته بودند بسیاری از انتقاداتی را که بر آثارش نوشتم وارد می داند و ...

من هم که از این پاسخ شوکه شده بودم ، تمام تلاشم را کردم که خیلی باکلاس (الکی! حالا هرکی منو ببینه دفعه ی اول میفهمه که اصن آدم باکلاسی نیستم😂) پاسخ لطف کارگردان عزیز را بدهم که در متن نامه غلط املایی "سپاسگذار" رخ داد. 

(تا من باشم دیگه ادای آدمای باکلاس رو درنیارم! )

نکته ی جالب توجه آنجا بود که در پاسخ ، کارگردان عزیز به شکل رندانه ای ، از واژه ی "سپاسگزار" استفاده کرد و تازه من آنجا متوجه اشتباه خودم شدم و راستش تا امروز و تا همین لحظه هم هرگز به روی خودم نیاوردم😌


اما چه شد که امروز بلاخره به روی خودم آوردم؟

در این چند ماهه که مشغول شات لیست برداشتن از نماهای فیلمم بودم ، کلللی حرص خوردم!

از دست خودم که چطور این همه اشتباه اولیه را در این فیلم انجام دادم و از اینکه چطور و با چه رویی از کار بقیه ایراد میگرفتم!

به عنوان مثال ، یکی از بزرگترین مشکلات فیلم ، خط نگاه مصاحبه شونده هاست! 

من با فاصله از دوربین قرار دارم و آن ها به من نگاه می کنند. نه به جایی نزدیک به دوربین!

(ایراد بزرگه اینکه من چرا میکروفون را وصل نکردم و دستم گرفتم که جای خود )

من واقعا تصور نمی کنم که در مصاحبه ای که قرار است در لاله زار و با یک بازیگر قدیمی لاله زاری انجام شود ، می توان از این بدتر میزانسن داد!

 بعد از دیدن این اشتباهات با خودم فکر کردم که تفاوت من و آن کارگردان عزیز و دوست داشتنی ، تفاوت بین خامی و بی تجربگی و چشیدن سرد و گرم ماجرا است.

احتمالا او از خود نپرسیده این پسره کی هست که بخواد از کار من ایراد می گیرد. او انتقاد ها و البته تعریف های زیادی در تمام این سال ها شنیده و بعید است دیگر از این حرف ها خیلی خوشحال یا ناراحت بشود. او یادگرفته کار خود را بکند و اثر به اثر بهتر شده و پیشرفت کند.

 ولی ما جوان ترها احتمالا در درجه ی اول ، مشغول ایراد گرفتن از بقیه هستیم و بعد اگر وسط ایراد گرفتن هایمان مجالی شد ، تازه شاید ، شاید خودمان اثری تولید کنیم .

اثری که احتمالا سرشار از غلط غلوط است.

چرا؟

چون عوض کار کردن ، به کار این و اون گیر دادیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سعید مولایی